|
من با قلبم می نويسم تا دلم آرام شود و تو اين !!! بنازم با اين قلم !!! هر دو براي ابراز عشق به جستجوي راه پرداختيم...... لبخند تو از گريه هاي من بي ارزش تره واسم! |
||
|
+
نوشته شده در سی ام آبان 1384ساعت 12:0 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
با ديدن تو . توي همون يه لحظه گفتم چشات به عالمي مي ارزه
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و هفتم آبان 1384ساعت 3:13 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
اين روزا دلت با ما نيست نگفتم چرا نپرسيدم اما اي هميشه , هميشگي , توام نميپرسي احوال مارو از ته دل نميپرسي آخرش به ما نگفتي که عاقبت دل بستن چيه نگفتي , نگفتي فقط با نرميه انگشتات , گونه سرخ داودياي زرد رو پاک کردي هيچي نگفتي , نگامم نکردي و من دونستم که در پي باد دويدن قراره اين دل بي قراره یه غريبه اومد از راه با من آشنا شد با تموم خستگيهاش با من همصدا شد خونه دل از محبت گرم و با صفا شد به غرور گذشته رسيدم , به هواي گذشته پريدم چي بگم ندونسته دلم رو به غريبه سپردم اون غريبه رو ساده شمردم گول چشم روشنشو خوردم رفت از پیش من که دلم رو به خون بکشونه جون من رو به لب برسونه جاي ديگه آتيش بسوزونه ندونستم که غريبه , هرچي باشه يه غريبست ندونستم که غريبه , هرچي باشه يه غريبست يه غريبه اومد از راه با من آشنا شد با تموم خستگيهاش با من همصدا شد خونه دل از محبت گرم و با صفا شد به غرور گذشته رسيدم , به هواي گذشته پريدم چي بگم هيچي نگفتي , نگامم نکردي |
||
|
+
نوشته شده در بیست و هفتم آبان 1384ساعت 12:38 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
پس از اون عاشقي از تو نميشه ديگه غافل شد با اون ديوونگي ها نميشه ديگه عاقل شد پس از اون با تو بودن هاعذاب بي تو تنهايي نمي خواهم بي تو اوروز و نمي خواهم بي تو فردايي تن و جونم همه پر بود زشوق ديدن رويت ستاره ها همه كم بود بريزم بر سر و رويت يه روزي مست اون چشمات زخود من بي خبر بودم چه بي پرواز جام عشق هزارون جرعه نوشيدم ميون بستر رويا فقط خواب تو رو ديدم تو رو از نم نم بارون تو رو از قصه پرسيدم نگو كه جاي خالب تو تحمل ميشه كرد آسون كدوم سبزي به جا مونده بدون آب و بي بارون |
||
|
+
نوشته شده در بیست و پنجم آبان 1384ساعت 12:48 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
يـه روزي تو ميري تنهام ميزاري يـــه روزي روي قلبـــم پا ميـزاري ولـي اينــو بـدون طاقت نــدارم نميــــره قصــه عشـقــت زيـــادم اينو بدون تا وقتي زنده هستم به يادت ميمونم هرجا كه هستم حالا ديدي راست مي گفتم : ديدي گفتم يه روز ميري تنهام ميزاري يه روزي روي قلبم پا ميزاري بازم مي گم ، طاقت ندارم هيچوقت نرفته عشقت زيادم بازم بهت مي گم تا وقتي زنده هستم بيادت مي مونم هرجا كه هستم |
||
|
+
نوشته شده در بیست و سوم آبان 1384ساعت 1:12 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
