|
اینجا لحظه ها خالی از با تو بودن است اینجا هر لحظه اش رنگ ماتم است غروب سرد و سنگین تنهایی بی تو حس بی تو بودن شبیه مردن است
شب تاریک است وسرد همه جا تنهایی همه لحظه ها پر ز غربت غمگین ترین لحظه هایم سر شار از عطر توست وتنهاترین تنهایی هایم پر از حضور سبز توست کاش بعد از این جدایی رسیدن باشد |
||
|
+
نوشته شده در سی و یکم مرداد 1384ساعت 1:8 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
دلم برات تنگ شده جونم میخوام ببینمت نمیتونم
|
||
|
+
نوشته شده در سی ام مرداد 1384ساعت 4:9 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
کجای اين جنگل شب پنهون ميشی خورشيدکم
|
||
|
+
نوشته شده در سی ام مرداد 1384ساعت 3:50 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت، عاشقان سکوت شب را ويران می کردند... |
||
|
+
نوشته شده در بیست و نهم مرداد 1384ساعت 6:31 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و نهم مرداد 1384ساعت 6:10 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
نمی دونم که تورو نفرين کنم يا اين دلم
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و نهم مرداد 1384ساعت 5:26 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
آغوشت به من هديه کرد آرامش را آرامشی همچو تصوير غروب آفتاب در کران دريا آغوشت به من آموخت محبت و مهرورزی را تن سردم را در آغوش گرمت بکش...
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و هشتم مرداد 1384ساعت 6:43 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
غم تو قلبه منو اسيره سايه ميکنه چشم من برايه تو هميشه گريه ميکنه بارون مياد تو کوچه ميشينه پشته شيشه درست مثله روزی که رفتی واسه هميشه ای آرزويه قلبم امشب بگو کجای پوسيدم از غمه تو، تو غربته تنهای خسته از اين جدای بی تو چه ها کشيدم در حسرتت عزيزم به انتها رسيدم من که از غصه شکستم اين گوشه نشستم هستيمو باختم و با عشقه تو ساختم به خدا که برای تو بود همه چيزم فدای تو بود من که از خدا بجز تو چيزه ديگيه نخواستم هرچی هست فدايه عشقت من فقط تورو ميخواستم کاش ميشد حتی يه بار از تبه عشقت بسوزم باتو من يک بار ديگه لب شادی رو ببوسم امشب بگو عزيزم بی من کی همصداته دلم گرفت زه امشب فاصله ها زياده کدوم عاشق ميبوسه اون دسته مهربنو تو چشمه تو ميبينه مهتابه آسمونو توی خلوته کوچها سرت رو شونه کيست گلايه اي ندارم، اين بازي زندگيست
اين بازي زندگيست |
||
|
+
نوشته شده در بیست و هشتم مرداد 1384ساعت 6:39 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود ، اهل زمين نبود نمازش شكسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود ، تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود ، چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت ، عمري براي هر و تبر تيشه دسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر پشت ، دري كه باز نمي شد نشسته بود |
||
|
+
نوشته شده در بیست و هفتم مرداد 1384ساعت 7:20 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
خدايا آنکه مرا در تنهاترينه تنهاييهام تنها گذاشت.در تنها ترين تنهايي هاش تنهاش مگذار.
