تبليغاتX
به دهکده تنهایی من خوش آمدید
به دهکده تنهایی من خوش آمدید
چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد

در آنجا بر فراز قله کوه
دو پايم خسته از رنج دويدن
به خود گفتم که در اين اوج ديگر
صدايم را خدا خواهد شنيدن
به سوي ابرها ي تيره پر زد
نگاه روشن اميد وارم
ز دل فرياد کردم کاي خداوند
من او را دوست دارم ، دوست دارم
صدايم رفت تا اعماق ظلمت
به هم زد خواب شوم اختران را
غبار آ لوده و بيتاب کوبيد
در زرين قصر آسمان را
ملائک با هزاران دست کوچک
کلون سخت سنگين را کشيدند
زتوفان صداي بي شکيبم
به خود لرزيده در ابري خزيدند
خدا در خواب رويا بار خود بود
به زير پلکها پنهان نگاهش
صدايم رفت و با اندوه ناليد
ميان پرده هاي خوابگاهش
صدا صد بار نوميدانه بر خاست
که عاصي گرددو بر وي بتازد
صدا مي خواست تا با پنجه خشم
حرير خواب او را پاره سازد
صدا فرياد مي زد از سر درد
به هم کي ريزد اين خواب طلايي؟
من اينجا تشنه يک جرعه مهر
تو آنجا خفته بر تخت خدايي
مگر چندان تواند ا وج گيرد
صدايي دردمند و محنت آلود ؟
چو صبح تازه از ره باز آمد
صدايم از صدا ديگر تهي بود
ولي اينجا به سوي آسمانهاست
هنوزم اين ديده اميد وارم
خدايا اين صدا را مي شناسي ؟
من او را دوست دارم دوست دارم

+ نوشته شده در  بیست و هشتم دی 1387ساعت 4:12 قبل از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


گل بادوم گل عاشق گل محروم تو چه آسون شدي پرپر پاك و معصوم مست و عاشق رو به خورشيد پر گشودي روز ديگر روي شاخه تو نبودي پر عشقه لحظه هاي موندن تو رو به خورشيد عاشونه خوندن تو مستي تو توي دنيا آه ودم خنده عشق واسه تو پر غم بود گل بادوم گل عاشق گل محروم تو چه آسون شدي پرپر پاك و معصوم عاشقم به پر گشودن عاشقونه مردن تو يك كتاب گل بادوم عشق و جون سپردن تو عمر تو تنها دو روزه پر عشق و پر ايثار يك سلام و عشق لبخند ديدن و خدا نگهدار اي شكوه مهربوني چه دلي تو سينه داري نقش چشمات و مي زاري بعد مرگ يادگاري گل بادوم گل عاشق گل محروم تو چه آسون شدي پرپر پاك و معصوم
گل بادوم گل عاشق گل محروم تو چه آسون شدي پرپر پاك و معصوم مست و عاشق رو به خورشيد پر گشودي روز ديگر روي شاخه تو نبودي پر عشقه لحظه هاي موندن تو رو به خورشيد عاشونه خوندن تو مستي تو توي دنيا آه ودم خنده عشق واسه تو پر غم بود گل بادوم گل عاشق گل محروم تو چه آسون شدي پرپر پاك و معصوم عاشقم به پر گشودن عاشقونه مردن تو يك كتاب گل بادوم عشق و جون سپردن تو عمر تو تنها دو روزه پر عشق و پر ايثار يك سلام و عشق لبخند ديدن و خدا نگهدار اي شكوه مهربوني چه دلي تو سينه داري نقش چشمات و مي زاري بعد مرگ يادگاري گل بادوم گل عاشق گل محروم تو چه آسون شدي پرپر پاك و معصوم

 

 

 

خبر مرگ تو را با او چه کس مي گويد

آن زمان که خبر مرگ ترا

از کسي مي شنود روي او را

کاشکي مي ديدی

 

شانه با لا زد نش را 

بي قيد

و تکان دادن دستش که

مهم نيست زياد

و تکان دادن سر را که

عجب عاقبت مرد

افسو س

کاش مي ديدی

من به خود مي گو يم

چه کسي باور کرد

جنگل جان ترا

آتش عشق او خاکستر کرد

عزیزم رفت . نخواست باور کنه هستم ولی من هنوز هستم همونجا که گفتم میمونم تا برگردی . هنوزم همونجام تا ابد .  رفت در سکوتی همچو شبهای تار