به من بد كردي و رفتي منو تنها گذاشتي و رفتي نگفته بودي از خيالت مي رم !!! نگفتي بي تو ميميرم ؟؟ دلم با دلت يار بود قلبم با قلبت هم صدا بود ولي قدرم ندونستي منو تنها گذاشتي و رفتي نفرين مي كنم كه يه روزي به روز من بيفتي تا بفهمي درد عاشقي رو ، تا بفهمي عزلت و تنهايي رو چشمات گرم و صادق بود ، چي شد اون همه گرمي ؟؟ كجا رفت اون صداقت ؟؟ تو كه مي گفتي بي تو ميميرم ، مي گفتي با تو مي مونم ، مي گفتي هيچ كس جا تو نمي گيره اگه بري دلم مي گيره مي گفتي از خداحافظي دلگيرم اگه تو بري من ميميرم ولي چي شد اون همه حرفا ؟؟؟؟؟ چي شد اون عهد و پيمونا ؟؟؟؟؟ برو اي بي وفا سرت سلامت ولي اين يادت باشه بي لياقت كه نمي بيني روي سعادت |
||
|
+
نوشته شده در بیستم آبان 1384ساعت 5:4 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
من ماندم |
||
|
+
نوشته شده در هجدهم آبان 1384ساعت 5:38 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
توی خواب و توی رويا ، رو دلم تو پا گذاشتی اينجا تو بيداری اما ، دلمو تنها گذاشتی |
||
|
+
نوشته شده در هفدهم آبان 1384ساعت 1:56 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
اين ثانيه ها چقدر نامردند...گفته بودند که بر مي گردند... بر نگشتند و پس از رفتنشان...بي جهت عقربه ها ميگردند ...ه.اين ثانيه هاي بي رحم...چه بلايي به سرم آوردند ...نه به چشمم افقي بخشيدند...نه ز بغضم گره اي وا کردند ...لحظه ها همهمه هاي موهوم...لحظه ها فاصله هاي سردند ...بگذاريد ز پيشم بروند...لحظه هاي که همه نامردند ... |
||
|
+
نوشته شده در هفدهم آبان 1384ساعت 1:42 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
گفتم خدايا.... كجاي دنيايي آيا بر بال شاپركي سواري؟ يا به روي ابري شناور از كدام قبيله اي و بر كدام اسب مي تازي بر كدام قله ايستاده مرا نظاره ميكني قضاوت ميكني.. عدالت مي ورزي وحكم مي راني.. كه اينگونه هواي مرا داري؟!.... بر بال شاپرك .. ابر شناور ..... يال اسب بي قرار بالاتري قله... جذر و مد دريا... شكوه جنگل گوشه دلم........ كنج باغچه ام.... هر كجا هستي.... اي خدا سخت مي بوسمت كه اين گونه هواي مرا داري!............... |
||
|
+
نوشته شده در سیزدهم آبان 1384ساعت 7:30 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
تو اون شام مهتاب کنارم نشستي |
||
|
+
نوشته شده در ششم آبان 1384ساعت 5:11 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
ديشب تمام خاطرات با تو بودن را دور ريختم و امروز هر چه ميگردم خودم را پيدا نمیکنم |
||
|
+
نوشته شده در ششم آبان 1384ساعت 4:46 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
وقتي مردم مرا در قبري تاريک پنهان نسازيد مثل لکه ننگي که از صفحه زمين مي زداييد ، تنم روزي آغوشي گرم بود براي کسي که دوستش داشتم و چشمانم تصويري از تمامي احساساتم ... تبلور سايه روشن هاي زندگيم دستانم ستايشگرين نوازشگران و قلبم عصاره اي از عشق ؛ عريانم نسازيد من از هم آغوشي با تن سرد خاک مي هراسم اشک هايتان ارزانيتان و ناله هاي بيهوده تان ... خوب مي دانم سه بار که خورشيد غروب کند من براي هميشه در خاطره هاتان غروب مي کنم خروارها خاک سرد براي من بسترتان هميشه گرم ... مي دانم خدا مرا خاک خوبي خواهد کرد تا روزي اندام شما را در آغوش گيرم روزي که دير نخواهد بود |
||
|
+
نوشته شده در پنجم آبان 1384ساعت 12:44 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
دلم تنگ است و دلگیرم |
||
|
+