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و ششم مرداد 1384ساعت 1:14 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
اگه تا روز قیامت داشتنت نباشه قسمت چشم به راه تو میمونم با دلی پر از صداقت اگه با اشک های گرمم دل سنگ برام بسوزه اگه جسم من بپوسه بعد دنیا دو روزه اگه نقش قصه ها شی مه روی قله ها شی بری از من جدا شی اگه باشی یا نباشی نه فقط عاشقت هستم من همین رو قلب خستم این تویی که میپرستم سر سپرده تو هستم اگه جای تو به این دل همه دنیا رو ببخشند میگذرم از هر چه دارم اگه باشی عاشق من اگه زنجیره به پاهام اگه قفل و اگه صد بند می رسم هر جا که هستی به تو و عشق تو سوگند اگه باشی تاجی بر سر یا که از ذره ایی کمتر دل من داغ تو داره تا ابد تا روز اخر اگه با یک قلب تب دار بشم از عشق تو بیمار یا وجود عاشقم رو ببرم تا چوبه دار اگه زندگیم فنا شه طعمه خشم خدا شه یا که در حسرت عشقت روحم از بدن جدا شه اگه قلبمو شکستی رفتی او از من گسستی مهربون یا خود پرستی هر چه هستی هر که هستی نه فقط عاشقت هستم من همین رو قلب خستم این تویی که میپرستم تو بتی من بت پرستم
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و پنجم مرداد 1384ساعت 5:52 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
عاشق چشمان پر مهر تو ام رويای من خسته از اين همه عاشق شدن دنيای من راه بی آغاز عشقت را به پايان برده ام من ندانستم که پايانی ندارد عشق بی پروا من من نمی خواهم شوم فرهاد و شيرينم شوی عشقشان پايان شيرينی ندارد عشق بی همتای من در ميان قلب من راهی ندارد ديگری يا تو می آيی يا خاموش می گردد دل تنهای من
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و پنجم مرداد 1384ساعت 5:47 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
در دلم آرزوی آمدنت می میرد رفته ای اینک ، اما آیا باز بر می گردی ؟ چه تمنای محالی ، خنده ام می گیرد
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و چهارم مرداد 1384ساعت 4:50 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
روی هر شانه ،
سری گریه کند وقت وداع ! سر من وقت وداع ، گوشه ی دیوار گریست !..... |
||
|
+
نوشته شده در بیست و چهارم مرداد 1384ساعت 4:4 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
خسته ام دلنگرونم توی یک جهنم پر از بهشت
توی یک تنهایی ...که پر از یاد تویه توی این شهر پر از شهوت وشر که تو رو از من تنها دزدید توی آسمون خالی از ستاره ها که بدون لمس شونه های تو در گذرم توی این فاصله ها که نفس نفس زنون بازم به تو نمیرسم خسته ام دلنگرونم توی یک جهنم پر از بهشت توی یک تنهایی که پر از یادتویه
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و چهارم مرداد 1384ساعت 12:51 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
هر روز دلتنگ تر از دیروز ، نظاره می کنم طلوع و غروب خورشید را شاید غروب دل من بار دیگر طلوع یابد و اگر نیاید خود را به غروب تن خواهم سپرد ************ دلم را دیریست سپرده ام به باد ، شاید بیابم او را بار دیگر... اما باد دلم را برده است به ناکجا آبادی که خسته از گردباد است و همیشه بارانی است
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و یکم مرداد 1384ساعت 12:54 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
هر نور ماهي زيبا تر بود طلوعي دوباره يابند
|
||
|
+
نوشته شده در بیستم مرداد 1384ساعت 3:7 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
تو به شفافي شبنم روي برگها
|
||
|
+
نوشته شده در بیستم مرداد 1384ساعت 2:58 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
هميشه در عشق فاصله هايی است ! فاصله هايی كه در ابهام غرقند ! لحظاتی به تماشايم بنشين ، اين تنها دلخوشی من در خلوت جاودانگی است . سكوتم را به رؤيايت گره بزن و اندوهت را به بيكرانم جاری ساز . به تماشايم بنشين ، اما نزديك مشو كه چيزی جز آوای مرگ و فريادی جز تنهايی نخواهی شنيد و افقی جز نيستی نخواهی ديد . اين دوزخ سوزان برای تنهايی و غم من است ، اگر در عين تشنگی نمينوشم و در بغض نميگريم ، از اين ميترسم كه دانه ای بر سينه ام برويد و خلوتم را برچيند .... هميشه در عشق فاصله ای هست حتی شايد پس از مرگ .... ! و عشق ، تنها عشق ترا به گرمی يك سيب ميكند مأنوس و عشق ، تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد مرا رساند به امكان يك پرنده شدن *** و عشق سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشياست و عشق .. صدای فاصله هاست صدای فاصله هايی كه غرق ابهامند نه ، صدای فاصله هايی كه مثل نقره تميزند و با شنيدن يك هيچ ميشوند كدر هميشه عاشق تنهاست و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست .
|
||
|
+
نوشته شده در بیستم مرداد 1384ساعت 2:53 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
مردن من از رفتن چشمای قشنگت ساده تر نبود؟ خدا تمام هنرش رو به کار گرفت تا چشمای تو رو جوری بسازه که من و ديونت کنه. اما می دونی بد چی کار کرد؟ دل تو رو با اين که قشنگ ترين دل دنياست ولی جوری درستش کرد که به من نديش. شايد می خواست من بفهمم که درد عشق چيه. پس منم غم عشق تو رو ای قشنگ ترين گل زندگی من می برم توی دلم می کارمش تا خدا هم از من رازی بشه. شايد اونوقت کاری کرد که چشمات دوباره مال من بشه. شايد ....