 

فريبنده زاد و فريبا بميرد

 

شنيدم که چون قوی زيبا بميرد

رود گوشه ای دور و تنها بميرد

 

شب مرگ ٬ تنها نشيند به موجی

که خود در ميان غزلها بميرد

 

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

کجا عاشقی کرد ٬ آن جا بميرد

 

گروهی بر آنند که اين مرغ شيدا

کز مرگ غافل شود ٬  تا  بميرد

 

شب مرگ از بيم ٬ آن جا شتابد

نديدم که قويی به صحرا بميرد

 

من اين نکته گيرم که باور نکردم

شبی هم در آغوش دريا بميرد

 

چو روزی ز آغوش دريا بر آمد

که می خواهد اين قوی زيبا بميرد

 

تو دريای من بودی آغوش باز کن

+ نوشته شده در  چهاردهم آبان 1386ساعت 5:14 بعد از ظهر  توسط gole.shorezar  | 


به کجا میروی صبر کن

     صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو

     یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو

ای کبوتر به کجا قدر دگر صبر کن

     آسمان پای پرت پیر شود بعد برو

ای عشق من تو گر گریه کنی بغض من نیز میشکند

خنده ی عشق کن . عشق نمک گیر شود بعد برو

             یک نفر حسرت لبخند تو را میبارد

             صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو

خواب دیدی شبی از راه سوارت امد

            باش ای نازنین

                    باش ای مهربان

خواب تو تعبیر شود بعد برو

               حال که عزم رفتن داری پس برو

                                               خدا نگهدارت

+ نوشته شده در  بیست و دوم مهر 1386ساعت 8:43 قبل از ظهر  توسط tanhay_donya  | 



دیدی دلم شکست؟
دیدی که این بلور درخشان عمر من
یک عمر بازیچه بود؟
دیدی چه بی صدا
دل پرارزوی من
از دست کودکی که ندانست قدر ان
افتاد برزمین
دیدی دلم شکست؟؟

 

اینکه دیگر در اتاق عروسکهایم
پشت دریچهء تنهاییم
زیر بالشهای خیس از گریه ام
هوای تازه ندارم
کافی نیست ؟
منتظری چه اتفاقی بیفتد ؟
اینکه از چشمهای شب زده ام بجای باران برف ببارد ؟
اینکه ستاره ها در آسمان برای نیاز نیمه شبم
راه باز کنند ؟
اینکه تمام پروانه ها و پرستوهای سرگردان
بعد دعاهایم آمین بگویند ؟
نه عزیز دلم !
هیچ اتفاق مهمی نمی افتد !
جز پژمردن چشمهای سرخ و سیاه من
جز به خاک افتادن ساقه های احساس ِ بچه گانه ام
جز ترک خوردن شیشهء اعتماد عجیبم
جز به خواب رفتن هوس یک قدم زدن
زیر آفتاب بعد از ظهر
پشت بلندترین ردیف شمشادهای خیابان

آره ... حسرت ديدن چشم هاي تو داغونم كرد 


منتظری بمیرم تا برگردی ؟
اینکه دلم برایت تنگ شده کافی نیست ؟

 

 آرزو دارم بفهمي درد را

تلخي برخوردهاي سرد را

 

 

+ نوشته شده در  بیست و دوم مرداد 1386ساعت 6:2 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


--اولين روز که چشمامو وا کردم ديدم يکي کنارم نشسته

داشت به چشمام نگاه ميکرد بهش گفتم تو کي هستي؟

گفت: من پيشت ميمونم ولي بهت نميگم کي هستم

گفتم : تا هميشه پيشم ميموني

گفت : آره

گفتم : باهام بازي ميکني؟

گفت : نه

گفتم : واسه چي؟

گفت : من فقط پيشت ميمونم ولي کاري واست نميکنم

من هم گريه کردم اومد اشکامو پاک کرد

گفت : هنوز گريه نکن

گفتم : واسه چي؟

گفت : هنوز وقتش نرسيده

من هم بيشتر گريه کردم

مامانم اومد منو بغل کرد

اون گفت : ميدوي اين کيه ؟

گفتم : نه

گفت : اين مادرته

گفتم : مادر چيه؟

گفت : مادر دلسوز ترين فرد دنياست خيلي هم دوست داشتنيه

گفتم : باهام بازي ميکنه؟

گفت : آره

گفتم : من مادر رو بيشتر دوست دارم تا تو

گفت : ولي...

