|
در غربت مزار خودم گریه ام گرفت از زخم ریشه دار خودم گریه ام گرفت وقتی که پرده پرده دلم را نواختم در غربت مزار خودم گریه ام گرفت از زخم ریشه دار خودم گریه ام گرفت وقتی که پرده پرده دلم را نواختم از ناله ی سه تار خودم گریه ام گرفت پاییز می وزد و تو لبخند می زنی اما من از بهار خودم گریه ام گرفت یک تکه آفتاب برایم بیاورید! از آسمان تار خودم گریه ام گرفت |
||
|
+
نوشته شده در سی و یکم شهریور 1384ساعت 12:44 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
ازسكوت سنگي اسكله قايقي بريد دل به دريا زدورفت،رفت و يه روز خوش نديد تودلش هزارو يك حرف نگفته مونده بود پيش روش هزارو يك راه نرفته مونده بود وقت راهي شدنش آسمونم گريه مي كرد دريا مه گرفته بود ،تاريك و طوفاني وسرد عاقبت اسير دريا شدو دست سرنوشت يه نسيم رهگذر قصه شُ اينجوري نوشت يكي از روزاي كوچش نور فانوسي رو ديد پي اون رفت وبه يك زمين ممنوعه رسيد نتونس با غربت وتنها ييهاش خو بگيره به سرش زد كه تو اون جزيره پهلو بگيره تو جزيره يه مسافر كه غريب و بي كسه يه مسافر كه جزيره واسه ش عين قفسه اون مسافر با نگاه اولش كارشُ ساخت گفت با سرنوشت مي جنگم آره جنگيد ولي باخت ازتموم مال دنيا يه دل دريايي داشت كه اونم پاي يه عشق پاك ورؤيايي گذاشت آره روزاي قشنگ زندگي تموم ميشن هميشه خوبيا پاي بديا حروم ميشن آسمون دريا رو ابراي تيره پرمي كرد تا اومد بجنبه ديد رفته تو ميدون نبرد لشكر وحشي مو جاي تباهي اومدن ابراي سياه از آسمونا نعره ميزدن پيكر نحيف قايق كه به صخره ها مي خورد تيكه تيكه مي شدو ميرفت و از غصه مي مرد نكنه يه وقت مسافرش به ساحل نرسه نكنه يه وقت مسافرش به ساحل نرسه....... ................. مي دوني قصه ي كوچ ما سرانجامي نداشت غيرازاينكه يه مسافر پاتوساحل مي گذاشت توشدي مسافري كه پشت درياروشكست من شدم يه قايقي كه عاقبت به گل نشست |
||
|
+
نوشته شده در بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 2:58 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
دستم بگیر
دستم را تو بگیر اتماس دستم را بپذیر درمانی باش پیش از آنکه بمیرم.... |
||
|
+
نوشته شده در بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 9:14 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
اهل طاعوني اين قبيله مشرقي ام تويي اين مسافر شيشه اي شهر فرنگ پوستم از جنس شبه ، پوست تو از مخمل سرخ رختم از تاوله ، تن پوش تو از پوست پلنگ بوي گندم مال من ، هر چي كه دارم مال تو يه وجب خاك مال من ، هر چي مي كارم مال تو تو به فكر جنگل آهن و آسمون خراش من به فكر يه اتاقي اندازه تو واسه خواب تن من خاك منه ، ساقه گندم تن تو تن ما تشنه ترين تشنه يك قطره آب بوي گندم مال من ، هر چي كه دارم مال تو يه وجب خاك مال من ، هر چي مي كارم مال تو شهر تو ، شهر فرنگ / آدم هاش ترمه قبا شهر من ، شهر دعا / همه گنبداش طلا
تن تو ، مثل تبر / تن من ريشه سخت تپش عكس يك قلب / مونده اما رو درخت بوي گندم مال من هر چي مي كارم مال تو نبايد مرثيه گو باشم واسه خاك تنم تو آخه مسافري ، خون رگ اينجا منم تن من دوست نداره زخمي دست تو بشه حالا با هر كس كه هست هر كس كه نيست داد مي زنم بوي گندم مال من هر چي كه دارم مال تو يه وجب خاك مال من هر چي مي كارم مال تو |
||
|
+
نوشته شده در بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 6:46 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