|
||
|
+
نوشته شده در بیستم مرداد 1384ساعت 2:23 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
درسکوت دلنشين نيمه شب می گذشتيم از ميان کوچه ها راز گويان ، هر دو غمگين ، هر دو شاد هر دو بوديم از همه عالم جدا . تکيه بر بازوی من ميداد گرم شعله ور از سوز خواهش ها ، تنش لرزشی بر جان من ميريخت نرم ناز آن بازو به بازو رفتنش . در نگاهش ، با همه پرهيز و شرم برق می زد آرزوئی دلنشين در دل من با همه افسردگی موج می زد اشتياقی دلنشين زير نور ماه ـ دور از چشم غير ـ چشمها بر يکدگر می دوختيم هر نفس صد راز ميگفتيم و باز در تب ناگفته ها می سوختيم . نسترن ها از سر ديوارها سر کشيدند از صدای پای ما ماه ، می پائيدمان از روی بام عشق ، می جوشيد در رگهای ما سايه هامان ، مهربانتر ، بی دريغ یکدگر را تنگ در بر داشتند تا ميان کوچه ای ـ با صد ملال ـ دست ار آغوش هم برداشتند باز هنگام جدايی سر رسيد سينه ها لرزان شد و دلها شکست خنده ها در لرزش لبها گريخت اشک ها بر روی روياها نشست چشم جان من ، به ناکامی گريست برق اشکی در نگاه او دويد نسترن ها سر به زير انداختند ماه را ابری به کام خود کشيد تشنه ، تنها ، خسته جان ، آشفته حال در دل شب می سپردم راه خويش تا بگريم در غمش ديوانه وار خلوتی می خواستم دلخواه خويش
|
||
|
+
نوشته شده در نوزدهم مرداد 1384ساعت 3:4 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
تو شب چشمای تو شب زده ی تنها منم دل من پيش تو اما اينجا جا مونده تنم در به در دنبال عشقت همه جا پرسه زدم به تو هرگز نرسيدم اما دل نميکنم
|
||
|
+
نوشته شده در هجدهم مرداد 1384ساعت 8:2 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
هیچ کس تنهایی ام را حس نکرد...لحظه های ویرانیم را حس نکرد ...در تمام لحظه هایم هیچ کس خلوت تنهاییم را حس نکرد...آسمان غم گرفته ام هیچگاه برکه طوفانیم را حس نکرد...آن که سامان غزل هایم اوست بی سر و سامانیم را حس نکرد
|
||
|
+
نوشته شده در هجدهم مرداد 1384ساعت 7:58 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
میمیرم برات |
||
|
+
نوشته شده در هفدهم مرداد 1384ساعت 4:40 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم (( برايم يك سنگ بخر .. رويش اسمم را بنويس ... همين كافی است .. يك شاخه گل هم بياور ... سنگ را عمودی روی زمين بگذار ، گل را افقی ، روبروی سنگ .... فاتحه هم بخوان ... اين می شود پايان يك زندگی )) بعد از كنار سنگ بلند شو .. رويت را برگردان و برو .... پايت را روی همه برگهاي پاييزی كه ديدی بگذار و صدايش را گوش كن .. يادت به صدای شكستن قلبم می افتد ، همه ی پاييز برايت می شود ياد من و قلبم ... بهار هر شكوفه ای كه گلبرگهايش درهوا با باد می لرزد ، زمستان هر دانه ی سفيد برفی كه از بالا می لغزد ، تابستان هر ستاره ای كه چشمك می زند ، همه اش می شود ياد من و قلبم .... .... .... همين !! مرگ من زود فرا خواهد رسيد برای هميشه با تو خواهم بود برای هميشه ........ |
||
|
+
نوشته شده در شانزدهم مرداد 1384ساعت 2:55 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
