تبليغاتX
به دهکده تنهایی من خوش آمدید
به دهکده تنهایی من خوش آمدید
چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد

        کاش روزي تو بيايي و ببيني که چسان بي تو اندوه به من چيره شده

         و نگاهم به ره است و به اميد به در کوفتنت رو به در خيره شده  

         کاش روزي تو بيايي و ببيني که دلم بي تو از خنده و گل بيزار است

         و نگاهم از غروب خورشيد تا پگاه سحري بيدار است 

         کاش روزي تو بيايي و ببيني بي تو غرق در غمهايم

         بي کس و سرگردان در ميان همه همهمه ها ، آدمکان خسته و تنهايم

          کاش روزي تو بيايي و ببيني تنها ياد تو درد مرا تسکين است

         و خدا داند و من که صداي قدمت تپش قلب مرا تضمين است

+ نوشته شده در  بیست و نهم مهر 1384ساعت 8:45 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


چند وقتي هست كه يه جوري شدم ... !
ديگه قلم توان نوشتن نداره .. شايدم دست ، قدرت گرفتن قلم رو نداره .. حسرت ميخورم كه امروز اينگونه ام ! نه شادم ، نه گريانم .. شايد هيـچ نيستم، پوچ هستم ، نه خوب، نه بد .... !


چند صباحي است كه را در گاو صندوق گذاشتم و كليدش رو در درياي شلوغ روزگار انداخته ام ..... نميدانم اين قفل كي باز ميشود ... به دست خودم يا دوستي .. ؟! يا به دستــان غريبه اي !! يا شايد هم به دستان دزدي كه فكر ميكند در اين گاوصندوق گرانبــها كالائي هست !
انتظار باز شدنش را هم نميكشم، حداقل به خود ناسزا نميگويم كه چرا اينكار رو كردي ... ! نميگويم كه خودت اين بلا رو سر خودت آوردي، خود را ملامت نميــكنم ..... !


قلب شده است مانند دفترچه حساب بانك ... ! روزي در آن عشق واريز ميشود و روز ديگري از آن عشق برداشت ميشود ... يك روز چك برگشتي داري و دريغ از يك پاپاسي ... روز ديگر رقم آنقدر بزرگ است كه در دفترچه جا نميشود! چه جالب است مهرهاي تاريخ در دفترچه حسابم !!
عمر چه زود گذر است ...
انگار همين ديروز بود كه دل چك برگشتي داشت .. يادش به خير پريروز را كه آن يار رفته به حساب دلمان عشق واريز ميكرد ..! يادش بخير ........
ولي عمر اين دفترچه ها ديگر گذشته است ... ! دوستان ميگويند اين روزها دفترچه ها ديگر كارتي شده ... ملّـي كارت .. عشـق كارت .. وفا كارت .. يـار كارت .... !
كارت را كه در دستـگاه فرو ميكني، كاغذي از جنس امروزي، كاغذي بي احساس كه نوازشگرش چاپگر سوزني است... !
اين روزها در عصر ماشين و اينترنت، در عصر بي وفائي و بي مهري ، دل را بايد فراموش كرد ... ! نه .. نبايد فراموش كرد، بايد انداخت دور! در سطل آشغالي متعفّن .. متعفّن تر از اين روزگار پليــد !
ديگر قديمي شده است حرف عشق ... عاشقان را معشوقي نيست .. كسي عشق نميداند .. از كسي بپرسي در اين زمانه عشق چند است (!) در جوابت ميگويـد :
اين عشق چي هست ؟ خوردنيست يا پوشيدني ؟ ژاپني است يا بازار مشترك ؟!
در اين دنيا نميدانم كالايـم را به كه بفروشم، يا از كه بخرم .. عشق همانند يك جوراب يك لنگه است! بي ارزش .... جوراب يك لنگه را كه ميخرد در اين زمانه ؟ آنهم جوراب پاره را ! بايد لنگه اي خريد تا جفت شود، يا لنگه ات را به لنگه داري بفروشي !
چند بار لنگه جورابهائي خريدم ... اما رنگشان به لنگه جوراب ما نميخورد! صورتي در كنار سفيد !! چه خنده دار است جورابهاي لنگه به لنگه .. هر لنگه اي جفت لنگه اي نميشود ... !


