تبليغاتX
به دهکده تنهایی من خوش آمدید
به دهکده تنهایی من خوش آمدید
چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد

همچون رودخانه به جستجوی دریا حتی ژرف تر از آنها

جان من به جستجوی توست در آن دورها آنجا که رودها

بر بستر تنهایی خود میگریند من نیز ناله میکنم همچون گل سرخی زیبا

که هستی خود را بر قدرت شیرین خورشید میگشاید من نیز تمام قلبم را برای تو باز می کنم

همچون شبنم صبحدم که خالص و رها سوی خورشید می رود

روح من نیز رو به سوی تو دارد همچون شبنم که بر چهره خورشید ردی نمیگذارد

من نیز در وجود تو بی ردم رودها راه خود را میشناسند و قطرات شبنم خورشید را

گل سرخ به دست خورشید خواهد شکفت اما اندوه من آیا خواهد گذشت؟

آیا به تو خواهد رسید ؟ این راه طولانی و اندوه

آیا روزی به پایان خواهد رسید

 


                                 تقدیم به نسترن

+ نوشته شده در  بیست و نهم تیر 1384ساعت 3:20 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 



 

+ نوشته شده در  بیست و نهم تیر 1384ساعت 3:16 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


نسترن :

 گلی به طعم عسل

                  

خیلی دوست دارم نازنین من

+ نوشته شده در  بیست و نهم تیر 1384ساعت 12:55 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


    سرنوشت ی روز آبی ، ما رو با هم آشنا کرد.
     واسه ما هر چی صفا داشت به ما بخشيد و عطا کرد.

     اسم سرنوشت را بردار از خطا های من و تو.
     کار آسمون نبوده اشتباهای من و تو .

     گفتی فايده نداره از گذشته ها نوشتن.
    ولی من گذشته ها رو رفته از دست نمی دونم.
    باز دوباره خواستنتو ، بسته به اون می دونم.

    از خدا  دوباره خواستم عشق بی گناهمونو.
    با شکوفه فرش کردم خاک وعده گاهمون را.

    حرف عاشقونه را اگه تو چشات ببينم ، می تونم به پای عشقت تا قيامت هم بمونم.

                                         

                                              نازنین من

                                            دوست دارم دیوونه وار زیادی

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم تیر 1384ساعت 12:51 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


نسترن تو دست گلدون میخونه ترانه هاتو

میگیره از روی ابرا ماه شب رنگ صداتو

چشم روشن ستاره در پی تو بیقراره

قایق نسیم تو شبها میگیره پیشت کناره

میبینم با چشم خیسم رقص بیدو با قدمهات

شده خورشید شب من برق رویایی چشمات

با حضورت جون میگیره همه عشقا تو دل من

بیا بر ساز دل من زخمه با عشق خودت زن

تو تجسم نیازی واسه این قلب شکسته

دست قلب عاشقم رو برق چشمای تو بسته

من تمام خواهشم رو تو چشام بی تو میبینم

اگه با دل همصدا شی عمری من به پات میشینم
+ نوشته شده در  بیست و نهم تیر 1384ساعت 12:34 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


ترا من چشم در راهم

 چقدر دلم برايت تنگ شده

ديشب وديروز باز به خوابم آمدی.

چشمانت پر از راز بود.من فدای راز نهانت بگو چه ميخواستی بگويی؟

چقدر جای خاليت برايم دردناک و زجرآور است.

دلم ميخواهد برگردی ومرا از اين کابوس وحشتناک برهاني و
بگويی که
همه اينها خواب بوده

 

ديشب باز به خوابم آمدی .آرام و سبکبال.گفتی آمده ای که بمانی.گفتی که دلت خيلی برايمان
تنگ شده.
چقدر از ديدنت خوشحال شدم.

گويی تمام دنيا را................

نه......بی تو دنيايم به ارزنی نمی ارزد

بهتر است بگويم
گويی تمام بهشت را يکجا به من داده بودند.
اما.............
خوشحاليم ديری نپاييد
چون تو رفته بودی. به همان نرمی که آمده بودی.
کاش اين کابوس زودتر به پايان ميرسيد وباز روزهای خوب با تو بودن را لمس ميکرديم.

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم تیر 1384ساعت 12:28 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


زندگی من برای تو که شانه هایت قدرتمندترین و با اطمینان ترین تکیه گاه من در زندگیست ...

همه عشقم برای تو که زندگیم از ایمان به عشقت لبریزه ...

همه نفسهام برای تو که زندگیم از ایمان به عشقت لبریزه ...

همه نفسهام برای تو که همیشه در قلب منی ...

خیلی دوست دارم ...

