تبليغاتX
به دهکده تنهایی من خوش آمدید
به دهکده تنهایی من خوش آمدید
چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد

اینجا لحظه ها خالی از با تو بودن است

اینجا هر لحظه اش رنگ ماتم است

غروب سرد و سنگین  تنهایی بی تو

 حس بی تو بودن شبیه مردن است

            شب تاریک است وسرد

                        همه جا تنهایی

                              همه لحظه ها پر ز غربت

                                         غمگین ترین لحظه هایم

                                                     سر شار از عطر توست

                                                                    وتنهاترین تنهایی هایم

                                                                                       پر از حضور سبز توست

                                     کاش بعد از این جدایی رسیدن باشد

+ نوشته شده در  سی و یکم مرداد 1384ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


دلم برات تنگ شده جونم میخوام ببینمت نمیتونم

بین ما دیوارای سنگی فاصله یک عمر میدونم

بغض ترانم و شکستم میخوام بگم عاشقت هستم

تو عین ناباوری شب خالی گذاشتی هر دو دستم

نیمه شب از خوابم پامیشم نیستی پیشم

باز دیونه میشم دوریی تو تیشه زد به ریشم نیستی پیشم

بی صدا از من خالی میشم هم صدا با بی بالی میشم

گونه هام خیس از شبنم غم نیستی پیشم
  

 

+ نوشته شده در  سی ام مرداد 1384ساعت 4:9 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


کجای اين جنگل شب پنهون ميشی خورشيدکم
پشت کدوم سد سکوت پر ميکشی چکاوکم
چرا به من شک ميکنی من که منم برای تو
لبريزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو
دست کدوم غزل بدم نبض دل عاشقمو
پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هق هقمو 

گريه نمی کنم ، نرو
آه نمی کشم ، بشين
حرف نميزنم ، بمون
بغض نمی کنم ، ببين

سفر نکن خورشيدکم ترک نکن منو نرو
نبودنت مرگه منه راهيه ی اين سفر نشو
نزار که عشق منو تو اينجا به آخر برسه
بری تو و مرگه من از رفتنه تو سر برسه


گريه نمی کنم ، نرو
آه نمی کشم ، بشين
حرف نميزنم ، بمون
بغض نمی کنم ، ببين
نوازشم کن و ببين عشق ميريزه از صدام
صدام کن و ببين که باز غنچه ميدن ترانه هام
اگرچه من به چشم تو کمم قديميم گمم
آتشفشان عشقم و دريای پر از تلاطمم

گريه نمی کنم ، نرو
آه نمی کشم ، بشين
حرف نميزنم ، بمون
بغض نمی کنم ، ببين

 

+ نوشته شده در  سی ام مرداد 1384ساعت 3:50 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت، عاشقان سکوت شب را ويران می کردند...

+ نوشته شده در  بیست و نهم مرداد 1384ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


عشق را دوست دارم چون در غم سهیم است

غم را دوست دارم چون ریشه محبت است

محبت را دوست دارم چون در آن ریشه تنهایی وجود دارد

تنهایی را دوست دارم چون تورا دوست دارم.

+ نوشته شده در  بیست و نهم مرداد 1384ساعت 6:10 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


نمی دونم که تورو نفرين کنم يا اين دلم

نمی دونم که تو حل مشکلی يا مشکلم

 با تو عاشقانه بودم پس چرا ؟؟؟؟؟؟

حسرت يک روز عشق
موند به دلم

با تو شاهنامه بودم نه يک غزل

با تو
رودخونه بودم نه يک قنات

يک روزی منو تو بوديم و خدا

منو تنهايی و يک عمر خاطرات

تورفتی و سهم ما سفر شد

دل آروم ما دربه در شد

ندونستم چرا مرغ عشقم توی عاشقی بی بال و پر شد


 

+ نوشته شده در  بیست و نهم مرداد 1384ساعت 5:26 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


آغوشت به من هديه کرد آرامش را

آرامشی همچو تصوير غروب آفتاب در کران دريا

آغوشت به من آموخت

                             محبت و مهرورزی را

                                                       تن سردم را در آغوش گرمت بکش...

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم مرداد 1384ساعت 6:43 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


غم تو قلبه منو اسيره سايه ميکنه

چشم من برايه تو هميشه گريه ميکنه

بارون مياد تو کوچه ميشينه پشته شيشه

درست مثله روزی که رفتی واسه هميشه

ای آرزويه قلبم

امشب بگو کجای

پوسيدم از غمه تو، تو غربته تنهای

خسته از اين جدای

بی تو چه ها کشيدم در حسرتت عزيزم

به انتها رسيدم

من که از غصه شکستم اين گوشه نشستم

هستيمو باختم و با عشقه تو ساختم

به خدا که برای تو بود

همه چيزم فدای تو بود

من که از خدا بجز تو چيزه ديگيه نخواستم

هرچی هست فدايه عشقت

من فقط تورو ميخواستم

کاش ميشد حتی يه بار از

تبه عشقت بسوزم

باتو من يک بار ديگه لب شادی رو ببوسم

امشب بگو عزيزم بی من کی همصداته

دلم گرفت زه امشب

فاصله ها زياده

کدوم عاشق ميبوسه اون دسته مهربنو

تو چشمه تو ميبينه مهتابه آسمونو توی خلوته کوچها

سرت رو شونه کيست

گلايه اي ندارم، اين بازي زندگيست

 

اين بازي زندگيست

+ نوشته شده در  بیست و هشتم مرداد 1384ساعت 6:39 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود ، اهل زمين نبود نمازش شكسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود ، تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود ، چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت ، عمري براي هر و تبر تيشه دسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر پشت ، دري كه باز نمي شد نشسته بود
+ نوشته شده در  بیست و هفتم مرداد 1384ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


خدايا آنکه مرا در تنهاترينه تنهاييهام تنها گذاشت.در تنها ترين تنهايي هاش تنهاش مگذار.

