تبليغاتX
به دهکده تنهایی من خوش آمدید
به دهکده تنهایی من خوش آمدید
چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد

 

آمدی یک روزی..........مثل یک بارش باران ناخوانده بودی و مرا خیس نمود

قطره باران نگاهت آنروز

یاد تو هست دلم را بردی وقتی از گرمی احساس قشنگت گفتی  و من آنروز

نمیدانستم گل احساس تو خواهد مرد

آمدی یک روز تا شوی ناجی هر لحظه تنهایی من

با خودم میگفتم : چه حریمی دارد گرمی دستانش چه بهاری دارد آبی چشمانش

میشود عاشق بود....گل احساسش عجب خوشرنگ است

 بی وفایی دروغ در نظرش بی رنگ است و

من آنروز نمیدانستم گل احساس تو روزی خواهد مرد

وای تنهایی من!! وای تنهایی من !!

بگذر از خاطرها.. تو رهاشو اکنون از غم فاصله ها

وای !! تنهایی من میدانی!!

عشق دنیای قشنگی دارد

زیر باران با عشق چتر معنای حقیری  دارد

توی شبها با عشق ماه در دامن توست .. آسمان لایق توست

وای تنهایی من!! لحظه هایم خوش بود... جای تو خالی بود

آخر او دستانش مثل یک آتش بود

وای تنهایی من چه دروغی چه دروغی میگفت

که دلش مال من است

که به فکر همه احوال من است

وای تنهایی من ... چه دروغی میگفت!

او نمیدانست عشق مال عصر  منطق ...

حکمت و فلسفه نیست

عشق لبخند خداست

عشق از خاک جداست

وای تنهای من.. من گمان میکردم می توان عاشق کرد

می توان عاشق بود...

بی خبر اینکه عشق را به گدایی نتوان صاحب بود

 

+ نوشته شده در  سی ام دی 1384ساعت 7:32 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


دوباره میخوام از کسی بنویسم که گذران لحظه ها منو خیلی دلتنگ اون میکنه...امشب توی خونه ی دل من آشوبه...امشب حرفی از خاطره های دور ندارم میخوام از دوری بنویسم از غربت...از خاک...از همون روزی که دشت قلبم سراسر خزان شد...همون روزی که برگای اون درخت سیب ریخت...همون روزی که کلبه ی چوبی سوخت و شاخه های بید مجنون خشکید ...

امشب میخوام از لحظه ای بنویسم که چشمای تو برای اخرین باربه من خیره شد و تو در آن خیابون بلند فقط به اشکای من نگاه میکردی...و همون جا بود که زندگی جایی میون منو تو  تموم شد و تو به همین سادگی رفتی...

رفتن تو ساده ترین نقطه ی زمان بود...همه چیز انگار همونجا تموم شد...توی همون خیابون بلند...یادم نرفته چه غربتی داشتم اون شب آخر...نمیدونم توی اون غروب آخر چرا اشک اینقدر بی مهابا گونه هامو خیس میکرد...نمیدونم چرا تو اون بعد از ظهر اصلا" نخندیدی...نمیدونم چی شد نمیدونم چرا بعد از اینهمه روز یه دفعه رفتی...و نمیدونم رفتن بی هنگام تو چه معنا داره؟...

دلم میخواست اون شب خونه نمیرفتم...هر چی فریاد زدم غم پایانی نداشت...تو که رفتی من تازه فهمیدم رفتن تو طعم سباهی لباس آدمی رو داره که از غمناکی ابرای بعد ازظهر تا بوی بارون شب گوشه ی اتاق تاریک زانوهاشو بغل کرده و به یاد مرگ عشق تب میکنه...آخه غم اینهمه تاریکی آدمو میکشه...آخه من بدون مسافرم میمیرم...

من دیوونه تر از پیش امتداد دنیا رو به نبودن تو پیوند میزنم...کاش من اون شب مرده بودم... کاش تو انتظار منو بی پاسخ نمیذاشتی...و کاش یه بار دیگه میشد نگاهت کنم...

همون شبی که تو رفتی سرو میون باغچه سقوط کرد...قامت دنیا خم شد  ، گندمزار تبره شدو دل من برای اون نگاه روشن تنگ شد...

نمیدونم آیا تمام عاشقا عشق رو به همین سادگی از دست میدن؟...تو جواب این سوال رو میدونی چون تو عشق رو خیلی ساده از دست دادی....در کوتاهی زمان کشیدن یک آه...تو اون شب در همون فاصله ی کوتاه طویلترین اندوه دنیا رو روی دوش من گذاشتی و رفتی...