**** ديگه حرفي واسه گفتن انگاري نمونده باقي داره مي دوزده زمونه از دلم چشم زيباتو تو نگاه خيست انگاري واسه من حرفي نداري حتي راهي واسه رفتن پيش پاهام نمي ذاري نمي خوام بي تو بمونم توي اين بازي ( زندگي ) بي ثمر يه روزم اگه آتيش به جونم بزني دلم مي خواد با تو بمونم با تو بمونم با تو بمونم . . . خوب ديروز و هنوزي واسه من اما نمي خواي كه بدوني كاش مي شد واسه هميشه براي اين ديــــــــــــونــــــــــه مهربون بموني **** |
||
|
+
نوشته شده در بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 3:5 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
فرياد نزن اي عاشق من صدايت را درون قلب خود مي شنوم
درد را در چهرة عاشق تو با ذهن خود مي نگرم فرياد نزن اي عاشق فرياد نزن اگر احساسم ُو مي فهميدي ، قلبم ُو دوباره مي بخشيدي
لحظة پايان اين ديدار را ، روز آغازي دگر مي ديدي ما سزاوار ، اگر گريانيم اينچنين خسته و سرگردانيم ماكه دانسته به دام افتاديم چرا از عاشقي رو گردانيم وقتي پيمان دل ُو مي بستيم گفته بودي فقط عاشق هستيم ولي با عشق نگفتيم هرگز از دو عين نابرابر هستيم نه گناهكاريم ، نه بي تقصيريم من و تو بازيچة تقديريم هردو در بيراهة بي رحم عشق با دل و احساس خود درگيريم تو كه همدردي مرا ياري دِه به من عاشق اميدواري بده اگر عشق با ما سرياري نداشت تو به من قول وفاداري بده تو به من قول وفاداري بده ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بي سبب نيست چنين فريادم بي گناه در دام عشق افتادم چه درست ُو چه غلط زندگي هم خودم، هم تورو بر باد دادم بي گناه در دام عشق افتادم
اگه بيهوده نمي ترسيدم عشق آنگونه كه هست مي ديدم شايد اين لحظة غمگين وداع قلبم و دوباره مي بخشيدم كاش از اين عشق نمي ترسيدم بيشتر از هميشه دوستت دارم گرچه از عاشقي و عاشق شدن بيزارم زير آوار فروريختة عشق از دلم چيزي نمونده كه به تو بسپارم |
||
|
+
نوشته شده در بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 2:11 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
10 ثانيه تا انتها چون با خيال تو گذشت
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 2:0 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و دوم شهریور 1384ساعت 2:18 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
گریه کن گریه قشنگه گریه قشنگه گریه سهم دل تنگه گریه کن گریه غروبه مرهم این راه دوره سر بده آواز هق هق خالی کن دلی که تنگه گریه کن گریه قشنگه گریه قشنگه گریه سهم دل تنگه بذار پروانه احساس
دلتو بغل بگیره بغض کهنه رو رها کن تا دلت نفس بگیره نکنه تنها بمونی دل به غصه ها بدوزی تو بشی مثل ستاره تو دل شبها بسوزی گریه کن گریه قشنگه گریه سهم دل تنگه |
||
|
+
نوشته شده در بیست و دوم شهریور 1384ساعت 2:14 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت ، در تهاجم زمان آتش زدم،کشتم من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم، یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم من ز مقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم ، تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت! بهارم رفت... عشقم مرد... یارم رفت... |
||
|
+
نوشته شده در بیست و یکم شهریور 1384ساعت 11:11 قبل از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
پنجره های بسته مرا فریاد می زنند و ثانیه ها شتابان لحظه هایم را بر باد می دهند . اینک من مانده ام با کوله باری از تهی.