نوشته شده در چهارم آبان 1384ساعت 2:2 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
روي سكوي كنار پنحره همه شب جاي منه چند ورق كاغذ و يك دونه قلم هميشه يار منه كاغذاي خط خطي از كنار دره باز پنجره مي پرن توي كوچه سر حال از اينكه ازاد شدن نمي دونن ك اسير دل سنگ باد شدن ديگه بيداري شب عادتمه همدم سكوت تنهايي من تيك تيك ساعتمه تيك تيكه ساعتمه |
||
|
+
نوشته شده در سوم آبان 1384ساعت 1:36 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
چه سکوتی دارد امشب گویی خاک مرده بر شهر پاشیده اند و او درگر به میعادگاه رسیده است در محراب ایستاد و قامت بست شوقی عجیب در نگاهش بود و چه ارام نجوا میکرد با معبود خویش ایستادو قامتش چون سروبا دیدگانم عشق بازی میگرد حمد و سوره را که می خواند شوقی غریب در صدایش موج میزد به رکوع رفت از شرمش قامت دنیا شکست و میدانست که این قامت دیگر نخواهد ایستاد بر خاست و با محراب وداع کرد با رنج زمانه و نامردی مردمانش دیدگان مهربانش را به دنیا بست و به سجده رفت و گویی زمین در سجودش به لرزه افتاد گویی زمین هم میدانست که این وداع آخر است در گوش زمین وصیت کرد و با خاک وداع و زمین و زمان فریاد میزد که از این سجده بلند مشو شاید زمین توان جدایی از پیشانی مهتابیش را نداشت و چه سنگین است این جدایی از سجده بر خاست و ناگهان ... ناگهان صدایی عرش را فرا گرفت به خدای کعبه که رستگار شدم زمین و طمان فریاد مزدند و زمینیان حیران ، از ظلمی که بر او روا داشته بودند محراب غرق خون بود و رهگذر گویی سفر را آغاز کرده بود دیگر صدای پای رهگذر در کوچه ها نمی امد دیگر کسی نبود تا اندوه کودکان یتیم کوفه را نوازش کند آری رهگذر می رفت و می رفت و ... می رفت امشب به یادش تا صبح خواهم گریست خیره به خاک غربت زده ی کوچه با شاید یکبار ، فقط یکبار دیگر صدای قدمهای رهگذر آرامش قلب خسته ام گردد ... آسمان را نظاره کن ...گویی ستارگان از عرش هبوط می کنند اگر امشب خورشید را دیدی سلام مرا نیز به او برسان _______ التماس دعا |
||
|
+
نوشته شده در دوم آبان 1384ساعت 11:45 قبل از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
عاشقانههاي من يكي يكي از پس ديوار رنگ ميبازند.عاشقانههايي كه روزي هر كدام تكيهگاهي بود براي رسيدن به تو اما ... اما ديوار خاطرات ما سستتر از بود كه تا آسمان بالا رود. و تو رفتي! هنوز تازگي و طراوت خاطراتت مثل زندگي جاريست. (( بسترم صدف خالي يك تنهائيست و تو چون مرواريد گردن آويز كسان دگري )) نميدانم به كدامين سو ... اما رفتي و مرا با خاطراتت تنها گذاشتي. تنهاي تنها حتي تنها تر از باد تنهاتر از ستاره و تنهاتر از ... حتي تنهاتر از خودم. وقتي كه به فكر فرو ميروم درافقهاي بيكران ذهن خود گم ميشوم.افقهايي كه هركدام تجلي يك باورند. باور... باور... باور يعني من يعني تو يعني ما يعني با هم بودن يعني زندگي كردن. اما... اما تجلي يك باور, پرتو نوريست از آن باور, تجلي باور زندگي, زندگي را زندگي كردن است. ولي من نتوانستم عاشقانههاي خود را به دل سوختهء خود برگردانم , پس منتظرم ; منتظرم كه برگردي تا مرا جاري كني مثل ... مثل خودم.
|
||
|
+
نوشته شده در دوم آبان 1384ساعت 11:0 قبل از ظهر توسط tanhay_donya
|
|