گفتم : ولي چي؟

گفت : اون تو رو تنها ميزاره

گفتم : نه اون منو دوس داره تنهام نميزاره

گفت : تنهات ميزاره

منم دوباره گريه کردم ديدم يکي اومد دست رو سرم کشيد

اون گفت : اين رو ميشناسي؟

گفتم : نه

گفت : اين پدرته

گفتم : پدر

گفت : آره

گفتم : اين کيه ؟

گفت : اين مهربان ترين فرد دنياست خيلي هم دوستت داره

گفتم : باهام بازي ميکنه؟

گفت : اره ولي آخر تنهات ميزاره

گفتم : تو دروغ ميگي اون منو دوست داره

ديدم يکي اومد بالاي سرم دستامو گرفت و يه بوس به دستام داد

گفت : ميدوني اين کيه؟

گفتم : نه

گفت : اين خواهرته

گفتم : خواهر

گفت : آره خواهر هم راز هم درد هم بازي

گفتم : اين پيشم ميمونه

گفت : نه اين هم تنهات ميزاره

گفتم : آخه چرا ؟اون که منو دوست داره

گفت : همه دوستت دارن اما فقط من پيشت ميمونم و تنهات نمي زارم

گفتم : نه

وبعد ديدم يکي اومد بغلم کرد و باهام بازي کرد

گفت : ميدوني اين کيه ؟

گفتم : اين همونيه که منو تنها نمي زاره

گفت :نه اون هم و رو تنها ميزاره

گفتم : نه نه نه

گفت : اون برادرته دوست داره هر چي ميخواي واس مياره ولي بهش دل نبند

گفتم : چرا؟

گفت : تنهات ميزار

بعد روزها گذشت سال ها گذشت تا من بزرگ شدم و با آدم هاي ديگري آشنا شدم

ولي اون همش مي گفت اونها تو رو تنها ميزارن

تا روزي که....

داشتم قدم ميزدم ديدم يکي داره نگام ميکنه اول بهش توجه نکردم و رفتم

روز بعد وقتي از اونجا گذشتم ديدم دوباره اونجا ايستاده و به من خيره شده من هم اهميتي بهش ندادم و سريع از اونجا گذشتم

روزها گذشت و اون همين جور به من خيره ميشد

وقتي اون رو ميديدم داشت بهم لبخند ميزد هميشه يک شاخه گل سرخ توي دستاش بود يک روز که داشتم از اونجا گذر ميکردم ديدم يکي اومد جلوم ايستاد و شاخه گلي به طرف من گرفت وقت نگاش کردم ديدم خودشه هموني که هميشه منتظرم بود به چشماش نگاه کردم خودشو اورد جلو تر بهم گفت دوستت دارم ....

ديدم يکي بهم گفت : تنهات ميزاره

آره خودش بود اوني که هميشه باهام بود و می گفت تنهام نميزاره

گفتم : اون که دوستم داره

گفت : اين دليل موندن نيست

من هم اون گل رو از اون گرفتم

هر روز منتظرم به درختي تکيه ميکرد و با يک گل سرخ

کم کم معني عشق رو فهميدم آره اون عاشق من شده بود

اما من از جدايي ميترسيدم خيلي....

روزي رسيد که ديدم کنار درخت کسي نيست ديدم يک نامه با يک گل سرخ کنار درخت بود

وقتي نامه را باز کردم نوشته بود تو تنهاتريني

به خيابون نگاهي کردم ديدم خودش بود اما دستاش توي دستاي يکي ديگه....