در جستجوي آن لنگه دنيا را گشتم.. هيچ نيافتم، ولي باز ميگردم ، شايد گرد خودش !! تا پيدايش كنم. اگر هم پيدا نكردم، حداقل ميگويم
گشتم و پيدا نكردم ! لنگه پاره ما جفتي ندارد ! لنگه اي كه هيچ خريداري ندارد ... !
خريداراني كه هر روز فقط از روي كنجكاوي به اين مغازه سر ميزنند و هيچ نميخرند و نميفروشند، تحملشان چه سخت است .... !

+ نوشته شده در  بیست و هشتم مهر 1384ساعت 11:53 قبل از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


دوباره گوشه ی غم اختيار کرده دلم

درون گريه تو را استتار کرده دلم

حراج کرده خنده را برای مردم . مُفت

و غصه را برای خودش احتکار کرده دلم

تو مثل وعده ات دروغی و نمی دانم

به چه چيز حرفهات اعتبار کرده دلم

با خدا قهر کرده و نشسته سمت غروب

تمام پنجره ها را فدای انتظار کرده دلم

جاده ی در به در و يک سکوت بی مقصد

دوباره گوشه ی غم اختيار کرده دلم

+ نوشته شده در  بیست و هشتم مهر 1384ساعت 11:33 قبل از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


وقتي که مي‌داني به جايي تعلق نداري و بايد در آنجا بماني

غربت حس غريبي است

وقتي که مي‌داني که به کسي تعلق داري و نمي‌تواني آن را ببيني

غربت حس غريبي است

وقتي که رشته‌هاي وجودت با کسي بافته شده و نمي‌تواني آنها را آزاد کني و رها شوي و بايد تا ابد حسرت بخوري که اي کاش....

غربت حس غريبي است،

ولي

با من آشناست.

با من بيگانه آشناست،

با من ساده تر از آب آشناست.

با من که هيچ از غربت نمي‌شناختم آشناست

 

غربت چنان خود را به تو تحميل مي‌کند که نخواستن آن نشدنيست

غربت حس عجيبي است

غربت حس تنهايي است

ولي تنهايي کسي که تنها نيست

غربت تنهايي يک عاشق است

غربت تنهايي يک آشناست

غربت يعني تنهايي از آنچه که مال توست

تنهايي حس قشتگي است اما نه در غربت

در غربت همه تنها هستند

حتي آشناها

در غربت همه چيز تنهاست

حتي رنگها، احساسها، صداها، بودنها دوست داشتنها

و اي واي برکسي که در وطن در جايي که مال اوست چيزي را که مال اوست به کسي بدهد که صاحب آن نيست

و اي واي بر من

بر من که در تمام دنيا غربت با من است اگر ...

 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم مهر 1384ساعت 2:51 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


زير خاكستر ذهنم باقي ست آتشي سركش و سوزنده هنوز
يادگاري است ز عشقي سوزان  كه بودم گرم و فروزنده هنوز
عشقي آنگونه كه بنيان مرا سوخت از ريشه و خاكستر كرد
غرق درحيرتم از اينكه چرا  مانده ام زنده هنوز
گاهگاهي كه دلم مي گيرد پيش خودم مي گويم
 آن كه جانم را سوخت ياد مي آرد از اين بنده هنوز
سخت جاني را ببين  كه نمردم از هجر
مرگ صد بار به از بي تو بودن باشد
گفتم از عشق تو من خواهم مرد چون نمردم هستم
 پيش چشمان تو شرمنده هنوز