 

+ نوشته شده در  بیست و ششم مرداد 1384ساعت 1:14 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


اگه تا روز قیامت داشتنت نباشه قسمت

چشم به راه تو میمونم با دلی پر از صداقت

اگه با اشک های گرمم دل سنگ برام بسوزه

اگه جسم من بپوسه بعد دنیا دو روزه

اگه نقش قصه ها شی مه روی قله ها شی

بری از من جدا شی اگه باشی یا نباشی

نه فقط عاشقت هستم من همین رو قلب خستم

این تویی که میپرستم سر سپرده تو هستم

اگه جای تو به این دل همه دنیا رو ببخشند

میگذرم از هر چه دارم اگه باشی عاشق من

اگه زنجیره به پاهام اگه قفل و اگه صد بند

می رسم هر جا که هستی به تو و عشق تو سوگند

اگه باشی تاجی بر سر یا که از ذره ایی کمتر

دل من داغ تو داره تا ابد تا روز اخر

اگه با یک قلب تب دار بشم از عشق تو بیمار

یا وجود عاشقم رو ببرم تا چوبه دار

اگه زندگیم فنا شه طعمه خشم خدا شه

یا که در حسرت عشقت روحم از بدن جدا شه

اگه قلبمو شکستی رفتی او از من گسستی

مهربون یا خود پرستی هر چه هستی هر که هستی

نه فقط عاشقت هستم من همین رو قلب خستم

این تویی که میپرستم تو بتی من بت پرستم

 

+ نوشته شده در  بیست و پنجم مرداد 1384ساعت 5:52 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


عاشق چشمان پر مهر تو ام رويای من

خسته از اين همه عاشق شدن دنيای من

راه بی آغاز عشقت را به پايان برده ام

من ندانستم که پايانی ندارد عشق بی پروا من

من نمی خواهم شوم فرهاد و شيرينم شوی

عشقشان پايان شيرينی ندارد عشق بی همتای من

در ميان قلب من راهی ندارد ديگری

يا تو می آيی يا خاموش می گردد دل تنهای من

 

+ نوشته شده در  بیست و پنجم مرداد 1384ساعت 5:47 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


                          در دلم آرزوی آمدنت می میرد

      رفته ای اینک ، اما آیا

             باز بر می گردی ؟

       چه تمنای محالی ،

                                خنده ام می گیرد

 

+ نوشته شده در  بیست و چهارم مرداد 1384ساعت 4:50 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


          روی هر شانه ،

               سری گریه کند وقت وداع !

 

          سر من وقت وداع ، 

                   گوشه ی دیوار گریست !.....

+ نوشته شده در  بیست و چهارم مرداد 1384ساعت 4:4 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


خسته ام دلنگرونم توی یک جهنم پر از بهشت

        توی یک تنهایی ...که پر از یاد تویه

توی این شهر پر از شهوت وشر

          که تو رو از من تنها دزدید 

توی آسمون خالی از ستاره ها

        که بدون لمس شونه های تو در گذرم

توی این فاصله ها

       که نفس نفس زنون بازم به تو نمیرسم

خسته ام دلنگرونم توی یک جهنم پر از بهشت

      توی یک تنهایی که پر از یادتویه

 

+ نوشته شده در  بیست و چهارم مرداد 1384ساعت 12:51 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


 

هر روز دلتنگ تر از دیروز  ، نظاره می کنم طلوع و غروب خورشید را

شاید غروب دل من بار دیگر طلوع یابد

و  اگر نیاید خود را به غروب تن خواهم سپرد

************

دلم را دیریست سپرده ام به باد ، شاید بیابم او را بار دیگر...

اما باد دلم را برده است به ناکجا آبادی که خسته از گردباد است و همیشه بارانی است

 

+ نوشته شده در  بیست و یکم مرداد 1384ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 




عاشقانه به غروب گفت در شب گيسوي او چه نوري بود که از

هر نور ماهي زيبا تر بود

اين منظره زيبا تقديم به تمام دلهاي غروب کرده که با نور عشق

 طلوعي دوباره يابند  

 

+ نوشته شده در  بیستم مرداد 1384ساعت 3:7 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


تو به شفافي شبنم روي برگها
من مثل برگ زردي كه ميفته از درختا
تو مثل طراوت گلاي نرگس روي قلبم
روي قلبم من نوشتم بي تو هرگز
بين من و تو فاصله غوغا ميكنه
ياد حرفاي قشنگت منو رها نميكنه
تو منو گذاشتي رفتي توي روزگار وحشي
توي كوچه هاي غربت دنبالم حتي نگشتي
تو مثل ستاره اي كه توي شبهاي سياهم
مي درخشي و ميشي جون پناهم
تو مثل يه تيكه ابري توي آسمون آبي
تو مثل طراوت گلهاي پونه
چرا رفتي از برم اي ديوونه
تو مثل يه تيكه ابري
توي آسمون آبي
پاك و ساده مثل رويا
مثل خوابي
بگو يك بار
آره يك بار برميگردي
يا هنوزم بي تفاوت
يخ و سردي
تو منو گذاشتي رفتي توي روزگار وحشي
توي كوچه هاي غربت دنبالم حتي نگشتي
تو منو گذاشتي رفتي توي روزگار وحشي
توي كوچه هاي غربت دنبالم حتي نگشتي

 

+ نوشته شده در  بیستم مرداد 1384ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


 

هميشه در عشق فاصله هايی است !

فاصله هايی كه در ابهام غرقند !

لحظاتی به تماشايم بنشين ، اين تنها دلخوشی من در خلوت جاودانگی است .

سكوتم را به رؤيايت گره بزن و اندوهت را به بيكرانم جاری ساز .

به تماشايم بنشين ، اما نزديك مشو كه چيزی جز آوای مرگ و فريادی جز تنهايی  نخواهی شنيد و افقی جز نيستی نخواهی ديد  .

اين دوزخ سوزان برای تنهايی و غم من  است ،  اگر در عين تشنگی نمينوشم و در بغض نميگريم ، از اين ميترسم كه دانه ای بر سينه ام برويد و خلوتم را برچيند ....

هميشه در عشق فاصله ای هست حتی شايد پس از مرگ .... !

و عشق ، تنها عشق

ترا به گرمی يك سيب ميكند مأنوس

و عشق ، تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد

مرا رساند به امكان يك پرنده شدن

              ***

و عشق سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشياست

و عشق ..

صدای فاصله هاست

صدای فاصله هايی كه غرق ابهامند

نه ،

صدای فاصله هايی كه مثل نقره تميزند

و با شنيدن يك هيچ ميشوند كدر

هميشه عاشق تنهاست

و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست .

 

+ نوشته شده در  بیستم مرداد 1384ساعت 2:53 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


مردن من از رفتن چشمای قشنگت ساده تر نبود؟ خدا تمام هنرش

رو به کار گرفت تا چشمای تو رو جوری بسازه که من و ديونت کنه.

اما می دونی بد چی کار کرد؟ دل تو رو با اين که قشنگ ترين

 دل دنياست ولی جوری درستش کرد که به من نديش.

شايد می خواست من بفهمم که درد عشق چيه. پس منم غم

عشق تو رو ای قشنگ ترين گل زندگی من می برم توی

 دلم می کارمش تا خدا هم از من رازی بشه.

شايد اونوقت کاری کرد که چشمات دوباره مال من بشه. شايد ....