توان گریزم نیست . با بال کدام پرنده رها شوم و دل را به شاخ کدام درخت بیاویزم . مرا به پیشواز باران ببرید. مرا به سرزمینی ببرید که پرستوها به کوچه باغ آن آشنایی دارند . مرا به آسمان دعوت کنید به آسمانی که ابرهایش به سخاوت مشهورند . دلم برای رهایی، دل تنگ است و چشمم ، چشم انتظار دستانیست که میان من و شکوفه های بهاری پل می سازند و مرا فریاد می زنند . بیا و فاصله ها را بشکن و بیا و سکوت شبم را از بین ببر . بیا دل غمگینم را بشکن . بیا که اگر بیایی با تو از بهار می گویم ، از دریا ، از صف های آبی از آسمان ، از خطوط مبهم پرندگان مهاجر . بیا و برگهای ریخته ام را به شاخا ها بر گردان می دانم که بهار کنار توست . |
||
|
+
نوشته شده در بیست و یکم شهریور 1384ساعت 10:47 قبل از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
آغوشت به من هديه کرد آرامش را آرامشی همچو تصوير غروب آفتاب در کران دريا آغوشت به من آموخت محبت و مهرورزی را تن سردم را در آغوش گرمت بکش... |
||
|
+
نوشته شده در هجدهم شهریور 1384ساعت 4:14 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
عاشق بودن
تجربه تمامی احساسات بيرون عشق است ، و از نو بازگشت به عشق است عاشق بودن تحمل رنج و درد و توانايی غلبه و از ياد بردن اين رنج و درد است عاشق بودن همان است که بدانی ديگری هم همچو خودت کامل نيست ولی او را زيباترين ببينی عاشق بودن برپا ساختن ستونهای استوار بر بنای احساسات است احساساتی که هر لحظه دلت را با دلش بيشتر پيوند ميدهد و عاشق بودن يعنی ... |
||
|
+
نوشته شده در هجدهم شهریور 1384ساعت 4:9 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
عظيم دردی است با خويشتن نشستن و در خويشتن شکستن |
||
|
+
نوشته شده در هجدهم شهریور 1384ساعت 3:25 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
در ميان من و تو فاصله هاست ... گاه می انديشم ... می توانی تو به لبخندی اين فاصله را برداری!... تو توانايی بخشش داری . دستهای تو توانايی آن را دارد ... كه مرا زندگانی بخشد ... چشم های تو به من می بخشد ... شور عشق و مستی ... و تو چون مصرع شعری زيبا ... سطر بر جسته ای از زندگی من هستی... دفتر عمر مرا ... با وجود تو شكوهی ديگر ... رونقی ديگر هست ... می توانی تو به من ... زندگانی بخشی ... يا بگيری از من ... آنچه را می بخشی. بی تو من چيستم ؟ ابر اندوه ... بی تو سرگردانتر از پژواكم در كوه ... گرد بادم در دشت ... برگ پاييزم در پنجه ی باد ... بی تو سرگردان تر از نسيم سحرم ... بی تو ... اشكم - دردم - آهم ... آشيان برده ز ياد ... بی تو خاكستر سردم ... خاموش ... نتپد ديگر در سينه ی من ، دل با شوق ... نه مرا بر لب ، بانگ شادی ... بی تو احساس من از زندگی بی بنياد كاستن كاهيدن كاهش جانم ... كم كم ... چه كسی خواهد ديد ، مُردنم را بی تو ؟ بی تو مُردم ... مُردم. چه كسی باور كرد ... جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد؟ |
||
|
+
نوشته شده در هفدهم شهریور 1384ساعت 12:43 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
هر کي هستم هر چي هستم پاي عهدمون نشستم عهدي که تو رخت گرم يک شب رويايي بستم اگه نازو اگه سهلم بي تو من يه تيره بختم با تو اي هميشه با من صاحب تاجم و تختم به تو ساده دل ندادم که بري ساده زيادم من هلاک بودن تو بي تو شمعي رو به بادم تو رو دارم اي عزيزم گريه هامو دور مي ريزم تو اگه بخواي واسه تو با دل شب مي ستيزم خجلم از خوبيهات از تموم مهربونيات قربون اسم قشنگت قربون شيرين زبونيات ديگه دل به کسي نميدم ديگه از تو دور نميشم پاي همه چيش نشستم پاش بياد سرم و ميدم |
||
|
+
نوشته شده در هفدهم شهریور 1384ساعت 12:35 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
من و تو در دو سوي ديوار اشك ميريزيم يكديگر را ميشناسيم صداي هم را ميشنويم اما دريغ چهره ي هم را نميبينيم و چه سخت شنيدن و نديدن دوست داشتن و به هم نرسيدن |
||
|
+