                                                 تقدیم به عزیزتزینم    

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم تیر 1384ساعت 12:15 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


اشک تو لبخند تو

حتی خجالت تو

چشمک های هرروزت

دوست دارم هميشه ات

تو قلب من جا داری

بی تو نميشه ؛ هرگز

                          يادت می آد ميگفتی؟

                          منم باور ميکردم

                          يادت مياد گريه هام؟

                          می ريختن رو شونه هات؟   

                                                 

                                                   بهار بعد زمستون

                                                  دوباره باز زمستون؟؟؟؟؟؟

                                                  دوباره بی تو بودن

                                                  همراه تو نبودن

 

من نميخوام سردی رو

من دوريتو نميخواهم

بيا بازم بهار شو

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم تیر 1384ساعت 11:58 قبل از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


چه سخته بی تو موندن

چه سخته بی تو موندن

چه سخته بی تو موندن

چه سخته بی تو موندن

چه سخته بی تو موندن


+ نوشته شده در  بیست و نهم تیر 1384ساعت 11:46 قبل از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


 

يه روز بشه تنها بشي

غم تو دلت انبار بشه

يه روز بشه عاشق بشي

اون اما تنهات بذاره

يه روز بشه كه بشنوي

ديگه تو رو دوست نداره

اوني كه عاشقش بودي

اسمتو نميخواد بياره

يه روز بشه كه گريه هات

چشماتو لبريز بكنن

حتي با يه دنيا آدم

تنهايي رو حس بكنن

اونوفت تازه يادت بياد

حال منو اشك چشام

تنهايي و عاشق شدن

رفتنت و غايب شدن

+ نوشته شده در  بیست و نهم تیر 1384ساعت 11:14 قبل از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


به ياد دارم
اولين نگاهت..خنده ات..حرفت..نوازشت را.
اولين بار که فهميدم قلبی داری به وسعت اسمان و در ان اسمان بی کران ابر سياهی نيست
اولين مرحمی که روی زخمانم گذاشتی..زخمانی که دیگران با بی رحمی بر جای گذاشته بودن
اولين رويای شيرين با تو بودن برای هميشه را
اولين باری که تکیه گاه تن خسته من شدی
اولين باری که فهميدم قلبم را برای هميشه به تو هديه دادم
اولين حس خوب داشتن همدم و همرازی را
اولين صدای پرقدرت درونم که به من گفت تو را می خواهد برای هميشه
اولین بار که اميدم به زنده بودن..ایمانم به ادامه زندگی شدی
همه را خوب به یاد دارم و همه ان نهالهای قدیمی رشد کرده و تبدیل به درختانی تنومند شده که هنوز به تو نیاز دارند چون تو ریشه انهایی.
+ نوشته شده در  بیست و نهم تیر 1384ساعت 11:12 قبل از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


خدايا

 

تا به كي بسوزم ز آتش هجران

ز تنهايي رهايم كن

 

و گر خواهي چشم من ببيني روز و شب گريان

شكيبايي عطايم كن

 

ببين آه و دردم، ببين روي زردم،

گناهي نكردم بغير از عشق و وفاداري

 

ببين اشك و آهم، ببين بي پناهم،

بجز تو نخواهم پرستاري، يار و غمخواري

 

خدايا به آه شكسته دلان،

به فرياد جانسوز خسته دلان

خلاصم كن

+ نوشته شده در  بیست و نهم تیر 1384ساعت 10:42 قبل از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


حالا ديگه تو رو داشتن خياله دل اسير آرزوهای محاله

غبار پشت شيشه می گه رفتی ولی هنوز دلم باور نداره

ديگه راه تو دوره دل من چه صبوره

کاشکی بودی و می ديدی زندگيم چه سوت و کوره

آسمون از غم دوريت حالا روز و شب می باره

ديگه تو بغض خيابون منو تنها جا می ذاره

خاطره مثل يه پيچک می پيچه رو تن خستم

ديگه حرفی که ندارم دل به خلوت تو بستم

 

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم تیر 1384ساعت 10:32 قبل از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


بهتر اين است که من برخيزم

و قلم برگيرم

روی اين دفتر صد چاک دلم

روی اين واژه تنهايی محض

نام زيبای تو را

حک بکنم

و بخوانم اين بيت....

(تو به اندازه تنهايی من زيبايی        من به اندازه زيبای تو تنهايم)

....تقديم به نسترن

+ نوشته شده در  بیست و نهم تیر 1384ساعت 10:30 قبل از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


چند روزه دل دیوونه...می گیره همش بهونه..های...

آتیشم میزنم هر شب جای خالیت توی خونه     

دل من هوا تو داره....دیگه طاقت نمی یاره     

این دل همیشه گریون مثل ابرای بهاره         

 

کی تو رو دوست داره قد یک دنیا         

کی می خواد با تو باشه حتی تو رویا       

دنبال جای پاهاته روی شنهای قشنگ و خیس دریا 

نگو که رفتن تو سهم منه دل من طاقت نداره میشکنه

نگو باید جدا شیم نگو قسمت من و تو رفتنه           

 

کی تو رو دوست داره قد یک دنیا         

کی می خواد با تو باشه حتی تو رویا      

دنبال جای پاهاته روی شنهای قشنگ و خیس دریا

نگو که رفتن تو سهم منه دل من طاقت نداره میشکنه

نگو باید جدا شیم نگو قسمت من و تو رفتنه  

 

        

چند روزه دل دیوونه...می گیره همش بهونه..های....

چند روزه دل دیوونه...می گیره همش بهونه..های....

چند روزه دل دیوونه...می گیره همش بهونه..های....

………………………

 
 

+ نوشته شده در  بیست و نهم تیر 1384ساعت 10:16 قبل از ظهر  توسط tanhay_donya  |