توي همون لحظه ديدم يک دست روي شونه هام گذاشت

گفت : ديدي گفتم باتو نميمونه

من هم بغض گلوم رو گرفته بود به آرامي گريه کردم

گفتم : تو که تنهام نگذاشتي

گفت : آره من تنها کسي هستم که کسي رو تنها نميزارم

گفتم : تو کي هستي؟

گفت : غم

گفتم : غم

گفت : آره اوني که با همه ميمونه هيچ کسی رو توي تنهايي تنها نميزاره

اشکامو پاک کردم و رفتم جايي که ديگه کسي منو پيدا نکنه

اما تنها کسي که منو تنها نگذاشت غم بود .....

 

+ نوشته شده در  چهارم مرداد 1386ساعت 11:50 قبل از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


 تا حالا شده به یه فرشته ی نجات بر بخوری ؟
تا حالا شده به کسی برسی که انگار سال ها به دنبالش بودی تا در کنارش به آرامش برسی ؟ آرامشی وصف ناپذیر . آرامشی که از نبودنش بترسی
.
اون موقعس که آنچنان دلتنگش می شوی که عین دیوونه ها از یه لحظه نبودنش می ترسی . اون موقع که دلت می خواد ثانیه به ثانیه ی زندگیت رو در کنارش باشی
.
اون موقع که لحظه به لحظه در نبودنش دلت براش تنگ می شه
.
اون موقع که فکر می کنی چرا نمی شه آدمارو گذشت تو چمدون تا بتونه هر جا میره اونارم ببره
..
اون موقع که پای تلفن دلت می خواد به صداش گوش بدی . حتی اگه حرفی برای گفتن نداشته باشی گوشی رو نگه می داری که به صدای نفس کشیدنش گوش بدی و از صدای دم و بازدمش آرامش بگیری
.
اون موقع که اسم دیوونه رو روت می زارن و با نگاه های مملو از تمسخر نگات می کنن و سعی می کنن خوردت کنن
.
اون موقع که وقتی تو تنهایی بهش فکر می کنی آنچنان تپش قلبی می گیری که احساس می کنی الانه که قلبت بیفته جلوی پات
.
به همین سادگی
...
حالا فهمیدی چرا دلم برات تنگ می شه؟!!

کاش می دونستی که ...

+ نوشته شده در  بیست و ششم خرداد 1386ساعت 3:35 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


باور نمی کنم رفتنت را در انتهای جاده های تلخ تنهایی

و جدا کردن خاطرها از قلب تنهای من

تو دلیل بیداری من در تمام شب هایی بودی

که تاریکی با دلم همبستر شده بود

کاش از سکوت چشمانم می فهمیدی که چقدر دلتنگ چشمهایت می شوم

کاش انقدر شجاع بودی که خودت را به خود ثابت می کردی

نه به آنچه که در سرت می پرستی!؟؟

وقتی حرفهایت را شنیدم تازه به این رسیدم که توهم مثل من به هیچ رسیدی!!

خواستم با تو بودن رو از نو بسازم

ولی این بار تو بودی که در اندوه حرفهایم تنهایم گذاشتی!

خسته ام از تکرار واژهای تکراری...

نمی دانم تا کی و کجا باید رفت وندونی قصد کجاست؟

و در پی چه هستی...!؟؟

+ نوشته شده در  دوازدهم خرداد 1386ساعت 8:21 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


 

قلب شکسته و دلتنگ و باز در یک سکوت تلخ و یک عالمه دلتنگی اسیرم.... 
باز دلم از دنیا و از این زندگی گرفته است.... سهم من در این لحظات تلخ دو چشم
خیس است و یک قلب شکسته.... قلبی شکسته که دیگر هیچ امیدی به زندگی
دوباره ندارد! احساس تنهایی میکنم ؛
احساس میکنم تنهایی دوباره جای خالی عشق را با  حضور سردش پر کرده
است..... تمام نگاهم به قاب عکست است  تو را میبینم
و حسرت آن روزهای شیرین با هم بودنمان را میخورم  و دوباره چشمهایم مثل
 
همیشه بهانه تو را میگیرند! چه یادگاریهای تلخی را از عشقمان برجا
گذاشتی ..... دو چشم خیس ؛ یک قلب شکسته و نا امید ؛  چند خاطره تلخ ؛
یادگاری از عشق تو بود ای بی وفا! دلم خیلی گرفته ؛ اینبار دیگر کسی نیست
که دلم را با  حرفهایش آرام کند ؛ با من درد دل کند و به من امید و دلگرمی بدهد
؛  دیگر کسی نیست که با دستان مهربانش اشکهای مرا از گونه هایم  پاک کند
 