نوشته شده در هفدهم شهریور 1384ساعت 12:2 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
توی نگاهت عشقو ديدم ، تپش قلبو شنيدم نمی دونم ديگه چه جوری بگم که خيلی بهت احتياج دارم ... ... |
||
|
+
نوشته شده در هفدهم شهریور 1384ساعت 10:35 قبل از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
شاید یه کسی شبها برای اینکه خواب تو رو ببــــــینه به خدا التـــــماس مــیکنه شاید یه کسی به محض دیدن تو دسـتاش یخ میزنه و تپش قلبش بیشتر میـشه مطمئن باش یه کســـی شبــــها به خاطره تو ، تو رویایی از اشـــک می خـــوابه ولـی تـو اونـو نـمی بینــی |
||
|
+
نوشته شده در پانزدهم شهریور 1384ساعت 11:12 قبل از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
من با خاطرات تو زنده خواهم ماند. چه غمگين از اين رفتن و از اين روزهاي سرد تنهايي. شايد باور نكني، از من هم فقط همين كلماتكه با شوق به سوي تو پر مي كشد باقي مي ماند و خودكاري كه هيچگاه آخرين حرفهايم را به تو نمي تواند بگويد. شايد يك روز وقتي مي خواهي احوال مرا بپرسي، عكسم را در صفحه سفر كرده ها ببيني .شايد كودكي معصوم و بازيگوش با شيطنت سفر بي بازگشتم را از ديوار سيماني كوچه تان بكند و پاره كند. تمام دغدغه ام اين است كه آيا بعد از اين سفر محتوم مي توانم همچنان با تو سخن بگويم؟ آيا دستي براي نوشتن يا قلبي براي تپيدن خواهم داشت؟ شايد باور نكني، اما دوست دارم مدام برايت بنويسم.بعضي وقتها كه كلمات را گم مي كنم،دوست دارم،دشتها،دريا ها، كوهها، جنگلها، ستاره ها،وتمام دنيا را همه و همه كلمه شوند تا از تو بنويسم. دوست دارم به حيات كلمه اي نجيب دست يابم تا رهگذران غمگين، صبحگاهان زير آفتابي نارس مرا زمزمه كنند. ميدانم كه خسته اي اما دوست دارم اجازه دهي كلماتم دمي روبرويت بنشينند و نگاهت كنند تا به حقيقت اين جمله در ايي كه مي گويد: مرا از ياد خواهي برد، نمي دوانم؟ ولي مي دانم از يادم نخواهي رفت.... دوستت دارم. |
||
|
+
نوشته شده در پانزدهم شهریور 1384ساعت 10:36 قبل از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
آمد و آتش به جانم کرد و رفت با محبت امتحانم کرد و رفت آمد و بنشست و آشوبی به پا در میان دودمانم کرد و رفت آمد و رویی گشود و شد نهان نام خود ورد زبانم کرد و رفت آمد و او دود شد ، من شعله ای در وجود خود نهانم کرد و رفت آمد و برقی شد و ، جانم بسوخت آتشین تر ، این بیانم کرد و رفت آمد و آیینه گردانم بشد طوطی بی همزبانم کرد و رفت آمد و قفل از دهانم بر گشود چشمه آب روانم کرد و رفت آمد و تیری زد و شد نا پدید هم چنان صیدی ، نشانم کرد و رفت آمد و چون آفتی در من فتاد سر به آسمانم کرد و رفت |
||
|
+
نوشته شده در چهاردهم شهریور 1384ساعت 3:37 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
در آن پر شور لحظه
دل من با چه اصراري ترا خواست، و من ميدانم چرا خواست، و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده كه نامش عمر و دنياست ، اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست ولی من همچنان غمگینم!!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در چهاردهم شهریور 1384ساعت 10:8 قبل از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
تا خواستم باورت کنم سایه ای غریب در قاب در ایستاد. آنگاه: ته مانده ی تبسم در تزلزل بغض فروخورده ام به گل نشست. گریه امانم نداد. واژه ها تپق زدند و حرف ناگفته ام در گلو شکست.... دیگر حضور گنگ ثانیه ها در تلاطم دردهایم گم شد......... |
||
|
+
نوشته شده در چهاردهم شهریور 1384ساعت 10:5 قبل از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
ای پناه قلبهای بی پناه ، ای امید آسمانهای غریب ، ای به رنگ اشکهای گرم شمع ، ای چنان لبخند میخکها نجیب . ای دوای درد دلهای اسیر ، ای نگاهت مرهم زخمهای بهار ، ای عبور تو غروب آرزو ، ای ز شبنم های رویا یادگار . کوچه دل با تو زیبا می شود ، تو شفا بخش نگاه عاشقی . مهربانی ، نازنینی مثل عشق . با تمام شاپرکها صادقی .