 گرچه از فرط غرور اشکم از ديده نريخت 
بعد تو ليك پس از آنهمه سال  كس نديده به لبم خنده هنوز
 گفته بودند كه از دل برود يار چو از ديده برفت
سالها هست كه از دیده من رفتي ليك  دلم از مهر تو آكنده هنوز
دفتر عمر مرا  دست ايام ورقها زده است
 زير بار غم عشق قامتم خم شد و پشتم بشكست
در خيالم اما  همچنان روز نخست
تويي آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق  دل من بردي و با دست تهي
 منم آن عاشق بازنده هنوز
 آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش  گر كه گورم بشكافند عيان مي بينند
 زير خاكستر جسمم باقي است آتش سركش و سوزنده هنوز

+ نوشته شده در  بیست و پنجم مهر 1384ساعت 1:52 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


اين روزا عشق آدما مثل عروسك بازيه
آخر قصه ها همش حرف خداحافظيه
ديگه كسي تو كوچه ها شعرو غزل نمي خونه
نگاه هيچكي تا ابد به قاب در نمي مونه
اين روزا رسم آدما رفتن و برنگشتنه
ساده ترين كار همه از همديكه گذشتنه
اين روزا كار عاشقا گريه و چشم به راهيه
جرم و گناه همشون گناه بي گناهيه
اين روزا عشق و عاطفه فقط مال تو قصه هاست
...تو اين هجوم بي كسي پروانه بودن اشتباست


+ نوشته شده در  بیست و پنجم مهر 1384ساعت 1:9 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


من ميخوام هميشه عاشق بمونم به تو و چشماي روشنت قسم
با ترانه هاي آفتابي تو مي تونم به صبح فردا برسم
اين همه خاطره رو چي كار كنيم نميتونيم كه از اونا بگذريم
واژه شروع شعر من تويي بيا تا آخر خط با هم بريم
واسه چي ميخواي كه تنهام بذاري چرا بايد تو رو از ياد ببرم
يادمه يه روز نشستي روبه‌روم گفتي كه محاله از تو بگذرم
بيا با هم آسمونو طي كنيم تو به من يه فرصت تازه بده
مي دونم كه چشماي عاشق تو راه و رسم عاشقي رو بلده
توي اين شباي تلخ و سوت و كور بيا تا خورشيد و پيدا بكنيم
اگه امروز و گرفتن ازمون بيا فكري واسه فردا بكنيم

+ نوشته شده در  بیست و دوم مهر 1384ساعت 6:4 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


وقتي بارون چشات ميگه وقت رفتنه

وقت حكومت غمو ، حضور گريه منه

سكوت گريه نگام ، هنوز به ياد شب

عشقت تو قلب و دلم ،داغه و گرمه مث تب

تو اين سكوت بی صدا ، بازم دلم از تو رميد

خسته و دل شكسته ام ، خالی ام از عشق و اميد

اين گريه هميشگی ، مونده تو شبهای من

تو اين روزهای بی وفا ، عشق رو تو دادی ياد من

اين قلب خسته و نگام ، آخر بی نشونيه

ياد نگاه آخرت ، تا ته خط موندنيه

صدای آخرين من ،تا تو نيای در نمي ياد

تك تك لحظه های من ، فقط تو رو ازم مي خواد

+ نوشته شده در  بیست و دوم مهر 1384ساعت 5:16 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


+ نوشته شده در  بیست و یکم مهر 1384ساعت 2:13 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


        هرگز هيچ حسرتي در دنيا
             اين چنين يکجا جمع نمي شود،
                    که در اين سه واژه کوتاه:
                                                 

                                               ((اودوستم ندارد))!

+ نوشته شده در  بیست و یکم مهر 1384ساعت 10:42 قبل از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


به گمانم قصه ما اينطوری شروع شد
تو به دنبال کشف ناشناخته‌ها بودی
و من يه سرزمين پر از ناشناخته‌ها

...

به گمانم قصه ما اينطوری تموم شد
جزيره ناشناخته کشف شد

...

من هميشه سردمه
از همان زمان که فکر و ذهنم را در برابر تو عريان کردم
من هيچ وقت گرمم نشده

میان آفتاب های همیشه

                               زیبایی تو

                                              لنگریست

نگاهت شکست ستمگریست

                                       و چشمانت با من گفتند

                                                        که فردا روز دیگریست... 