و مرا نوازش کند..... تنها خودم هستم ؛ دل پر از دردم است  و یک بغض کهنه در
گلویم.... هوای دلم ابری است و دلگرفته ؛ کاش دلم بارانی میشد  تا از این
حال و هوای تلخ بیرون بیایم.... کجایی ای یار بی وفایم ؟ کجایی که زندگی
 بدون تو یک کاووس است! دلم بدجور هوایت را کرده است ؛ چرا رفتی؟
 
رفتی و دلم را با خود نبردی .... رفتی اما بدان که اینجا تنهاتر از من
 
دیگر هیچ تنهایی نیست ؛  رفتی اما بدان که دیگر در این دنیاهیچکس مثل من
دیوانه وار  تو را دوست نخواهد داشت..... هنوز هم چشمهایم از دوری
تو بارانی است ؛ و هنوز هم تو  با همه بی وفایی ها و سنگ دلی هایت
برای من مقدس و عزیزی...  تو لیاقت این قلب شکسته مرا داری و خواهی
 
داشت.... و باز در یک سکوت تلخ و یک عالمه درد نگفته در دلم اسیرم

+ نوشته شده در  سی و یکم فروردین 1386ساعت 10:34 قبل از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


هر کسي سهم خودش را طلبيد
سهم هر کس که رسيد
داغ تر از دل ما بود
ولي نوبت من که رسيد
سهم من يخ زده بود!
سهم من چيست مگر؟
يک پاسخ
پاسخ يک حسرت!
سهم من کوچک بود
قد انگشتانم
عمق آن وسعت داشت
وسعتي تا ته دلتنگيها
شايد از وسعت آن بود
که بي پاسخ ماند

+ نوشته شده در  پانزدهم اسفند 1385ساعت 9:25 قبل از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


تو رفتی تنها 
آخر قصه ی ما اینجا بود

خداحافظ همان کلامی بود
که تو در پشت خنده ها کشتی
( و در آن لحظه هیچ حرفی نیست )
نازنینم خداحافظ
پشت سر هیچ نگاهی به هرچه مانده مکن
شب و روز من با تنهایی
مثل یک برگ زیر پای بی تفاوتی است
تو برو
ماندن من مرگ من است ...
نازنینم خداحافظ
تو خودت شاخه ای از فاصله را هدیه ام آوردی
تو خودت خواستی که دور از هم
شعله خاطره ها را به دست باد دهیم
و من میان بهت و غرور
حرف آخر را زدم ...
نازنینم خدافظ
بعد از تو نه سوی دگری خواهم رفت
که ببخشایمش هر آنچه که در قلبم هست
و نه دستی به کسی خواهم داد
اگر از سمت سادگی به سوی من آیی
( به من آموختی که به دنیا باید
با غریبان آمیخت ، از غریبان آموخت )
نازنینم خداحافظ
ببخش من را گر بی بهانه ای تو را به سوی خود خواندم
آن زمانی که بهانه تمام ماندن بود
من فقط جوشیدم
همه حرفی تازه بودند و
من فقط خندیدم
ببخش من را گر هرچه که می آمد با من ، گفتم ...

نازنینم خداحافظ
من تو را می بخشم
اگر باور نکردی آنچه با من بود
اگر حتی ندیدی قطره ای را که برای تو بروی گونه ی تنهایی ام خشکید
یا حتی نفهمیدی چگونه دوستت داشتم ...
نازنینم خداحافظ
نخواهم گفت هرگز نقشی از تو
پیش چشمانم نخواهم ماند
نخواهم گفت هرگز هیچ جایی نیستت در کنج تنهایی من
هرگز نخواهم گفت دیگر نگاهی نیست
آهی نیست
یا از یاد خواهم برد آن حرفی که بر قلبم تو حک کردی ...
نازنینم خداحافظ
میان ما هر آنچه بود ، گذشت
من و تو سوی فرداها روان هستیم
پرید از چشمهایم خواب دیروزت
من و تو ، حال تفسیر میان دو غریبه در جهان هستیم

+ نوشته شده در  هفتم اسفند 1385ساعت 3:34 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  |