چشمهایت مثل رنگین کمان . دستهایت باغ پاک نسترن . قلب اقیانوسی از شوق و نگاه با دلت پروانه شد احساس من . قلب من یک جاده تاریک بود . با تو قلبم کلبه پیوند شد . اشکهایم مثل نیلوفر شکفت . حاصلش یک آسمان لبخند شد . مرز ما گلدانی از احساس شد . تو گلذان پیچکی از عاطفه . تو شدی راز شکفتن . من شدم برگ سبز و کوچکی از عاطفه . ای تماشای تو یک حس لطیف . بی تو فرش کوچه ها بارانی ست . بی تو صد نیلوفر عاشق هنوز ، در حصار عاشقی زندانی ست . قلب من تقدیم چشمان تو باد . |
||
|
+
نوشته شده در یازدهم شهریور 1384ساعت 5:25 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
اگر ابر بودم می باريدم، اگر مهر بودم می تابيدم، اگر خدا بودم می آفريدم
تا بدانی دوستت دارم .... اگر ابر بودی به انتظار اشکت می نشستم، اگر مهر بودی در پرتو ات خود را گرم می کردم، اگر باد بودی چون برگ خزان خود را بدستت می سپردم، اگر خدا بودی به تو ايمان می آوردم تا بدانی دوستت دارم، اگر هيچ بودی از تو ابر سپيدی می ساختم، از تو خورشيد با شکوهی بوجود می آوردم، تو را نسيم ملايمی می کردم از تو خدايی بزرگ می ساختم، |
||
|
+
نوشته شده در یازدهم شهریور 1384ساعت 4:32 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
دختر رویاهای من نسترن آتش مهرانه ی من نستزن گل قشنگ دل من نسترن روزنه ی فردای من نسترن روشنی یلدای عاشق تویی تیره نگون بخت سیاهم تویی آه تویی سایه ی مهتاب تویی قصر سپید دل من نسترن مهر دلم روشنی نام توست شادی من گرمی دستای توست صدای تو شفا بخش نور توست نگاه تو قشنگی روی توست شب امید دل من نسترن امید فرداهای من نسترن وجود تو برای من مقدس لبخند تو حلاوت شوق توست بوسه ی نایاب دلم رو ببین تقدیم به تو قشنگ ترین عشق من نسترن |
||
|
+
نوشته شده در یازدهم شهریور 1384ساعت 4:24 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
همچنان خیره به راههم تا تو بیایی . انتظار من از تمام اقیانوسهای بی انتها فراتر رفته ، اما هنوز از تو خبری نیست . تمام ستارگان سپهر را با سر انگشتان لرزانم می شمارم تا تو بیایی ، اما هنوز سیمای ماهت هویدا نشده . تمام قاصدکان پریشان را به سر تا سر جهان فرستاده ام تا از تو خبری بیاورم ، هم آواز همه ی چکاوک هایی هستم که از دوری محبوبی نغمه ی غم سر داده اند ، ما هنوز از تو خبری نیست . باید قبل از آنکه ناقوس مرگ را به صدا در آورند ، قبل از آنکه آخرین شکوفه نارنج باز و آخرین غروب نمایان شود . پیش از آنکه اولین پرستوی مهاجر کوچ کند به دیدارم بیایی و من نیز همانند نسیمی نالان به پیشواز ت می آیم . چهره تنهایی ام در تنگنای غربت با قلمی به رنگ گیسوانت نقاشی می کنم تا هر وقت عابر گذر غربت بودی ، رخم را ببینی و غربتم را دریابی . قلب زخمی ام را در بیشه ی تنهایی جا می گذارم تا هر وقت زاهد دیر تنهایی بودی ، قلبم را که نماد عشق توست ببینی و برای تنهایی ام مویه کنی . چشمان مه آلودم روشنگر جاده ی احساس خواهند بود تا هر وقت از آن جاده عبور کردی غم عشقم را ببینی و غل و زنجیر احساس خفته ات را باز کنی ، با دستان فرتوتم تمام اخترانی را که در نبودنت شماره کرده بودم ، به زمین می پاشم تا در باران ستاره ، بهای دوست داشتنم را دریابی و به خاطر چشمانی که هر غروب برایت سیلاب اشک جاری می کردند ، خودت را سرزنش کنی .