 

+ نوشته شده در  بیستم مرداد 1384ساعت 2:23 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


 

درسکوت دلنشين نيمه شب

می گذشتيم از ميان کوچه ها

راز گويان ، هر دو غمگين ، هر دو شاد

هر دو بوديم از همه عالم جدا .

تکيه بر بازوی من ميداد گرم

شعله ور از سوز خواهش ها ، تنش

 لرزشی بر جان من ميريخت نرم

ناز آن بازو به بازو رفتنش .

در نگاهش ، با همه پرهيز و شرم

برق می زد آرزوئی دلنشين

    در دل من با همه افسردگی     

 موج می زد اشتياقی دلنشين

 زير نور ماه ـ دور از چشم غير ـ

 چشمها بر يکدگر می دوختيم

هر نفس صد راز ميگفتيم و باز

در تب ناگفته ها می سوختيم .

نسترن ها از سر ديوارها

سر کشيدند از صدای پای ما

ماه ، می پائيدمان از روی بام

عشق ، می جوشيد در رگهای ما

سايه هامان ، مهربانتر ، بی دريغ

یکدگر را  تنگ در بر داشتند

تا ميان کوچه ای ـ با صد ملال ـ

دست ار آغوش هم برداشتند

باز هنگام جدايی سر رسيد

سينه ها لرزان شد و دلها شکست

خنده ها در لرزش لبها گريخت

اشک ها بر روی روياها نشست

چشم جان من ، به ناکامی گريست

برق اشکی در نگاه او دويد

نسترن ها سر به زير انداختند

ماه را ابری به کام خود کشيد

تشنه ، تنها ، خسته جان ، آشفته حال

در دل شب می سپردم راه خويش

تا بگريم در غمش ديوانه وار

خلوتی می خواستم دلخواه خويش

 

+ نوشته شده در  نوزدهم مرداد 1384ساعت 3:4 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


 

            

تو شب چشمای تو شب زده ی تنها منم

دل من پيش تو اما اينجا جا مونده تنم

در به در دنبال عشقت همه جا پرسه زدم

به تو هرگز نرسيدم اما دل نميکنم

 

+ نوشته شده در  هجدهم مرداد 1384ساعت 8:2 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


هیچ کس تنهایی ام را حس نکرد...لحظه های ویرانیم را حس نکرد ...در تمام لحظه هایم هیچ کس خلوت تنهاییم را حس نکرد...آسمان غم گرفته ام هیچگاه برکه طوفانیم را حس نکرد...آن که سامان غزل هایم اوست بی سر و سامانیم را حس نکرد

 

+ نوشته شده در  هجدهم مرداد 1384ساعت 7:58 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


میمیرم برات
نمیدونستی میمیرم بی تو بدون چشات
رفتی از برم
تو نمیدونستی که دلم بسته به ساز صدات
آرزوم که  نمیدونستی  که من میمیرم برات
نمیخوام بیای نمیخوام میون تاریکیه من تو حروم بشی
نمیخوام ازت نمیخوام مثل یه شمع بسوزی برام تا تموم بشی
برو تا بزرگی میخوام که فقط آرزوم باشی
میمیرم برات
نمیدونستی میمیرم بی تو بدون چشات
رفتی از برم
تو نمیدونستی که دلم بسته به ساز صدات
آرزوم که  نمیدونستی  که من میمیرم برات میمیرم برات
عاشقم هنوز نمیخواستی که  بمونی و بسوزی به سازه دلم
گفتی من میرم تو میخواستی بری تا فرداها اره خوشگلم
برو راهی نیست تا فرداها
سفرت بخیر اگه میری تا یه شهر دور
برو که رفتن بدون ما میرسه به یه دنیا نور به یه دنیا نور
سفرت بخیر
برو گر شکستی میتونی دوباره بساز
از دلی شکسته ناامیدو پر از غرور
از دلی شکسته ناامیدو پر از غرور
نمیخوام بیای نمیخوام میون تاریکی من تو حرو م بشی
نمیخوام مثل یه شمع بسوزی تا حروم بشی
برو تا بزرگی میخوام که فقط آرزوم باشی
میمیرم برات

+ نوشته شده در  هفدهم مرداد 1384ساعت 4:40 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم

(( برايم يك سنگ بخر .. رويش اسمم را بنويس ... همين كافی است .. يك شاخه گل هم بياور ...

سنگ را عمودی روی زمين بگذار ،  گل را افقی ، روبروی سنگ .... فاتحه هم بخوان ...

اين می شود پايان يك  زندگی ))

بعد از كنار سنگ بلند شو .. رويت را برگردان و برو ....

پايت را روی همه برگهاي پاييزی كه ديدی بگذار و صدايش را گوش كن .. يادت به صدای

شكستن قلبم می افتد ، همه ی پاييز برايت می شود ياد من و قلبم ... بهار هر شكوفه ای كه

گلبرگهايش درهوا با باد می لرزد ، زمستان هر دانه ی سفيد برفی كه از بالا می لغزد ، تابستان

هر ستاره ای كه چشمك می زند ، همه اش می شود ياد من و قلبم .... .... .... همين !!

مرگ من زود فرا خواهد رسيد

برای هميشه با تو خواهم بود

برای هميشه ........

+ نوشته شده در  شانزدهم مرداد 1384ساعت 2:55 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


رسیدن به تو مثل هفت خان رستم می مونه

هر کدوم که رد می شه بازم یکی جا می مونه

خان اول روز اول بود که من تو رو دیدم

برق عشقو از چشای ناز تو من چشیدم

تو به من گفتی که عاشقت شدم

حرف عشقو از لبای خوب تو من شنیدم

خان دوم تو به من گفتی که من دوست دارم

گفتم عاشقی و من جون زیر پاهات می ذارم

خان سوم تو منو بردی توی اوج خیال

من شدم اسیر یک خواب محال

خان سوم وقتی که بسر رسید

چشم من به جز تو هیچ جا رو ندید

خان پنجم من اسیر تو شدم

دادم این دل دیگه گیر تو شدم

ششمین خان اومدی به جنگ من

گفتی که باید باشی تو بند من

گفتم اخه من اسیر تو شدم

هر چی که گفتی بشم همون شدم

خان هفتم اومدم به پیش تو

با دلی عاشق که گیره پیش تو

گفتم هفت خانم دیگه تموم شده

عمر من بدون تو حروم شده

دیگه من طاقت دوری ندارم

ماه شبهام بی تو بی فروغ شده

گفتم عاشق شدم و می خوام که مال من بشی

گفتی اینها همه بازی بود یه وقت بچه نشی

گفتم این دل پیش تو اسیر شده

گفتی اما دل من یه جا دیگه گیر شده

عشق تو منو به رسوایی کشوند

دیگه از زندگی ام هیچی نموند

رخش عشقم توی قصه تو مرد

دیگه هیچ کس به پناهم نرسوند

+ نوشته شده در  چهاردهم مرداد 1384ساعت 5:13 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