+ نوشته شده در  بیستم مهر 1384ساعت 2:47 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


+ نوشته شده در  نوزدهم مهر 1384ساعت 6:43 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


 

کسی،

        به سنگ ها گفت:

                              انسان باشید.

 

سنگ ها گفتند:

                   ما هنوز به اندازه کافی،

                                                 سخت نیستیم.

+ نوشته شده در  نوزدهم مهر 1384ساعت 5:17 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


سكوتم از رضايت نيست
دلم اهل شكايت نيست
هزار شاكي خودش داره
خودش گيره, گرفتاره

همون بهتر كه, ساكت باشه اين دل
جدا از اين ضوابط باشه اين دل
از اين بدتر نشه رسوايي ما
كه تنهاتر نشه تنهايي ما
كسي جرمي نكرده, گر به ما اين روزها, عشقي نمي ورزه
بهايي داشت اين دل پيشترها, كه در اين روزها, نمي ارزه
كه كار ما گذشته از شكايت
هنوزم پايبندم در رفاقت

مي ريزه تو خودش دل غصه هاشو
آخه هيچكس نمي خواد قصه هاشو.

+ نوشته شده در  نوزدهم مهر 1384ساعت 3:48 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


 خسته ام خسته از بودن خسته از زندگی کردن خسته از انتظار کشيدن خسته از بی تو

بودن خسته از گريه کردن خسته از تنها بودن خسته از خودم از تو از همه چيز و همه

کس اره منم انسانم مثل تو مگه ادم چقدر ظرفيت داره چقدر بايد دوری رو تحمل کنم

خدا يا من دوست دارم بيام اون بالا ها بالای ابر ها اما از شانس من اجل هم برای من ناز

ميکنه من نمخيوام باشم دوست دارم بميرم اره مرگ ميدونی چيه يعنی نفس نکشيدن

يعنی نديدن يعنی نبودن وای چه لحظه ی زيبايی هست توی اين دنيا ناز همه رو خريدم

اما هيچ وقت فکر نميکردم که بايد ناز اجل هم برای گرفتن جونم بکشم خدايا

خسته ام من رو درياب ميدونم که جام به خاطر نگاه کردن به چشمای اون به خاطر

گوش کردن صدای اون توی جهنم هست ولی راضيم اخه اين دنيا برای من از جهنم

من بدتره ديگه هيچی ندارم که بخوام به خاطرش توی اين دنيا بمونم

از انتظاری که هر روز ميکشم که ايا امروز ميايد يا نه خسته ام کاش از همان اول بهم

ميگفتی که اون متعلق به من نيست کاش بهم ميگفتی که چشمای اون مال يکی

ديگه هست کاش بهم ميگفتی که دستهاش توی باد رهاهست

کاش هيچ وقت مهرش رو توی دلم نميانداختی اخه من ميدونم که نميايد ميدونم که

هميشه مشکل براش يش ميايد و هيچ وقت سرنوشت نميزاره که حتی نيم نگاهی

به من بياندازد و البته اين رو هم ميدونم که اون خودش نميخواد

هيچ وقت برای من وقت نداشتی که به حرف هام گوش کنی و من برای همه اين جا مينوسم حرف دلم را تو هم به همه بگو که دوستم نداری

+ نوشته شده در  هجدهم مهر 1384ساعت 1:42 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


چقدر حرف بود و من

فقط سکوت کردم....

چقدر حرف هست و من

فقط سکوت مي کنم...

آمدنت را سکوت کردم....

داشتنت را سکوت کردم...

رفتنت را سکوت کردم....

انتظار بازگشتت را هم....

حالا نوبت توست...

بايد در سکوت به تماشا بنشيني

سوختنم را...

مگر

 آنکه...