ای آشنای دل ! ای نسترن قلب شکسته ام ! مرا تا ویرانی پیش بردی و شیشه صبوری ام را با سنگ دلت شکستی . چرا به فکر نسترن قلبم نیستی ؟ چرا به تار و پودم آتش غم می زنی ؟ چرا نهال آرزوهایم را که با تو شکل می گیرد و بزرگ می شود از ریشه در می آوری ؟ ای تکیه گاه من ،قبل از آنکه ستاره ی عمرم افول کند به دیدارم بیا و ساغر امیدم را از شراب عشقت پر کن . |
||
|
+
نوشته شده در دهم شهریور 1384ساعت 12:48 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
بهانه ات را هر شب از سپیدار بلند باغ می گیرم و می گریم و تو در تصویر ستاره ها به من لبخند می زنی . |
||
|
+
نوشته شده در نهم شهریور 1384ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
مي خوام بهت بگم............. مي خوام بهت بگم كه غم دوريت ستونهاي قصر عشقمونو لرزونده غم دوريت داره منو از پا در مياره. مي خوام اينو بدوني كه ذره اي از عشقي كه به تو داشتم كم نشده ولي ديگه دوريت امونمو بريده.دارم ديگه از پا ميوفتم.هميشه با خودم فكر مي كنم كه ناغافل از كجا اومدي؟اصلا چرا اومدي؟اومدي و منو تو عشقت غرق كردي ولي خودت رفتي.رفتي و ازم دور شدي خيلي دور.حالا من موندم و يه سينه لبريز از حرفاي نگفته يه سينه پر ار درد پر از غم . اگه چشمام توانشو داشت تا ابد خيره به افق عشقمون مي موندم تا يه روز تو بياي و..... |
||
|
+
نوشته شده در نهم شهریور 1384ساعت 9:26 قبل از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
شبی از شبها ای تو آئینه هر پاکی ای پاک با تو باور کردم که جهان خالی از آئینه پاکی نیست شبی از شبها یاد من پاورچین پاورچین از در خانه برون رفت من ندانستم کی باز آمد . کجا بود انقدر بو بردم که تنش بوی دلاویز تو را با خود داشت شبی از شبها تو مرا گفتی شب باش من که شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود شب گشتم به امیدی که تو فانوس نظرگاه شب من باشی و من اینگونه دوستت دارم
|
||
|
+
نوشته شده در هشتم شهریور 1384ساعت 3:28 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
خسته شدم . صدای حرکت ثانیه ها برام زجرآوره . تمام تحظه های زندگیم پر شده از انتظار ، انتظار بیهوده ، انتظاری که تا ابد با منه . انتظاری که هیچ پایانی نداره .مردن از این زندگی کردن خیلی بهتره . تا کی باید چشم انتظارش باشم . هر کاری می کنم که باور کنم ابن رفتنش هیچ برگشتنی به همراه نداره نمیشه . هر چی دلیل برای این دل وامونده میارم قانعش نمیکنه . دیگه موندم ، تو همه چیز موندم . دیگه حرف هیچ کسی رو باور ندارم . همه دروغگو و دورو هستن . دیگه به هیچ کس نمی شه اعتماد کرد . دیگه رو راست تر از اون وجود نداشت . همیشه حرف همه رو رد می کردم . ولی اون با همه برام فرق داشت . تنها کسی بود که راست می گفت ، تنها کسی بود که صادق و یکرنگ و بی ریا بود . اما نمی دونم چی شد که اونم مثل بقیه رنگ عوض کرد . اون بلد نبود با احساس کسی بازی کنه . اگه کسی رو دوست نداشت به بازیش نمی داد ، رک و راست بهش می گفت . همیشه می گفت تو با همه فرق داری . هیچ کسی رو به انداره تو دوست ندارم . قرار نبود به این زودیا بره . می گفت تا زمانی که تو بخوای پیشت می مونم . من که اونو می خواستم پس چرا رفت . چرا با دلیلای بچه گانه خودش رو راحت کرد . اینا که همه از روز اول بود ، چرا اون موقع به چشمش نمی اومد . چرا اون وقتا زیاد براش مهم نبود . چی شد ؟ آخه مگه می شه که عشق و دوست داشتن برای یکی دو روزه بیاد ؟ کسی که دوست داره تا ابد دوست داره و کسی که عاشق میشه تا پای جونش به عشقش وفادار می مونه . چرا اون اونجوری نبود ؟ چرا زود جا زد ؟ نکنه فکر می کرد که دوست داره ! اما حرفای اون از دلش بود . این حرفارو علاوه بر زبون و قلمش ، چشمانشم می زد . اون با تمام وجودش عشقش و دوست داشتنش رو بیان می کرد . صادق تر از اون وجود نداشت و نداره . نمی دونم شاید یه روزی برگرده و جواب تمام این چراها رو بده .