رسیدن به تو مثل هفت خان رستم می مونه هر کدوم که رد می شه بازم یکی جا می مونه خان اول روز اول بود که من تو رو دیدم برق عشقو از چشای ناز تو من چشیدم تو به من گفتی که عاشقت شدم حرف عشقو از لبای خوب تو من شنیدم خان دوم تو به من گفتی که من دوست دارم گفتم عاشقی و من جون زیر پاهات می ذارم خان سوم تو منو بردی توی اوج خیال من شدم اسیر یک خواب محال خان سوم وقتی که بسر رسید چشم من به جز تو هیچ جا رو ندید خان پنجم من اسیر تو شدم دادم این دل دیگه گیر تو شدم ششمین خان اومدی به جنگ من گفتی که باید باشی تو بند من گفتم اخه من اسیر تو شدم هر چی که گفتی بشم همون شدم خان هفتم اومدم به پیش تو با دلی عاشق که گیره پیش تو گفتم هفت خانم دیگه تموم شده عمر من بدون تو حروم شده دیگه من طاقت دوری ندارم ماه شبهام بی تو بی فروغ شده گفتم عاشق شدم و می خوام که مال من بشی گفتی اینها همه بازی بود یه وقت بچه نشی گفتم این دل پیش تو اسیر شده گفتی اما دل من یه جا دیگه گیر شده عشق تو منو به رسوایی کشوند دیگه از زندگی ام هیچی نموند رخش عشقم توی قصه تو مرد دیگه هیچ کس به پناهم نرسوند |
||
|
+
نوشته شده در چهاردهم مرداد 1384ساعت 5:13 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
وقتی تو نیستی چه کنم بااین دل بهونه گیر؟؟؟؟؟ مگه نگفتم چشماتو ازچشم من هیچ وقت نگیر!؟؟؟
|
||
|
+
نوشته شده در چهاردهم مرداد 1384ساعت 4:23 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
تو سينه اين دل من ميخواد آتيش بگيره يکي حالا پيدا شده قدر اونو ميدونه واي دارم آتيش ميگيرم واي اگه برگرده پيشم نمي تونه مرغ دلم از حسودي بخونه اگه يه روز ببينم يکي براش ميميره مي ترسم حرفاي خوبي توي گوشش بخونه |
||
|
+
نوشته شده در چهاردهم مرداد 1384ساعت 3:37 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
عشق لالائی بارون تو شباست نم نم بارون پشت شيشه هاست لحظه شبنم و برگ گل ياس لحظه رهائی پرنده هاست تو خود عشقی كه همزاد مني تو سكوت من و فرياد مني تو خود عشقی كه شوق موندني غم تنهائی توی شعرای مني وقتی دنيا درد بی حرفی داره توئی كه فرياد دردای مني تو خود عشقی كه همزاد مني تو سكوت من و فرياد مني دستهای تو خورشيد و نشون ميدن چشمای بستمو بيدار می كنند صدای بال پرنده رو لبات تو گوشام دوباره تكرار می كنند زندگی وقتی كه بيزاری باشه روز و شبهاش همه تكراری باشه شايد عشق برای بعضی عاشقا لحظه بزرگ بيداری باشه عشق لالائی بارون تو شباست نم نم بارون پشت شيشه هاست لحظه عزيز با تو بودنه آخرين پناه موندن منه تو خود عشقی كه همزاد مني تو سكوت من و فرياد مني
|
||
|
+
نوشته شده در سیزدهم مرداد 1384ساعت 11:52 قبل از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
چشم من بيا منو ياری بكن گونه هام خشكيده شد زاری بكن غير گريه مگه كاری ميشه كرد كاری از ما نمی آد ياری بكن اونكه رفته ديگه هيچوقت نميآد تا قيامت دل من گريه می خواد هرچی دريا رو زمين داره خدا با تموم ابرای آسمامونا كاشكی می داد همه رو به چشم من تا چشام به حال من گريه كنن اونكه رفته ديگه هيچوقت نمی آد تا قيامت دل من گريه می خواد قصه گذشته های خوب من خيلی زود مثل يك خواب تموم شدن حالا بايد سر رو زانوم بزارم تا قيامت اشك حسرت ببارم دل هيچكی مثل من غم نداره مثل من غربت و ماتم نداره حالا كه گريه دوای دردم چرا چشمم اشكشو كم ميآره خورشيد روشن مارو دزديدند زير اون ابرای سنگين كشيدن همه جا رنگ سياه ماتمه فرصت موندنمون خيلی كمه اونكه رفته ديگه هيچوقت نمی آد تا قيامت دل من گريه می خواد سرنوشت چشاش كوره نمی بينه زخم خنجرش می مونه تو سينه لب بسته سينه غرقه به خون قصه موندن آدم همينه اونكه رفته ديگه هيچوقت نمی آد تا قيامت دل من گريه می خواد . |
||
|
+
نوشته شده در سیزدهم مرداد 1384ساعت 11:44 قبل از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
دل من دست بردار |
||
|
+
نوشته شده در سیزدهم مرداد 1384ساعت 10:7 قبل از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یازدهم مرداد 1384ساعت 5:23 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