+ نوشته شده در  پانزدهم مهر 1384ساعت 5:59 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


تو کوچمون صدای تو
      صدای خنده های تو
           دیگه شنیده نمیشه
                 رفتی برای همیشه
                     چشات برام یه قصه بود
                            یه قصه از یه غصه بود
                                   یه قصه از جدایی ها
                                         آخر آشنایی بود
                                               گفتی قفس تنگ برات
                                                       رنگا چه بی رنگ برات
                                                            گفتی هوای تازه نیست
                                                            خونه برات اندازه نیست
                                                   گفتی دیگه خسته شدی
                                             طاووس پر بسته شدی
                                        گفتی که آواز میخوای
                                  سرود پرواز میخوای
                       میخوای بری به اوج ها
                      رو بال نرم موج ها
       گفتی که عشق من کمه
حرفام برات پر از غمه
تو سینه قلب من شکست
       رو بوم دل غروب نشست
            انگار دارم خواب میبینم
                   مهتاب و رو آب میبینم
                        چگونه باور بکنم
                             غصه رو از بر بکنم
                                  عطر تنت تو خونه نیست
                                          تو زندگی بهونه نیست
                                                حتی دیگه نمی تونم
                                                        زلفاتو شونه بکنم
                                                               گل روی موهات بزنم
                                                               یا که بگم دوست دارم
                                                عکست هنوز رو طاقچمه
                                            انگار باهام حرف میزنه
                                      اما نمیدونه دارم
                              ازغصه دیوونه میشم
                        خدا کنه صدای من
              صدای گریه های من
    یه روز به گوشت برسه
بهت بگه دیگه بسه
پرنده جون بیا خونت
    بیا توی آشیونت
        جفتت هنوز منتظره
             چشماش همیشه به دره

+ نوشته شده در  پانزدهم مهر 1384ساعت 2:15 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


تو ميدانی و همه می دانند که زندگی از تحميل لبخندی بر لبان من، از آوردن برق

 

اميدي در نگاه من ، از بر انگيختن موج شعفي در دل من عاجز است .

 

تو ميداني وهمه مي دانند كه شكنجه ديدن بخاطر تو ، زنداني كشيدن بخاطر تو و رنج

 

بردن بپاي تو تنها لذت بزرگ من است.

 

از شادي تست كه برق اميد در چشمان خسته ام مي درخشد. و از خوشبختي تست كه

 

هواي پاك سعادت را در ريه هايم احساس مي كنم.

 

نمي توانم خوب حرف بزنم، نيروي شگفتي را كه در زير اين كلمات ساده و جمله هاي

 

ضعيف و افتاده پنهان كرده ام،درياب ! درياب !

 

من ترا دوست دارم ، همه زندگيم و همه روزها وشبهاي زندگيم،‌هر لحظه زندگيم بر

 

اين دوستي شهادت مي دهند، شاهد بوده اند وشاهد هستند،‌

 

آزادي تو مذهب من است،

 

خوشبختي تو عشق من است،

 

آينده تو تنها آرزوي من است.

+ نوشته شده در  سیزدهم مهر 1384ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


یه تنها . یه عاشق
یه فانوس شکسته
یه مرداب تو پاییز
یه صحرا خاک خسته
نمیخوام بمونم
برام دنیا سیاهه
حظورم غریبه
غرورم بی پناهه
شب عشق . شب درد
شب بغض . شب کوچ
شب سربی . شب سرد
شب خاموش بی روزن
شب مرگ هم آوایی
شب سنگی . شب سربی
شب آوار تنهایی
شبی که لحظه های بی تو بودن
نفسگیره . سیاهه . بی عبوره
سکوتم آخرین فریاد عشقه
خیالت آخرین سنگ صبوره
هنوزم بغض بارونی چشمات
میتونه واسه دلتنگیم بباره
تو این پاییز سنگی . دست سردت
رو زخم بی کسیم مرهم بذاره
یه تنها . یه عاشق
یه فانوس شکسته
یه مرداب تو پاییز
یه صحرا خاک خسته
نمیخوام بمونم
برام دنیا سیاهه
حظورم غریبه
غرورم بی پناهه
شب عشق . شب درد
شب بغض . شب کوچ
شب سربی . شب سرد
شب عشق . شب درد
شب بغض . شب کوچ
شب سربی . شب سرد