نمیدونم این غم از کجای این دل بلند شده که نمیخواد ساکت بشه؟...نمیدونم چرا این آشوب پا توی دل من گذاشته؟...دلهره دارم مثل همون دلهره ای که قبل از رفتن تو داشتم...همون اضطراب ،همون دلشوره ی کهنه ی احساس که هنوز مدتها پس از روزها با خاطره ی رفتنت چشمای منو نمناک میکنه و سکوت شب رو میشکنه...

امشب دلم خیلی برای لحظه ها تنگ شده...برای روزایی که بغلم میکردی و اودکلن تو بوی تلخی داشت...امشب دلم میسوزه احساس ترحم میکنم به خودم...که تو رفتی و پلها خراب شد و لحظه ی موعود من مرد وقتی آبستن شادی ها بود... درست زمانی که میدونستم بی تو خواهم مرد ... دلم برای تو که نمیدونی تا سرحد مرگ دوستت دارم تنگ شده... گاهی وقتا اونقدر دلم برات تنگ میشه که دلم میخواد تو رو از خاطراتم بیرون بکشم و محکم بغلت کنم./..

حال بدی دارم چشمام مدت هاست روزه دار اون نگاه یخ بسته ی سربی هستند...دیگر هیچ نگاهی برای خیرگی نیست...

مسافرم...مسافر عزیزم منو ببخش ...ببخش که هیچ چیز از عبور انسان عاشق نمیدونی...

مسافرم... تو دیگه بر نمیگردی...شبی که رفتی همونجا دنیا تموم شد...گریه ها سیلاب شدند و خنده ها دفن...اما من میمیرم.. . من همینجا میپوسم...آره...میمیرم اما میدونم دستای توآروم آروم جنازه ی منو ترک میکنن و به آسمون یه نفر و براش زمزمه ی مرگ میخونن...

دلم تنگه... دلم هوای شیطنت های اون روزای عاشقی رو کرده...میخوام اعتراف کنم از اون روزی که رفتی برای تموم لحظه های عاشقی آرزوی مرگ کردم...میخوام اعتراف کنم که هرگز نمیتونم دوست داشتن تو رو انکار کنم...میخوام اعتراف کنم روزی که به همه گفتم ازت متنفرم از همه ی روزای دیگه دروغگوتر بودم...اعتراف میکنم که اگه حتی تا آخر عمرم نبینمت هنوز دوستت دارم یا نه...بهتر بگم عاشقتم...

من  دیگه نمیدونم چی کار کنم اما یه روزی پایان بلندی بر خطاهای خودم مینویسم ... یک پاییز  دیگریا شا ید همین پاییز چشمان تو رو حیران نبودنم میکنم ... به پیمان من فرصت بده غریبه ی دوست داشتنی

+ نوشته شده در  بیست و ششم دی 1384ساعت 4:43 قبل از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


نمی دونم چی شدش پای خودنویس چشمات

روی کاغذ نگاهت

یهو لرزید و چو لغزید و نوشتم دوست دارم

عزیزم ، دوست دارم

بخدا دست خودم نيست دوست دارم

چي مي شه يه بار تو شهر قلب تو پا بذارم

آخه ظالم چكار كنم دوست دارم

نمي دونم چي شدش كه جسارت كردم اين بار

دل به دريا زدم اين بار

توي آخرين ترانه ام قلبم از عشق نترسيد و نوشت دوست دارم

چي مي شه يه بار تو شهر قلب تو پا بذارم

آخه ظالم چكار كنم دوست دارم

توي آخرين ترانه ام خط به خط از تو مي گم

بخدا دست خودم نيست همش كار دل

مي دونم خيلي جسارت كردم اين بار اما

تو بدون كه گناهش پاي من نيست

همش اصرار دل

+ نوشته شده در  نوزدهم دی 1384ساعت 3:29 قبل از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


بهش بگو دلم تنهاي تنهاست از عشقش توي قلب من يه غوغاست

ميوفتم ياد اون چشماي زيبا ولي افسوس مي بينم باز يه رؤياست

بهش بگو دلم شده ديوونه پرستو پر زده از بام خونه

غم دوري گرفته تار و پودم بهش بگو دلم مي خواد بمونه

نمي تونم تو اين خونه بشينم كنارم جاي خاليشو ببينم

نمي تونم كه از فكرش رها شم براي اون مثل غريبه باشم

باورم كن باورم كن عاشقم عاشق ترم كن

اگه خندید وپرسید درچه حالم بهش بگوچقدر شکسته بالم

بهش بگومی دونم یادمن نیست ولی یک لحظه نیست دوراز خیالم

می دونم سادگی بود که سهم من فقط دلدادگی بود

چه آسون رفتم زیادش ولی بهش بگوکه عشقش زندگیم بود

باورم کن باورم کن.....................