نسترن، نسترن، نسترن، عشق قشنگم هستي... نسترن، نسترن، نسترن، تو قلب من نشستي... نسترن قشنگم هستي.. توقلب من نشستي... شيشه ي عمر غم رو.. تو با نگات شكستي... دست منو گرفتي، به آسمونا بردي... عشق قشنگمونُ، دست خدا سپردي... نسترن باغ نگاتُ، خورشيد مست چشاتُ... به يه دنيا نمي دم، به يه دنيا نمي دم... من گل خاطره هاتُ، تب تند لحظه هاتُ... دست فردا نمي دم، دست فردا نمي دم... ![]() نسترن دار و ندارم.... نسترن هر چي كه دارم.... نسترن عاشقتم من.... تو رو تنها نمي ذارم.... |
||
|
+
نوشته شده در یازدهم مرداد 1384ساعت 3:26 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
وقتی ميخوای پيشم بيای بعد يه عمری انتظار برام فقط يه مشت گلای اطلسی يه کاسه پر از بارون يه برگ زرد پاييزی از سر رات هديه بيار
وقتی ميای به ديدنم برگ گلای نسترن سرخی لاله خيال عطر گل اقاقيا ؛برای من هديه بيار
وقتی داری پيشم ميای يه فانوسی به رنگ ماه يه آينه با دوتا چشمون سياه يه قاصدک به رنگ روز ؛ از سر رات هديه بيار
تا فرش راه تو رو من گلای اطلسی کنم باکاسه پر از بارون غبار رات و پاک کنم
با برگ زرد پاييزی موهامو شونه بزنم برگ گل نسترن و حرير پيکر بکنم
با سرخی لاله همرنگ خيال لبامو باز رنگ ميزنم برای مست کردن تو عطر گل اقاقيا به روی پيرهن ميزنم
با فانوسی به رنگ ماه يه آينه با دوتا چشمون سياه برای لمس لحظه ها يه آسمون با سقف دستام ميزنم
يه قاصدک به رنگ روز ميون دستام ميگيرم برای سايه چشات خورشيد و من خط ميزنم
وقتی ميای به ديدنم بعد يه عمری انتظار برام فقط يه مشت گلای اطلسی يه کاسه پر از بارون يه برگ زرد پاييزی از سر رات هديه بيار وقتی داری پيشم ميای ...... |
||
|
+
نوشته شده در یازدهم مرداد 1384ساعت 2:45 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
دير زمانيست كه دلم براي گفتن حرفهايش به تو بي تاب شده ... مدتهاست كه در آغوشت نگرفته ام و سالهاست كه گرماي آشناي لبانت را بر لبانم حس نكرده ام هر روز بهانه اي براي دلم مي آورم تا يادت را از او جدا كنم ، اما خاطره ات مانند پيچكي زيبا به دور قلبم گشته و آن را مي فشارد. خسته ام عزيزم ، خسته ! خسته از خيره ماندن به آسمان به اميد باران ... خسته بس كه به دلم گفتم ، بر مي گردي ... خسته از طوفان سهمگين حوادث كه مزرعه سبز آرزوهايم را ويران كرد ... ديگر دليلي براي تحمل اين دو روز باقي مانده ندارم ... روزها را با ديدن پرستو ها و شب را به شمردن ستاره ها مي گذرانم و با خود مي گويم : هنگامه رفتن رسيده ، بايد به سفر رفت ، سفري كه چمداني ندارد و هيچ كسي بدرقه ات نمي كند ... ديگر كسي نيست كه كاسه اي آب پشت گام هايم بريزد ، ولي اشكهايم راه پشت سرم را خيس كرده ... تنها اميد رفتن شنيده ام است كه ، مي شود هر روز تو را از آن بالا ديد ... |
||
|
+
نوشته شده در دهم مرداد 1384ساعت 4:0 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
باز هم منم و تنهایی بنفش و خاطرات سبز باقی مانده از بودن تو . منم و صدای گذر لحظه ها ی گذران عمر و دلواپسی های قلم دلتنگم . خوشبختی های کوچک وکوچکترین بهانه های من برای زیستن و باور حضور کمرنگی که تو در دیروز عمرم داشتی . حالا منم و تنهایی و دنیایی از تیرگی های نا پیدا . میترسم هم از امروز ، هم از فردا چشم به جاده های انتظار دوخته ام ، بی آنکه بدانم چرا . گویا درون خاموشم دلتنگ روشنایی چشمانی آسمانی است . شاید این منم که خورشید را می جوید در تاریکی ظلمانی شب ، شبی هزار ساله و بی انتها . فردا راه دیگری را برای رسیدن به تو تجربه خواهم کرد . اگر به فردا برسم و اگر فردائی باشد . در ورا ء فردا ها .