+ نوشته شده در  دوازدهم مهر 1384ساعت 7:16 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

                                             فریبنده زاد و فریبا بمیرد

 

شب مرگ تنها نشیند به موجی

                                     رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

 

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

                                        که خود در میان غزلها بمیرد

 

گروهی بر آنند کاین مرغ شیدا

                                      کجا ، عاشقی کرد آنجا بمیرد

 

شب مرگ از بیم آنجا شتابد

                                      که از مرگ غافل شود تا بمیرد

 

من این نکته گیرم که باور نکردم

                                      ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

 

چو روزی ز آغوش دریا بر آمد

                                      شبی هم در آغوش دریا بمیرد

 

تو دریای من بودی آغوش وا کن

                             که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

+ نوشته شده در  دوازدهم مهر 1384ساعت 7:5 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


قل هوالله احد،

يك خزان ديگري بي تو گذشت،

آه ......... الله صمد،

يك خزان ديگري بي تو رسيد،

من به جز خواندن يك آيه قرآن،

چه توانم به تو داد ؟؟!!

خفته در خاك سياه !

بي تو من ،

همچو دهل ،

ناله ام از دور خوش است ،

گريه هق هق من،

ياد صا خاطره است ،

و دو چشمم چه پريشان شب و روز،

چهره خوب تو را مي جويد ،

قل هوالله احد،

يك خزان ديگري بي تو گذشت،

آه ....... الله صمد،

يك خزان ديگري بي تو رسيد،

باز در فصل خزان ،

بر سر گور تو من ،

هديه ام فاتحه ايست ،

يك خزان ديگري بي تو گذشت،

يك خزان ديگري بي تو رسيد ،

ليك من تنهايم ،

و كنون خاك تو در گورستان،

طرح نرگس ها را مي ريزد،

شايد آن نرگس خوب ،

كه برويد ز زمين،

خاكش آن نرگس چشمت باشد،

چه بهاري ؟! چه گياهي ؟! چه گلي ؟!

بي تو من تنهايم ،

قل هوالله احد ،

يك خزان ديگري بي تو گذشت ،

آه ........ الله صمد،

يك خزان ديگري بي تو رسيد ،

و در آن تنگ غروب ،

كه تو رفتي به سفر،

من دلم را ديدم ،

كه به دنبال تو در خاك دويد،

آه.... قل هوالله احد !

آه .... الله صمد     !

+ نوشته شده در  یازدهم مهر 1384ساعت 3:39 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


مرگ در مرداب خود بس نا بهنگامم کشيد

آه از اين مرداب وحشتزا که در کامم کشيد

مرگ پيش از مرگ يعنی زندگی بی شور و عشق

اينچنين مرگی شکارم کرد و در دامم کشيد

همچو آتش بودم و آن گرمی لعلی سرشت

در غبار سردی خاکستری فامم کشيد

بی تفاوت روز ها را پشت سر بگذاشتم

آسمان چون رشته در تسبيح ايامم کشيد

انعکاس روحم از آيينه ی دق پر گشود

کاينچنين تصوير او عمری به دشنامم کشيد

 

هيچی ندارم بگم.مغزم کار نمی کنه.ديگه پوک پوک شده. فقط می دونم که خيلی دوستش دارم. همين!!!

+ نوشته شده در  یازدهم مهر 1384ساعت 3:32 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