وقتی تو نیستی چه کنم بااین دل بهونه گیر؟؟؟؟؟

وقتی تو نیستی چه کنم بااین دل بهونه گیر؟؟؟؟؟

مگه نگفتم چشماتو ازچشم من هیچ وقت نگیر!؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهاردهم مرداد 1384ساعت 4:23 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


تو سينه اين دل من ميخواد آتيش بگيره
مونده سر دوراهي چه راهي پيش بگيره

يکي حالا پيدا شده قدر اونو ميدونه
رگ خواب يار من
رقيب من ميدونه

واي دارم آتيش ميگيرم
ديگه از غصه و غم
دلم ميخواد بميرم

واي اگه برگرده پيشم
واس
ش پروانه ميشم
از
ش جدا نميشم

نمي تونه مرغ دلم از حسودي بخونه
نميدونه روي کدوم شاخه بايد بمونه

اگه يه روز ببينم يکي براش ميميره
حسودي رومياره
دلم آتيش ميگيره

مي ترسم حرفاي خوبي توي گوشش بخونه
مي ترسم اون تا به سحر تو
خلوتش بمونه

+ نوشته شده در  چهاردهم مرداد 1384ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


 

 

عشق لالائی بارون تو شباست

نم نم بارون پشت شيشه هاست

لحظه شبنم و برگ گل ياس

لحظه رهائی پرنده هاست


تو خود عشقی كه همزاد مني

تو سكوت من و فرياد مني

تو خود عشقی كه شوق موندني

غم تنهائی توی شعرای مني

وقتی دنيا درد بی حرفی داره

توئی كه فرياد دردای مني


تو خود عشقی كه همزاد مني

تو سكوت من و فرياد مني

   

دستهای تو خورشيد و نشون ميدن

چشمای بستمو بيدار می كنند

صدای بال پرنده رو لبات

تو گوشام دوباره تكرار می كنند


زندگی وقتی كه بيزاری باشه

روز و شبهاش همه تكراری باشه

شايد عشق برای بعضی عاشقا

لحظه بزرگ بيداری باشه


عشق لالائی بارون تو شباست

نم نم بارون پشت شيشه هاست


لحظه عزيز با تو بودنه

آخرين پناه موندن منه

تو خود عشقی كه همزاد مني

تو سكوت من و فرياد مني

 

+ نوشته شده در  سیزدهم مرداد 1384ساعت 11:52 قبل از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


چشم من بيا منو ياری بكن

گونه هام خشكيده شد زاری بكن

غير گريه مگه كاری ميشه كرد

كاری از ما نمی آد ياری بكن

اونكه رفته ديگه هيچوقت نميآد

تا قيامت دل من گريه می خواد

هرچی دريا رو زمين داره خدا

با تموم ابرای آسمامونا

كاشكی می داد همه رو به چشم من

تا چشام به حال من گريه كنن

اونكه رفته ديگه هيچوقت نمی آد

تا قيامت دل من گريه می خواد

 

قصه گذشته های خوب من

خيلی زود مثل يك خواب تموم شدن

حالا بايد سر رو زانوم بزارم

تا قيامت اشك حسرت ببارم

دل هيچكی مثل من غم نداره

مثل من غربت و ماتم نداره

حالا كه گريه دوای دردم

چرا چشمم اشكشو كم ميآره

 

خورشيد روشن مارو دزديدند

زير اون ابرای سنگين كشيدن

همه جا رنگ سياه ماتمه

فرصت موندنمون خيلی كمه

اونكه رفته ديگه هيچوقت نمی آد

تا قيامت دل من گريه می خواد

 

سرنوشت چشاش كوره نمی بينه

زخم خنجرش می مونه تو سينه

لب بسته سينه غرقه به خون

قصه موندن آدم همينه

اونكه رفته ديگه هيچوقت نمی آد

تا قيامت دل من گريه می خواد

.

+ نوشته شده در  سیزدهم مرداد 1384ساعت 11:44 قبل از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


دل من دست بردار
دیگه بسه انتظار
دیگه هی اسمشو , تو به یاد من نیار
اون دیگه نمی یاد عمرتو هدر نکن
دل من دل من منو دربدر نکن

دل من دیگه بسه آخه اون که میخوای تو دیگه نمی یاد
باید بدونی که یه روزی دوباره اون اگه بیاد
اون وقت می بینی که اون دیگه حتی تو رو نمی خواد
دل من اینجوری آخه تنها می مونی

دل من غم تو واسه من خیلی تلخه
میدونم تنهایی ، آخه تنهایی سخته
دل من اگه ما عشقو از سر نگیریم
یه روزی من و تو هر دو تنها می میریم

دل من دست بردار
دیگه بسه انتظار
دیگه هی اسمشو تو به یاد من نیار
اون دیگه نمی یاد عمرتو هدر نکن
دل من دل من منو دربدر نکن

دل من اون دیگه نمی یاد
بهتره عاشق بشی
باز دوباره من و تو

دل من دیگه بسه آخه اون که میخوای تو دیگه نمی یاد
باید بدونی که یه روزی دوباره اون اگه بیاد
اون وقت می بینی که اون دیگه حتی تو رو نمی خواد
دل من اینجوری آخه تنها می مونی

+ نوشته شده در  سیزدهم مرداد 1384ساعت 10:7 قبل از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


 

   

 

خیال می کنی مرگ فقط این است که جسمی با چشمان بسته و قلب خاموش را توی یک جعبه چوبی و شیشه ای تا زیر زمین بدرقه کنند و بعد اشک و خاک رویش بریزند تا آرام بگیرد و خودشان هم تا چند روز سیاه بپوشند و اشک بنوشند و دسته گلی با روبان مشکی پرپر کنند و نام آن جسم را فریاد بزنند و فریادشان عین انعکاس صدا در کوه شود و بعد چشم باز کنند ببینند یکسال از کوچ آن جسم گذشته است و باید بروند و وانمود کنند هنوز غمگینند اما با خودشان به این نتیجه تلخ برسند که یاد او را همراه با جسمش زیر یک عالم خاک سرد پنهان کرده اند .  نه !  مرگ معنایی جز این هم دارد .