|
||
|
+
نوشته شده در هفتم مرداد 1384ساعت 4:44 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
روزی به تو خواهم پیوست . هر چند دیرتر از فرداهای نزدیک به امروز ، و روح سرکش قلبم را به تو خواهم و تو را در تلاطم روحم شریک خواهم کرد . بلمی از جنس عشق ناب خویش خواهم ساخت و تو را مسافر دریای طوفانی وجود شیفته و آشفته ام خواهم نمود . به خاطر تو از آسمان خواهم گذشت و از زمین و از مرز انسان بودن و عشق و روزی در دریای نگاه تو غرق و با تو یکی خواهم گشت . روح پاک قلبم را به بند خواهم کشید و برای با تو خواهم نوشت عاشقانه ، عاشقانه ، عاشقانه . اگر برای شکافتن قلب امواج حادثه امید گذاشتن از طوفان پا گرفته از حسترتم باشی و اگر پابند به میعاد دستان صادق و قلب عاشقم ، آن وقت فریادت خواهم کرد ، نام تو را و احساسم را که مدتهاست در سکوت گلی صدایم خشکیده . شاید عطش واژه ها فروکش کند . شاید چشمان به خواب رفته سرنوشت را بگشاید آن وقت در لحظات ابدی با تو بودن بی تشویش تکرار خواهم نمود که تا همیشه ای باقی دوستت خواهم داشت . |
||
|
+
نوشته شده در هفتم مرداد 1384ساعت 4:40 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
بمون ای فصل خوب قصه های عاشقانه بمون ای با بودن فصلی از گل با ترانه بمون ای همصدای لحظه های خواب و رویا صدای پای بودن توی رگ هام تو نفس هام چه سخته بی تو رفتن جه سخته بی تو موندن نمیشه این جدایی باور من وداع آخرین جدایی در کمین ِ غروب لحظه های واپسین ِ همیشه قصه های آشنایی ناتموم ِ تموم لحظه های با تو پیش روم ِ چه سخته بی تو رفتن چه سخته بی تو موندن نمیشه این جدایی باور من وداع آخرین ِ جدایی در کمین ِ غروب لحظه های واپسین ِ همیشه قصه های آشنایی ناتموم ِ تموم لحظه های با تو بودن پیش روم ِ چه سخته بی تو رفتن چه سخته بی تو موندن نمیشه این جدایی باور من وداع آخرین ِ جدایی در کمین ِ غروب لحظه های واپسین ِ غروب لحظه های واپسین ِ |
||
|
+
نوشته شده در ششم مرداد 1384ساعت 2:36 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
من از او خاطره دارم خاطراتی خوب و زیبا مثل زیبایی رویا من از او خاطره دارم خاطراتی خوب و شیرین مثل زیبایی تو عاشقم،عاشقم من ،عاشقم از روز ازل عاشقم،عاشقم من ،پابند عشقش تا ابد من از او خبر ندارم اینو من باور ندارم باور تنهایی موندن،باور تنهایی خوندن باور بازی رزو باختن،یا قمار عشق و بردن توی این دیار غربت حتی بودن،حتی مردن اگه ابره که بارون می زنه به موج دریا می زنه می زنه به دشت و صحرا می زنه دلمه که داره فریاد می زنه |
||
|
+
نوشته شده در ششم مرداد 1384ساعت 1:55 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
و بعد از رفتنت ..... |
||
|
+
نوشته شده در پنجم مرداد 1384ساعت 7:31 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و گفت : مي گويند فردا شما مرا از بهشت به زمين مي فرستيد اما من به اين کوچکي و بدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم ؟ از ميان تعداد بسياري از فرشتگان ، من يکي را براي تو در نظر گرفته ام . او از تو نگهداري خواهد کرد . اما اين جا در بهشت من ، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من کافي هستند .