|
||
|
+
نوشته شده در هشتم شهریور 1384ساعت 10:15 قبل از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
دوست داشتن گناه نيست گناه ترک نگاه عاشق است من به دنبال پروازم به دنبال نور به دنبال يک قطره اشک حضور من به دنبال آن ياد بلند آن نظر کرده بر خاک آن سفر کرده به اوج آسمان من به دنبال يک صدا يک صدا از سوي رود آن کرانه آن سکوت من به دنبال دلم يک دلي پر ز خروش يک خروش بي ريا يکمي مهرو صفا من به دنبال تو ومن به دنبال خودم من کجا رفتم نمي دانم ولي خوب مي دانم من به دنبال خلوص نيتم يعني از مهر آتش ساختم با همه عشق و فا بر زبان صحبتي بي وضو ساختم تا تورا بينم که در جايي دگر با يکي تنهايي ساختي خوش دلي و مهر آويختي با همين ديدن يا شنيدن من خوشم. |
||
|
+
نوشته شده در هفتم شهریور 1384ساعت 2:52 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
گاه می اندیشم که خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟ آن زمان که خبر مر گ مرا می شنوی ، روی تورا کاشکی می دیدم. شانه بالا زدنت را -بی قید- و تکان دادن دستت که:- مهم نیست زیاد- و تکان دادن سر که:-عجب! عاقبت مرد؟! افسوس- کاشکی می دیدم. من به خود می گویم : چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد! |
||
|
+
نوشته شده در هفتم شهریور 1384ساعت 2:47 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
بي تو دلتنگي به چشمانم سماجت مي کند واي ، دل چون کود کي بي تو لجاجت مي کند اشتياق ديدن تو ميل خاموشي نکرد هيچوقت عشقت به دل فکر فراموشي نکرد عشق من با تو به ميزان تقدس مي رسد بي حضورت دل به سر حد تعرض مي رسد « دوستت دارم» براي من کلام تازه نيستحد عشقت را برايم هيچ چيز اندازه نيست در غياب تو غريبانه فراغت مي کشم بر گذشت لحظه ها طرحي ز طاقت مي کشم چشمهايم را نگاه تو ضمانت مي کند گرمي دست مرا دستت حمايت مي کند با تنفس در هواي تو هنوزم قانعم ابتلاي سينه را اينگونه از غم مانعم چشمهاي مهربان تو فراموشم نشد هيچکس جز ياد تو بي تو هم آغوشم نشد من تو را با التهاب سينه ام فهميده ام ساده گويم خويش را با بودنت سنجيده ام |
||
|
+
نوشته شده در چهارم شهریور 1384ساعت 2:19 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
فریاد از عشقت فریاد |
||
|
+
نوشته شده در چهارم شهریور 1384ساعت 1:43 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
حالا دیگه تورو داشتن خیاله. دل اسیرآرزوهای محاله. غبارپشت شیشه می گه رفتی ولی هنوز دلم باور نداره. حالا راه تو دوره دل من چه صبوره کاشکی بودی می دیدی زندگیم چه سوت و کوره. آسمون از غم دوریت حالا روزوشب می باره. دیگه تو ذهن خیابون منوتنها جا می ذاره. خاطره مثل یه پیچک می پیچه رو تن خستم. دیگه حرفی که ندارم دل به خلوت تو بستم. |
||
|
+
نوشته شده در سوم شهریور 1384ساعت 11:7 قبل از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
روزی به تو خواهم پیوست . هر چند دیرتر از فرداهای نزدیک به امروز ، و روح سرکش قلبم را به تو خواهم سپرد و تو را در تلاطم روحم شریک خواهم کرد .