امروز ۲۴ سالگيم را در تنهايی جشن گرفتم .
جشن من با گريه آغاز شد و با گريه به پايان رسيد .
جشن من در نهايت سکوت و تنهايی برگزار شد.
امروز ۲۴ سالگی خو
د را بدون تو و  تنها با ياد تو جشن گرفتم .
امروز کاش بودی و در جشن تولد و تنهاييم همدمم می شدی.
امروز برايم آغاز يک سال ديگر است بی تو و با ياد تو .
از امروز بايد باز هم روزشماری کنم به بهانه آمدنت٬
هر چند می دانم هيچ وقت باز نمی گردی .
شايد هر کس در روز تولد خويش خندان و شاد باشد ٬
اما من اينجا بی تو چگونه می توانم خندان و شاد باشم .
شايد برای هر کس روز تولدش روزی باشد پر خاطره و پر هياهو ٬
اما من بی تو تنهايی و سکوت را لذت بخش تر می دانم .
کاش می دانستی بزرگتربن هديه تولد من در اين روز
 چه می تواند باشد ...
مطمئنا جز آمدنت ديگر هيچ ..........................
و ای کاش روزی اين هديه گرانقدر را به دستان سردم می سپردی ...

به اميد روزی که بازگردی و به جسم بی جانم ٬جانی هديه کنی از مهر و عشق
+ نوشته شده در  یازدهم مهر 1384ساعت 10:53 قبل از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


پدرم برگرد کنارم که شدم برات دیوونه

نگو که یه قبر تاریک واسه تو شده یه خونه

پدرم از وقتی رفتی دل من بی تب و تابه

زندگی با همه خوبیش واسه من مثل سرابه

برای دیدن خوابت چشمامو رو هم می زارم

واسه بوسیدن دستات تا قیامت بی قرارم

از روزي كه سرود خداحافظي رو زمزمه كردي، ديگه ستاره اي در آسمون بخت من چشمك نزد.

و هيچ گلي در باغ مهربوني نروييد.

آ ه و صد آه.......

               كه پس از تو ، بال پروازم شكست و اندوه در خانه دلم مهمان شد . 

+ نوشته شده در  یازدهم مهر 1384ساعت 10:47 قبل از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


+ نوشته شده در  ششم مهر 1384ساعت 2:16 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


يه قصه ي خوب و قشنگ ** يه خاطره از همه رنگ
تو بهت و تو دلواپسي * * هيچ كي نبود يار كسي

يه روزي تو دلم نشست ** سنگي گرفت غم و شكست
پاشو گذاشت رو غصه هام ** مي گفت كه پا به پات مي ام

تو هر صداي خسته اش ** با اون لبهاي بسته اش
حكايتي مي گفت برام ** از روزگار بي مرام

از اين همه دلواپسي ** از شب و روز بي كسي
از اين كه اين شهر غريب ** با ادمهاي پر فريب

مي خوان واسش كوهي بشن ** از اخرعشقش بگن
مي گفت اينها نمي دونن ** دارن با من چه مي كنن

مي گفت كه در خواب مي ديدم ** كه توي قلبت اسيرم
مي گفت تو شبهات مي مونم ** ستاره ها رو مي شمرم

مي گفت اروم به اين دلم ** چه سخته من بي تو برم
مي گفت كه مي مونه پيشم ** نمي زاره اسير بشم

اسير يك قلب ديگه ** تو روزو تو شب ديگه
اسير اين همه دروغ ** تو لحظه هاي بي فروغ

مي گفت:تو روياي مني ** امروز و فرداي مني
چرا بزارم و برم؟ *** اخه منم دربه درم

هر جا باشم هر جا برم ** اين عشقو با خود مي برم
مي گفت همش درست مي شه** اين سختي ها ازمايشه

شايد كه اين بخت سياه ** يه روزي با ما راه بياد
يكي رسيد به جفتمون ** نشست و گفت به هر دو مون

اين قصه هم تموم مي شه ** اخه پر از زهرو نيشه
درست نشد عزيز من ** گريه شده نصيب من

چي شد كه ما تسليم شديم؟ ** بازيچه ي تقدير شديم؟
چي شد كه بين عاشقا ** جدايي شد قسمت ما؟

اون روزاي پاك و قشنگ ** اون لحظه هاي رنگارنگ
يكي يكي پر كشيدند ** به شهر رويا رسيدند

حالا مي خوام برام بگي ** اما از اون روزا نگي
مي دوني سخته اين دوري ** با اين عذاب چه مي كني؟