فرشته تو برايت آواز خواهد خواند هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود . من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم !؟ فرشته تو زيباترين وشيرين ترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي درگوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني . وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم چه کنم ؟ فرشته ات دستهايت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد خواهد داد که چگونه دعا کني . شنيده ام که در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي کنند ، چه کسي از من محافظت خواهد کرد ؟ حتي اگر به قيمت جانش تمام شود. اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود . فرشته ات هميشه درباره من با تو سخن خواهد گفت و به تو راه بازگشت به سوي من را خواهد آموخت. گرچه من هميشه در کنار تو خواهم بود . کودک مي دانست که بايد به زودي سفرش را آغاز کند . او به آرامي يک سوال ديگر از خدا پرسيد : خدايا اگر من بايد همين حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگو ! خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد به را حتي ميتواني آنرا مادر صدا كني... __________________________________________________ مادر خوبم : ياس مهربانم،خورشيد گرما بخش زندگيم،اي نور،روزت مبارك |
||
|
+
نوشته شده در پنجم مرداد 1384ساعت 5:52 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در سوم مرداد 1384ساعت 10:49 قبل از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
يکی بود يکی نبود ..يه خدا بود با يه دريای کبود که همه بهش می گفتناسمون..يه زمين بود و يه شهر و يه غريب با يه جاده که مسافری نداشت...توی اين شهر غريب يه کسی شايد مثل يه دخترک هميشه دنبال گمشدشمی گشت اما اون گمشدشو نديده بود فقط از شدت غصه غروبا يه چيزیمثل بلور لای اشکاش می شکست و روی گونه هاش ميريخت
|
||
|
+
نوشته شده در سوم مرداد 1384ساعت 10:48 قبل از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
از تو گفتن و تو را خواستن دلخوشی روزانه من است و وجودم هر لحظه غرق خاطراتست . نقاشی نگاه عاشقت بر تصویر مرطوب چشمانم و ایثار جانسوز بوسه هایت روی گونه های تبدارم . همه و همه تویی و من یک قایق شکسته در خیالت . چطور من تو ، که همه امیدش برا ایستادنی ، همه دلخوشی اش بزای استوار ماندنی و همه ، همه عشق اش برای جاوید بودنی ، می تواند بدون تو بماند . نه ممکن نیست . باز هم با تمام محال بودنش به تو می اندیشد و آغوش خالی از تشویش و دستان گرمت و تو را می خواهد . دیوانه وار شاید برای آرام گرفتن به قدر و غظمت یک عمر انسانی و شاید برای اثبات خواستن بی حدش . چشمانم جر تکیه گاه دستانت دستی نمی بیند و وجودم جز به نوازش تو نمی اندیشد . |
||
|
+
نوشته شده در دوم مرداد 1384ساعت 12:13 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوم مرداد 1384ساعت 12:12 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
میدا نم که روزی با یک دنیا عشق ناب و دستهایی از محبت لبریز و وجودی مملو از خواستن ؛ خواهی آمد . و من امروز در هر لحظه عمرم به انتظار بازگشت لحظه ها را شمرده و انتظار می کشم . دلم جلوتر از دروازه های زمان ووجودم پیوند خورده به آسمان ؛ خواب و خیال و حقیقت را با هم می جویم برای یافتنت . کاش داشتنت میسر بود ، وقتی هراس هرگز نبودنت به رشته های امیدم چنگ می زند و با گیتار شکسته قلبم ، آهنگ یأس می نوازد . |
||
|
+
نوشته شده در دوم مرداد 1384ساعت 12:2 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
چرا وقتی که آدم تنها میشه غم و غصه اش قد یک دنیا میشه میره یه گوشه ی پنهون می شینه اونجا رو مثل یک زندون میبینه غم تنهایی اسیرت می کنه تا بخوای بجنبی پیرت می کنه وقتی که تنها میشم اشک تو چشام پر میزنه غم میاد یواش یواش خونه دل در می زنه یاد اون شب ها می افتم زیر مهتاب بهار توی جنگل لب چشمه می نشستیم منو یار غم تنهایی اسیرت می کنه تا بخوای بجنبی پیرت می کنه می گن این دنیا دیگه مثل قدیما نمیشه دل این آدما زشت و دیگه زیبا نمی شه اون بالا باد داره ساق ابرا رو چوب میزنه اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمی شه غم تنهایی اسیرت می کنه تا بخوای بجنبی پیرت می کنه |