مرگ یعنی بدانی کسی برایت می میرد یا لااقل به عشق تو نفس می کشد و بدانی او زندگی را هم دوست ندارد چه رسد بی تو زندگی کردن را و بعد آن را هم از او بگیری به جرم جنونش یا اشتباهش یا اصلا تقصیرش ، در خلا نبودنت حبسش کنی تا به مرگ تدریجی برود و بمیرد نه مرگ طبیعی جسم .

مرگ یعنی اینکه بدانی کسی بی تو،  بی ستاره ات ، هفت آسمانش شب است ، خورشید نمی شناسد ، روز ندارد ، لحظه نمی فهمد ، ساعتش روی آخرین لمس حضور تو مانده است . و تقویمش هنوز طعم تحویل را نچشیده است و بدانی و بگذاری به همان حال بماند تا بمیرد .

مرگ یعنی شکنجه کسی که به جرم دیوانگی تقاص جنونش را به بدترین وجه ممکن پس می دهد و آن چیزی جز بی تو بودن نیست .

تو می دانی که من چه می کشم .  چیزی فراتر از درد ، بالاتر از زجر ، سنگین تر از سوار شدن اورستی بر شانه ای ، می دانی و می خواهی که همینگونه باشد . خواستن تو تنها نفسی است که می گذارد بنویسم و برایت تصویر کنم .  خوب می دانی من پَر نمی گيرم ، پَرپَر می شوم برای تو .

اینجا خبری نیست وقتی از تو خبری نمی رسد .  قاصدکها همه در برف زمستان سال مانده اند ، درست عین تقویم سیاه من و سرنوشت بی عاقبتم . 

تمام عکسهایت  پُر از لکه های گریه است . عکست با من همدردی می کند ، با چهره ام ، با اشکهايم .

درست عین قاب عکس روی دیوار،  بیهوده زنده ام . چهره ام پر از چین های تنهاییست و من عجیب می ترسم از اینکه کسی را که فراموشش نکرده ام فراموشم کرده باشد  .  

 

+ نوشته شده در  یازدهم مرداد 1384ساعت 5:23 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


نسترن، نسترن، نسترن، عشق قشنگم هستي...
نسترن، نسترن، نسترن، تو قلب من نشستي...
نسترن قشنگم هستي.. توقلب من نشستي...
شيشه ي عمر غم رو.. تو با نگات شكستي...
دست منو گرفتي، به آسمونا بردي...
عشق قشنگمونُ، دست خدا سپردي...
نسترن باغ نگاتُ، خورشيد مست چشاتُ...
به يه دنيا نمي دم، به يه دنيا نمي دم...
من گل خاطره هاتُ، تب تند لحظه هاتُ...
دست فردا نمي دم، دست فردا نمي دم...
نسترن دار و ندارم.... نسترن هر چي كه دارم....
نسترن عاشقتم من.... تو رو تنها نمي ذارم....

+ نوشته شده در  یازدهم مرداد 1384ساعت 3:26 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


                            وقتی ميخوای پيشم بيای   

بعد يه عمری انتظار

برام فقط يه مشت گلای اطلسی   

 يه کاسه پر از بارون

يه برگ زرد پاييزی   

از سر رات هديه بيار

 

وقتی ميای به ديدنم     

برگ گلای نسترن

سرخی لاله خيال    

 عطر گل اقاقيا ؛برای من هديه بيار

 

وقتی داری پيشم ميای   

 يه فانوسی به رنگ ماه

يه آينه با دوتا چشمون سياه    

 يه قاصدک به رنگ روز ؛

از سر رات هديه بيار

 

تا فرش راه تو رو من  

  گلای اطلسی کنم

باکاسه پر از بارون    

 غبار رات و پاک کنم

 

با برگ زرد پاييزی   

 موهامو شونه بزنم

برگ گل نسترن و     

 حرير پيکر بکنم

 

با سرخی لاله همرنگ خيال   

  لبامو باز رنگ ميزنم

برای مست کردن تو   

 عطر گل اقاقيا

به روی پيرهن ميزنم

 

با فانوسی به رنگ ماه 

    يه آينه با دوتا چشمون سياه

برای لمس لحظه ها   

  يه آسمون با سقف دستام ميزنم

 

      يه قاصدک به رنگ روز      

 ميون دستام ميگيرم

          برای سايه چشات       

  خورشيد و من خط  ميزنم

 

   وقتی ميای به ديدنم   

 بعد يه عمری انتظار

برام فقط يه مشت گلای اطلسی  

يه کاسه پر از بارون

يه برگ زرد پاييزی  

از سر رات هديه بيار

وقتی داری پيشم ميای ......

+ نوشته شده در  یازدهم مرداد 1384ساعت 2:45 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


دير زمانيست كه دلم براي گفتن حرفهايش به تو بي تاب شده ...
مدتهاست كه در آغوشت نگرفته ام و سالهاست كه گرماي آشناي لبانت را بر لبانم حس نكرده ام هر روز بهانه اي براي دلم مي آورم تا يادت را از او جدا كنم ، اما خاطره ات مانند پيچكي زيبا به دور قلبم گشته و آن را مي فشارد.
خسته ام عزيزم ، خسته !
خسته از خيره ماندن به آسمان به اميد باران ...
خسته بس كه به دلم گفتم ، بر مي گردي ...

خسته از طوفان سهمگين حوادث كه مزرعه سبز آرزوهايم را ويران كرد ...
درمانده ام از زندگي كه بي تو هر روزش تيره تر از ديروز است ، بي تو دليل و مفهومم را گم كرده ام.

ديگر دليلي براي تحمل اين دو روز باقي مانده ندارم ...
ديگر دليلي نيست كه از يادم ببرد انتظارم را ...
منتظرم و آگاه ، كه زمانم به پايان رسيده است ، ولي با خود مي گويم ، چرا اينگونه ؟؟

روزها را با ديدن پرستو ها و شب را به شمردن ستاره ها مي گذرانم و با خود مي گويم :
چقدر زيبا بود اين دنيايي كه جز زشتي نداشت.

هنگامه رفتن رسيده ، بايد به سفر رفت ، سفري كه چمداني ندارد و هيچ كسي بدرقه ات نمي كند ...
اي كاش كسي براي استقبال آمده باشد !!

ديگر كسي نيست كه كاسه اي آب پشت گام هايم بريزد ، ولي اشكهايم راه پشت سرم را خيس كرده ...
قرآني نيست كه از زيرش عبور كنم اما دست خدا بالاي سرم است ، خدايي كه مدتهاست با من قهر است .

تنها اميد رفتن شنيده ام است كه ، مي شود هر روز تو را از آن بالا ديد ...