منم دارم واست مي گم ** كه جز خدا تو رو دارم
مي گم تا دنيا دنياست ** عشقه كه هر جا بر پاست

تويي كه اسمون رو پر از ستاره ديدي ** تو چشم خيس بارون پر از ترانه ديدي
بگو كه يادت مي مونه يكي اينجا پريشونه ** واسه ي ديدن چشات دربه درو هراسونه

قسم نخور كه ديدنت توي دلم غمي نكاشت ** حتي تو عمق اون چشات براي من حرفي نداشت
حالا برو به سلامت به اون خدا مي سپارمت ** شايد كه اون دنيا بازم از خداوند بخواهمت
_________________
براي ديدن تو هزار بار مي ميرم

+ نوشته شده در  ششم مهر 1384ساعت 2:9 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


من نمیدونم باید چی بنویسم ولی تو رو خدا منو دعا کنید که من به نسترن خودم برسم تو رو خدا دعام کنید من محتاج دعا شما عزیزان هستم مگر که خدا خودش کاری کنه وگر نه من دیوونه میشم

 

نسترن دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  پنجم مهر 1384ساعت 3:39 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


كي مهروبونيتو گرفت از منه غرقابه ي درد؟

كي دستاي عزيزتو تبر براي ساقه كرد؟

كينه رو كي ياد تو داد؟

تو هم شدي مثل همه

ازتن گرم عاشقت كي ساخته يك مجسمه؟

نميشه باورم تويي

نه اين كه چشماي تو نيست

تو طاقتت نبود منو ببيني با چشماي خيس

قد تموم درد من تو داشتي كهنه مرحمي

ديروز بودي مرگ غمم

امروز تولد غمي

از لب قصه ساز تو مونده صداي دشمني

سخته كه باورم بشه تو همون عاشق مني

+ نوشته شده در  پنجم مهر 1384ساعت 3:21 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


چشمانم به سوي آسمان اوج ميگيرد ..
             شبي تيره .. خالي از ستاره .. از پشت شيشه ..
                             پاييزرسيد با همه زيباي هاي غربتش !
                                            با همه دلتنگي هاي دوست داشتنيش ..
                                                          با بارانش .. با غروب دلتنگيش ..

+ نوشته شده در  پنجم مهر 1384ساعت 12:6 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


پاييز را دوست دارم،
شاخه های رنگين درختان را
و هياهوی پرندگان کوچکی
که
لحظه ای آرام و قرار ندارند.
از کنار همين پنجره و چشم انداز آسمان آبی،
آفتاب دلچسپ پشت شيشه
و برگهای رنگين
تداعی گر اوراقی هستند که دوباره دوباره خوانده می شود.
پاييز را دوست دارم،
شاخه زرد درختان را،
برگهای رنگين را،
ساحلی را که موجهای مضطرب و نا آرام آن تا همين نزديکيها به سراغم می آيند
ای کاش
اين همه زيبايی وتحرک،
زندگی و عشق
و اينهمه نجابت و و رويا
می توانست جلوه ای از خوشبختی سرزمينی باشد که آدمهايش دوست داشتنی ترين و آشنا ترين چهره ها يندا ..
ای کاش
طبيعت با تمام چهره دستی در ترکيب رنگها
می توانست
آينه ای از صداقت و خوشبختی آنها باشد.
آری پاييز را دوست دارم
شاخه زرد درختان را،
لمس برگهای صد رنگ را
و ساحلی که موجهای مضطرب و نا آرام آن تا همين نزديکيها به سراغم می آيند.
ايکاش
سرزمين من نيز در ميان پرده خونبار تاريخ
جلوه گاه سبزينه ها و آواز پرندگان و ساحلی برای فرود امواج زندگی بخش بود.
وآن چنان که من پاييز را عاشقانه دوست دارم
آنان هم می توانستند،
سبزی ، سفيدی ، زردی و قرمز را
باور می داشتند
و پاييز را چون عشق می ستودند.


+ نوشته شده در  چهارم مهر 1384ساعت 11:0 قبل از ظهر  توسط tanhay_donya  |