||
|
+
نوشته شده در یکم مرداد 1384ساعت 1:12 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
رفتم که نباشم سر راهت رفتم که نبینم روی ماهت رفتم غم تنهایی کشیدم اما همه جا خوابتو دیدم این فاصله ها چاره نبوده هرجا یه نشونی از تو بوده رفتم رفتم ،رفتم رفتم دلگیرم از این عمر دو روزه نازنینم قسمت به جدایی از تو بوده بهترینم تو در قلب منی هر جا که هستم نازنینم چه در جمع و چه تنهایی نشستم بهترینم رفتم رفتم ،رفتم رفتم رفتم که نباشم سر راهت رفتم که نبینم روی ماهت رفتم غم تنهایی کشیدم اما همه جا خوابتو دیدم این فاصله ها چاره نبوده هرجا یه نشونی از تو بوده رفتم رفتم ،رفتم رفتم دلگیرم از این عمر دو روزه نازنینم قسمت به جدایی از تو بوده بهترینم تو در قلب منی هر جا که هستم نازنینم چه در جمع و چه تنهایی نشستم بهترینم رفتم رفتم ،رفتم رفتم رفتم که نباشم سر راهت رفتم که نبینم روی ماهت رفتم غم تنهایی کشیدم اما همه جا خوابتو دیدم این فاصله ها چاره نبوده هرجا یه نشونی از تو بوده رفتم رفتم ،رفتم رفتم |
||
|
+
نوشته شده در یکم مرداد 1384ساعت 12:43 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
بهت نمیگم دوست دارم چون با هزاربار با زبان نگاه با زبان دل با همه احساسم بهت گفتم و باور نکردی پس این دفعه به پاکی اون نگاهت قسم میخورم که دوستت دارم . هر چی بخوای بهت میدم چون همه وجودم مال توست فکرم احساسم و قلبم همش مال توست . همش میخوام خوابتو نبینم چون خیالت خوابت خوشتره و در رویاهایم با تو زندگی میکنم و خوشبخت ترینم . و اگه یه روز چشمات پر از اشک شد و دنبال یک شانه بودی تا سرتو بذاری روش و گریه کنی صدام کن قول میدم نگذارم اشکات رو زمین بیفته و خودمم باهات گریه میکنم . اگه یه روز دنبال یه مجسمه ساکت بودی تا سرش داد بزنی و خودتو خالی کنی صدام کن قول میدم که ساکت باشم و فقط نگاه کنم و گوش دهم و تا آخر عمر سنگ صبورت میمانم . اگه یه روز دنبال خرابه ای بودی تا نفرتت رو اونجا دفن کنی قلبم تنها خرابه وجود توست . آری با شهامت می گویم که دوستت دارم چرا که فقط مال منه . اگه یه روز صدات کردم و بهت گفتم که بهت نیاز دارم بهم نگو کجایی فقط یه لحظه چشمات رو ببند و بهم فکر کن خواهش من فقط : با تمام وجودت مرا باور کن که باور من و عشق من برای من تنها نیاز . |
||
|
+
نوشته شده در یکم مرداد 1384ساعت 12:40 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
نسترن با تو دل من توي گلخونه ياره وقتي نيستي تك و تنها لحظه ها رو ميشماره نسترن وقتي ميخندي يه دروغي تو چشاته نمي گي اما ميبينم دل ديگري باهاته نسترن اي عشق من حرفي بزن بگو تو رو بخدا تو دلت مال كيه تو حواست جاي ديگستو خودت نميدوني بخدا نميدوني بخدا نسترن اي عشق من حرفي بزن بگو تو رو بخدا اين اداها چي چيه تو دلت يك جاي ديگستو خودت نميدوني بخدا نميدوني بخدا نميدوني بخدا نميدوني بخدا چيزي بگو حرفي بزن اگر نري ميره دلم گلخونه قلب كي بود كه عشقتو گرفت ازم نسترن اي عشق من حرفي بزن بگو تو رو بخدا تو دلت مال كيه تو حواست جاي ديگستو خودت نميدوني بخدا نميدوني بخدا نسترن اي عشق من حرفي بزن بگو تو رو بخدا اين اداها چي چيه تو دلت يك جاي ديگستو خودت نميدوني بخدا نميدوني بخدا نميدوني بخدا نميدوني بخدا نسترن با تو دل من توي گلخونه ياره وقتي نيستي تك و تنها لحظه ها رو ميشماره نسترن وقتي ميخندي يه دروغي تو چشاته نمي گي اما ميبينم دل ديگري باهاته نسترن اي عشق من حرفي بزن بگو تو رو بخدا تو دلت مال كيه تو حواست جاي ديگستو خودت نميدوني بخدا نميدوني بخدا نسترن اي عشق من حرفي بزن بگو تو رو بخدا اين اداها چي چيه تو دلت يك جاي ديگستو خودت نميدوني بخدا نميدوني بخدا نميدوني بخدا نميدوني بخدا نميدوني بخدا |
||
|
+
نوشته شده در یکم مرداد 1384ساعت 11:42 قبل از ظهر توسط tanhay_donya
|
|