 

+ نوشته شده در  دهم مرداد 1384ساعت 4:0 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


باز هم منم و تنهایی بنفش و خاطرات سبز باقی مانده از بودن تو . منم و صدای گذر لحظه ها ی گذران عمر و دلواپسی های قلم دلتنگم .

خوشبختی های کوچک وکوچکترین بهانه های من برای زیستن و باور حضور کمرنگی که تو در دیروز عمرم داشتی . حالا منم و تنهایی و دنیایی از تیرگی های نا پیدا .

میترسم هم از امروز ، هم از فردا

چشم به جاده های انتظار دوخته ام ، بی آنکه بدانم چرا . گویا درون خاموشم دلتنگ روشنایی چشمانی آسمانی است .

شاید این منم که خورشید را می جوید در تاریکی ظلمانی شب ، شبی هزار ساله و بی انتها  .

فردا راه دیگری را برای رسیدن به تو تجربه خواهم  کرد .

اگر به فردا برسم

و اگر فردائی باشد . در ورا ء فردا ها .

 

+ نوشته شده در  هفتم مرداد 1384ساعت 4:44 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


روزی به تو خواهم پیوست . هر چند دیرتر از فرداهای نزدیک به امروز ، و روح سرکش قلبم را به تو خواهم و تو را در تلاطم روحم شریک خواهم کرد .

بلمی از جنس عشق ناب خویش خواهم ساخت و تو را مسافر دریای طوفانی وجود شیفته و آشفته ام خواهم نمود .

به خاطر تو از آسمان خواهم گذشت و از زمین و از مرز انسان بودن و عشق و روزی در دریای نگاه تو غرق و با تو یکی خواهم گشت .

روح پاک قلبم را به بند خواهم کشید و برای با تو خواهم نوشت عاشقانه ، عاشقانه ، عاشقانه .

اگر برای شکافتن قلب امواج حادثه امید گذاشتن از طوفان پا گرفته از حسترتم باشی و اگر پابند به میعاد دستان صادق و قلب عاشقم ، آن وقت فریادت خواهم کرد ، نام تو را و احساسم را که مدتهاست در سکوت گلی صدایم خشکیده .

شاید عطش واژه ها فروکش کند .

شاید چشمان به خواب رفته سرنوشت را بگشاید آن وقت در لحظات ابدی با تو بودن

بی تشویش تکرار خواهم نمود

که تا همیشه ای باقی دوستت خواهم داشت  .

                                                            

 

+ نوشته شده در  هفتم مرداد 1384ساعت 4:40 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


بمون ای فصل خوب قصه های عاشقانه
بمون ای با بودن فصلی از گل با ترانه
بمون ای همصدای لحظه های خواب و رویا
صدای پای بودن توی رگ هام تو نفس هام
چه سخته بی تو رفتن
جه سخته بی تو موندن
نمیشه این جدایی باور من
وداع آخرین
جدایی در کمین ِ
غروب لحظه های واپسین ِ
همیشه قصه های آشنایی ناتموم ِ
تموم لحظه های با تو پیش روم ِ
چه سخته بی تو رفتن
چه سخته بی تو موندن
نمیشه این جدایی باور من
وداع آخرین ِ
جدایی در کمین ِ
غروب لحظه های واپسین ِ
همیشه قصه های آشنایی ناتموم ِ
تموم لحظه های با تو بودن پیش روم ِ
چه سخته بی تو رفتن
چه سخته بی تو موندن
نمیشه این جدایی باور من
وداع آخرین ِ
جدایی در کمین ِ
غروب لحظه های واپسین ِ
غروب لحظه های واپسین ِ
+ نوشته شده در  ششم مرداد 1384ساعت 2:36 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


من از او خاطره دارم

خاطراتی خوب و زیبا مثل زیبایی رویا

من از او خاطره دارم

خاطراتی خوب و شیرین مثل زیبایی تو

عاشقم،عاشقم من ،عاشقم از روز ازل

عاشقم،عاشقم من ،پابند عشقش تا ابد

من از او خبر ندارم

اینو من باور ندارم

باور تنهایی موندن،باور تنهایی خوندن

باور بازی رزو باختن،یا قمار عشق و بردن

توی این دیار غربت حتی بودن،حتی مردن

اگه ابره که بارون می زنه به موج دریا می زنه

می زنه به دشت و صحرا می زنه

دلمه که داره فریاد می زنه

 

+ نوشته شده در  ششم مرداد 1384ساعت 1:55 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


و بعد از رفتنت .....

شبي از پشت يك تنهايي غمناك و باراني
تو را با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم
پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس
تو را از بين گلهائي كه در تنهائي ام روئيد
با حسرت جدا كردم !
و در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي :
ً دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي
و من تنها براي ديدن زيبائي آن چشم
تورا دردشتي از تنهائي و حسرت رها كردم ً
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمنگينت
حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد
وا كردم ...
نمي دانم چرا رفتي ؟! نمي دانم چرا !؟ شايد خطا كردم .
و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي
نمي دانم كجا ، تاكي ، براي چه ....
ولي رفتي و بعد از رفتنت
باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
و بعد از رفتنت اسم نوازش در غمي خاكستري گم شد .
و گنجشكي كه هرروز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت .
تمام بال هايش غرق در اندوه و حيرت شد.
و بعد از رفتن تو ... آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد
من بي تو تمام هستي ام را ازدست خواهم داد .
كسي حس كرد من بي تو !
هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد .
و بعد از رفتنت دريا چه بغضي كرد
كسي فهميد تو نامم را زياد خواهي برد .
و من با آنكه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد
هنوز آشفته ي چشمان زيباي توام
بر گرد ...
ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و، وهم و ، پرسش و ترديد
اي افسوس .... تو هرگز بر نخواهي گشت .
كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت :
تو هم در پاسخ اين بي وفائي ها
بگو در راه عشق و انتخاب او خطا كردم
و من
در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد
به رسم عادت پروانگي مان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت
دعا كردم .

 

+ نوشته شده در  پنجم مرداد 1384ساعت 7:31 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 



 

        کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و گفت :

مي گويند فردا شما مرا از بهشت به زمين مي فرستيد اما من به اين کوچکي

و بدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم ؟
خداوند پاسخ داد :

از ميان تعداد بسياري از فرشتگان ، من يکي را براي تو در نظر گرفته ام .

او از تو نگهداري خواهد کرد .
اما کودک هنوز مطمئن نبود که مي خواهد برود يا نه :

اما اين جا در بهشت من ، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و

اين ها براي شادي من کافي هستند .


خداوند لبخند زد :

فرشته تو برايت آواز خواهد خواند هر روز به تو لبخند خواهد زد .

تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود .

* * * * * * *

کودک ادامه داد :

من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي

دانم
خداوند او را نوازش کرد و گفت :

فرشته تو زيباترين وشيرين ترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي

درگوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه

صحبت کني .
کودک با ناراحتي گفت :

وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم چه کنم ؟
اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت :

فرشته ات دستهايت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد خواهد داد که

چگونه دعا کني .

* * * * * * *

کودک سرش را برگرداند و پرسيد :

شنيده ام که در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي کنند ، چه کسي

 از من محافظت خواهد کرد ؟
- فرشته ات از تو محافظت مي کند .

حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.
کودک با نگراني ادامه داد :

اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت

خواهم بود .
خداوند لبخند زد و گفت :

فرشته ات هميشه درباره من با تو سخن خواهد گفت و به تو راه بازگشت

 به سوي من را خواهد آموخت.

گرچه من هميشه در کنار تو خواهم بود .

* * * * * * *

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدايي از زمين شنيده مي شد .

کودک مي دانست که بايد به زودي سفرش را آغاز کند .

او به آرامي يک سوال ديگر از خدا پرسيد :

خدايا اگر من بايد همين حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگو !

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد

نام فرشته ات اهميتي ندارد:

به را حتي ميتواني آنرا مادر صدا كني...

__________________________________________________

مادر خوبم :

ياس مهربانم،خورشيد گرما بخش زندگيم،اي نور،روزت مبارك

+ نوشته شده در  پنجم مرداد 1384ساعت 5:52 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


مدتهاست که هر چه می گذرد بيشتر دوست دارم..

اما اين بار نه مثل مجنون نه مثل ليلی  و نه مثل تمام انهايی که با جهت يا

بی جهت اسطوره شدند...........تنها مثل خودم...

تا هر وقت که بخوای دوست دارم مثل هميشه..با اين تفاوت که بيشتر

از قبل دوست دارم..

مگر اينکه خودت نخواهی ...اونوقت هم توی دلم دوست دارم..

بی انکه بدانی..

+ نوشته شده در  سوم مرداد 1384ساعت 10:49 قبل از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


يکی بود يکی نبود ..يه خدا بود با يه دريای کبود که همه بهش می گفتن

اسمون..يه زمين بود و يه شهر و يه غريب با يه جاده که مسافری نداشت...

توی اين شهر غريب يه کسی شايد مثل يه دخترک هميشه دنبال گمشدش

می گشت اما اون گمشدشو نديده بود فقط از شدت غصه غروبا يه چيزی

مثل بلور لای اشکاش می شکست و روی گونه هاش ميريخت

گونه هاش از غم اونی که نميدونست کيه غرق بارون ميشدن...

نميدونست اونی که قراره از راه برسه شبنمو از چشای چند تا غريب پاک

ميکنه..

دخترک ديوونه بود طاقتش مثل عمر گلا رفته بود از کف و پرپر شده بود...

يه شب نيلی و شفاف تو يه پاييز قشنگ وقتی ادما همه تو خواب و روياشون

بودن...

دخترک دستشو برد به اسمون با همون لحنی که برگای مسافر با درخت

حرف می زنن با خدا غرق تمنا شد و راز....

دخترک فهميده بود يه کسی که مثل هيچ کسی نباشه يه روز

مثل يه رويای عجيب مياد و دور غصه هاشو خط می کشه...

زبون فرشته های عاشقو يادش ميده اما اون چه شکليه؟؟

دخترک ادم عجيبی بود ..عاشق چشمای بارونی و خيس و دلای ابری و پاک

که می خوان با يه اشاره برسن به اسمون اما دوره راهشون....

يه روزی که مثل هيچ روزی نبود ..يه فرشته که مثل هيچ کسی نبود

با دو تا چشم نجيب که دل تموم ادم هارو مبتلا می کرد...

با يه لبخند قشنگ اومد و واسه هميشه دل دخترک رو برد...

دخترک حالا ديگه تنها نبوداون حالا يه چيزی داشت که ديگه خريدنی نبود

چون خدا اونو برای دخترک اورده بود

قهرمان روياهای سبز دخترک همونی که دخترک عاشق چشماش شده بود

همونی که دخترک با ديدنش ديوونه شد عاقبت اومد و موند

نازنين ما از همون لحظه اول دل دخترک رو برد به يه جايی که نميدونم

کجاستشايد از کهکشون های اسمون هم دورتره.....

دخترک يه روز دلو به دريا زد ..تو چشمای ناز عشقش نگاه کرد..

با يه شرم خيلی اروم بهش گفت دوست دارم

زندگيش بود و همين يه دلخوشی که از اسمون اومده بود تا نذاره

دخترک بيشتر از اين بين ادمهای خشک و قهوه ای بی پناهی بکشه..

خلاصه زندگی اين دخترک گلای کوچيک حقيقته که تو حاشيش فقط

با خط سرخ نوشته:

بمون ..تو بری موندن من معنی ديوونگيه...

اخرين حرفم اينه....

تو بری اخر اين زندگيه..

+ نوشته شده در  سوم مرداد 1384ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


از تو گفتن و تو را خواستن دلخوشی روزانه من است و وجودم هر لحظه غرق خاطراتست .

نقاشی نگاه عاشقت بر تصویر مرطوب چشمانم و ایثار جانسوز بوسه هایت روی گونه های تبدارم .

همه و همه تویی و من یک قایق شکسته در خیالت .

چطور من تو ، که همه امیدش برا ایستادنی ، همه دلخوشی اش بزای استوار ماندنی و همه ، همه عشق اش برای جاوید بودنی ، می تواند بدون تو بماند . نه ممکن نیست . باز هم با تمام محال بودنش به تو می اندیشد و آغوش خالی از تشویش و دستان گرمت و تو را می خواهد . دیوانه وار شاید برای آرام گرفتن به قدر و غظمت یک عمر انسانی و شاید برای اثبات خواستن بی حدش .

چشمانم جر تکیه گاه دستانت دستی نمی بیند و وجودم جز به نوازش تو نمی اندیشد .

بیا اگر در این سرمای تنهایی گرمای آخرین نگاهی را می طلبی که اولین تصویر حک شده بر قاب تصورش بودی .
+ نوشته شده در  دوم مرداد 1384ساعت 12:13 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


+ نوشته شده در  دوم مرداد 1384ساعت 12:12 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


میدا نم  که روزی با یک دنیا عشق ناب و دستهایی از محبت لبریز و وجودی مملو از خواستن ؛ خواهی آمد . و من امروز در هر لحظه عمرم به انتظار بازگشت لحظه ها را شمرده و انتظار می کشم .