بلمی از جنس عشق ناب خویش خواهم ساخت و تو را مسافر دریای طوفانی وجود شیفته و آشفته ام خواهد نمود . به خاطر تو از آسمان خواهم گذشت و از زمین و مرز انسان بودن و عشق . روزی در دریای نگاه تو غرق و با تو یکی خواهم گشت . روح پاک قلبم را به بند خواهم کشید و برای تو خواهم نوشت عاشقانه ، عاشقانه ، عاشقانه . اگر برای شکافتن قلب امواج حادثه امید گذشتن از طوفان پا گرفته از حسرتم باشی و اگر پایبند به میعاد دستان صاذق و قلب عاشقم ، آن وقت فریادت خواهم کرد ، نام تو را و احساسم را ، که مدتهاست در سکوت گلی صدایم خشکیده . شاید عطش واژه ها فروکش کند شاید چشمان به خواب رفته سرنوشت را بگشاید آن وقت در لحظات ابدی با تو بودن بی تشویش تکرار خواهم نمود که تا همیشه ای باقی دوستت خواهم داشت . |
||
|
+
نوشته شده در سوم شهریور 1384ساعت 9:44 قبل از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
وقتی معلم پرسید:عشق چند بخش اشت؟ زود دستمو بالا بردمو گفتم:یک بخش اما وقتی تورو شناختم فهمیدم عشق سه بخش آتش دیدن تو شوق با تو بودن و اندوه بی تو بودن |
||
|
+
نوشته شده در دوم شهریور 1384ساعت 12:57 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
دلم می خواد که بی صدا گریه کنم ترانمو به قلب تو هدیه کنم |
||
|
+
نوشته شده در دوم شهریور 1384ساعت 12:14 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
تو اینجا نیستی ! تنهای تنها ، با سکوتی سخت درگیرم و می دانم ، اگر دیگر نیایی ، در غروبی سرد و غمبار و پر از تردید می میرم ! امید بازگشت تو ، مرا زنده نگه می دارد تو می آیی تو می آیی بهانه من ، و می دانم دوباره شاخه های خشک احساسم ، جوانه می زند ، لبریز از عشق و شکوه زندگی می گردد و با تو ، تمام لحظه های تلخ پاییز و زمستان را ، تمام لحظه های بی تو بودن را ، تمام خاطرات سرد و بی روح نبودت را ، شبیه قاصدک ، در دست های باد می اندازد و دیگر ، به آن فصل پر از دلتنگی و سرما می نشیند . |
||
|
+
نوشته شده در یکم شهریور 1384ساعت 10:10 قبل از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
میدونی وقتی دلم برات تنگ می شه گریه ام می گیره.وقتی گریم می گیره به آینه نگاه می کنم توی چشمای خیسم تو رو می بینم که داری بهم لبخند می زنی.همین نگاهته که نمی ذاره حضور مهربونت رو فراموش کنم حالام دلم برات تنگ شده.دلتنگیم دروغ نیست. اشکام بی بهونه نیست لحظه هام بازم بهونتو میگیرند.انقدر صبر کردم که دیگه انتظار رو از رو بردم.دوست دارم. اشکهایی رو که برای توِاِ نگاهی رو که عاشق تواِ تمام لحظه هایی رو که منتظر تواند دوست دارم. زودتر بیا آخه اینجا یه قلبی به شوق دوباره دیدن تو زندگی می کنه.... دوستت دارم تا ابد... از دوست خوبم حمید جان |
||
|
+
نوشته شده در یکم شهریور 1384ساعت 9:46 قبل از ظهر توسط tanhay_donya
|
|