دلم جلوتر از دروازه های زمان ووجودم پیوند خورده به آسمان ؛ خواب و خیال و حقیقت را با هم می جویم  برای یافتنت .

کاش داشتنت میسر بود ، وقتی هراس هرگز نبودنت به رشته های امیدم چنگ می زند و با گیتار شکسته قلبم ، آهنگ یأس می نوازد .

وقتی با احساس هزار وصله و ترحم آمیز ، روبروی ضریح معجزه امید بودنت را تکدی می کنم .
+ نوشته شده در  دوم مرداد 1384ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


چرا وقتی که آدم تنها میشه        

غم و غصه اش قد یک دنیا میشه

میره یه گوشه ی پنهون می شینه

 اونجا رو مثل یک زندون میبینه

غم تنهایی اسیرت می کنه             تا بخوای بجنبی پیرت می کنه

وقتی که تنها میشم اشک تو چشام پر میزنه

غم میاد یواش یواش خونه دل در می زنه

یاد اون شب ها می افتم زیر مهتاب بهار

توی جنگل لب چشمه می نشستیم منو یار

غم تنهایی اسیرت می کنه             تا بخوای بجنبی پیرت می کنه

می گن این دنیا دیگه مثل قدیما نمیشه

دل این آدما زشت و دیگه زیبا نمی شه

اون بالا باد داره ساق ابرا رو چوب میزنه

اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمی شه

غم تنهایی اسیرت می کنه             تا بخوای بجنبی پیرت می کنه

+ نوشته شده در  یکم مرداد 1384ساعت 1:12 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


رفتم که نباشم سر راهت
رفتم که نبینم روی ماهت
رفتم غم تنهایی کشیدم
اما همه جا خوابتو دیدم
این فاصله ها چاره نبوده
هرجا یه نشونی از تو بوده
رفتم رفتم ،رفتم رفتم

دلگیرم از این عمر دو روزه نازنینم
قسمت به جدایی از تو بوده بهترینم
تو در قلب منی هر جا که هستم نازنینم
چه در جمع و چه تنهایی نشستم بهترینم
رفتم رفتم ،رفتم رفتم

رفتم که نباشم سر راهت
رفتم که نبینم روی ماهت
رفتم غم تنهایی کشیدم
اما همه جا خوابتو دیدم
این فاصله ها چاره نبوده
هرجا یه نشونی از تو بوده
رفتم رفتم ،رفتم رفتم

دلگیرم از این عمر دو روزه نازنینم
قسمت به جدایی از تو بوده بهترینم
تو در قلب منی هر جا که هستم نازنینم
چه در جمع و چه تنهایی نشستم بهترینم
رفتم رفتم ،رفتم رفتم


رفتم که نباشم سر راهت
رفتم که نبینم روی ماهت
رفتم غم تنهایی کشیدم
اما همه جا خوابتو دیدم
این فاصله ها چاره نبوده
هرجا یه نشونی از تو بوده
رفتم رفتم ،رفتم رفتم

+ نوشته شده در  یکم مرداد 1384ساعت 12:43 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


بهت نمیگم دوست دارم  چون با هزاربار با زبان نگاه با زبان دل با همه احساسم بهت گفتم و باور نکردی پس این دفعه به پاکی اون نگاهت قسم میخورم که دوستت دارم .

هر چی بخوای بهت میدم چون همه وجودم مال توست فکرم احساسم و قلبم همش مال توست . همش میخوام خوابتو نبینم چون خیالت خوابت خوشتره و در رویاهایم با تو زندگی میکنم و خوشبخت ترینم .

و اگه یه روز چشمات پر از اشک شد و دنبال یک شانه بودی تا سرتو بذاری روش و گریه کنی صدام کن قول میدم نگذارم اشکات رو زمین بیفته و خودمم باهات گریه میکنم .

اگه یه روز دنبال یه مجسمه ساکت بودی تا سرش داد بزنی و خودتو خالی کنی صدام کن قول میدم که ساکت باشم و فقط نگاه کنم و گوش دهم و تا آخر عمر سنگ صبورت میمانم .

اگه یه روز دنبال خرابه ای بودی تا نفرتت رو اونجا دفن کنی قلبم تنها خرابه وجود توست .

آری با شهامت می گویم که دوستت دارم

چرا که فقط مال منه .

اگه یه روز صدات کردم و بهت گفتم که بهت نیاز دارم بهم نگو کجایی فقط یه لحظه چشمات رو ببند و بهم فکر کن خواهش من فقط :

با تمام وجودت مرا باور کن که باور من و عشق من برای من تنها نیاز .

+ نوشته شده در  یکم مرداد 1384ساعت 12:40 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


نسترن با تو دل من
توي گلخونه ياره
وقتي نيستي تك و تنها
لحظه ها رو ميشماره
نسترن وقتي ميخندي
يه دروغي تو چشاته
نمي گي اما ميبينم
دل ديگري باهاته
نسترن اي عشق من حرفي بزن بگو تو رو بخدا
تو دلت مال كيه
تو حواست جاي ديگستو خودت نميدوني بخدا
نميدوني بخدا
نسترن اي عشق من حرفي بزن بگو تو رو بخدا
اين اداها چي چيه
تو دلت يك جاي ديگستو خودت نميدوني بخدا
نميدوني بخدا
نميدوني بخدا
نميدوني بخدا

چيزي بگو حرفي بزن اگر نري ميره دلم
گلخونه قلب كي بود كه عشقتو گرفت ازم
نسترن اي عشق من حرفي بزن بگو تو رو بخدا
تو دلت مال كيه
تو حواست جاي ديگستو خودت نميدوني بخدا
نميدوني بخدا
نسترن اي عشق من حرفي بزن بگو تو رو بخدا
اين اداها چي چيه
تو دلت يك جاي ديگستو خودت نميدوني بخدا
نميدوني بخدا
نميدوني بخدا
نميدوني بخدا

نسترن با تو دل من
توي گلخونه ياره
وقتي نيستي تك و تنها
لحظه ها رو ميشماره
نسترن وقتي ميخندي
يه دروغي تو چشاته
نمي گي اما ميبينم
دل ديگري باهاته
نسترن اي عشق من حرفي بزن بگو تو رو بخدا
تو دلت مال كيه
تو حواست جاي ديگستو خودت نميدوني بخدا
نميدوني بخدا
نسترن اي عشق من حرفي بزن بگو تو رو بخدا
اين اداها چي چيه
تو دلت يك جاي ديگستو خودت نميدوني بخدا
نميدوني بخدا
نميدوني بخدا
نميدوني بخدا
نميدوني بخدا
+ نوشته شده در  یکم مرداد 1384ساعت 11:42 قبل از ظهر  توسط tanhay_donya  |