 

+ نوشته شده در  سیزدهم دی 1384ساعت 3:7 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


نگاهش که ميکنم؛می بينم زل زده است به من.همانجوری که نگاهش می کنم؛خيره می شود در چشمانم..می پرسم:چه می خواهی از جانم؟...می گويد:جانت را............می گويم:چرا؟.......ميگويد برای آنکه رها شوی....می گويم:از چه؟.......می گويد از آنچه عذاب می بری.....شگفت زده می پرسم که تو هم ميدانی؟....ميگويد :آری.....می گويم از کجا؟......می گويد از نگاهت می خوانم......می پرسم که آيا راز من آشکار شده است......؟ميگويد کجای کاری..همه ميدانند.......حيرت زده می پرسم چگونه؟.......ميگويد فرياد زده ای.. ميگويم فرياد؟ ميگويد فرياد طپش قلب خود را نمی شنوی؟.......ميگويم قلب؟..کدام قلب؟من که سالهاست قلبی در سينه ندارم......می پرسد مگر می شود؟........ميگويم آری.........می گويد پس اين چه صدايی است که از عمق وجودت بر می ايد...........ميگويم اين تلاطم امواج روحم است که بر ديوار سينه ام می کوبد......می گويداخر چرا؟ .....می گويم نمی دانم...  سخت اشفته ام.......می پرسد چرا؟........ميگويم دلم را در قمار باخته ام.  می گويد قمار؟  چه قماری؟.........ميگويم دل را در چه قماری می بازند  جز قمار عشق؟...ميگويدتو؟......خجالت نميکشی.......اين را با لحنی سرشار از ملامت ميگويد....ميگويد با اين سن وسال....خجالت اور است می پرسم چرا؟مگر عاشق شدن گناه است...........ميگويد برای تو اری..........می پرسم چرا؟ميگويد اخر .........ميدانم چه می خواهد بگويد....ميگويم من در همشکسته ام والا حتی به ميانه راه زندگی نيز نرسيده ام.....می پرسد پس چرا اينقدر شکسته شده ای؟ ........می گويم تنهايی اين دل وامانده اين چنينم کرده است......می گويد چراتنهايی؟........ميگوم چون بدم...مزخرفم.... آنقدر مزخرف که کسی حاضر نيست تنهايی اش را  با من قسمت کند.... ميگويد شايد لياقتش را نداری...شايد درکش را....ميگويم شايد تو درست  می گويی...............................اما تمامی تلاشم را کرده ام   باورکن...می پرسد چگونه؟......می گويم با تمام وجود...با تمام تنم...با تمام روحم...بسيار گشته ام تا توانستم او را بيابم...اما او هم از من دريغ کرد لحظات با هم بودن را........می پرسد او کيست؟.......می گويم او؟؟؟؟؟ نمی شناسی اش.....قابل توصيف نيست.......اصرار می کند که بگو او کيست؟......می گويم او مسافری است که از افق آمد...از ملتقای آسمان و زمين...او بود که از بهشت آسمان امد........هبوطی بر زمين...او  صدايش سبز بود و طنين موسيقای بهشت داشت.......او  دستانش پر بود از سبزی وطراوت...او با آفتاب و ستاره ها الفتی بی پايان داشت.......او مظهر آب بود وروشنايی...... عطر وجودش عطر ياس بود واقاقيا.....هم آب است و هم آتش.....نگاهش پر از شهد مهربانی........خاطره اش روح را زنده نگاه ميدارد.....او مظهر همه خوبيهاست........او مظهر عشق است..............اما افسوس که هيچگاه مرا نپذيرفت.........و حالا من در ارزوی اويم..........او همه چيز است .....همه چيز من........بگويم يا بس است................راستی چرا اينجور شدی؟سرخ و بر افروخته.........بهت زده می پرسم...........ميگويد همه آنچه که گفتی نشانه های معشوق من است ....آنکه از عمق جان می پرستمش......به چه حقی معشوق مرا دوست می داری.......وحالا اين منم که سرخ می شوم و برافروخته....پر از خشم........سرشار از ياس و اندوه........از ديدن رقيبی که تا به حال می انديشيدم دوست است و با او درددل می کردم.........پر ميشوم از تنفر.........از اينکه محبوب من و او يکی است........ديگر مجال گفتگو نيست......بايد نابودش کنم........از بين ببرمش.......مبادا که او را از من بگيرد. مبادا که عشق مرا از آن خود کند....مباداکه.........پر از خشم ميشوم و نفرت. دستانم را مشت می کنم و محکم بر ميان صورتش فرود می آورم.... خون فواره ميزند....و شتکهای خون چهره ام را گلگون می سازد.......از دستانم خون فرو می ريزد....و براده های جيوه ای آغشته به خون همه جا پراکنده می شود....تکه های آينه به جای رنگ سيماب رنگ خوناب گرفنه اند...خوناب دل من که از عروق دستانم فرو می چکد........در براده های باقيمانده وجود در هم شکسته خويش را می بينم.....خودم هم ميشکنم..........و...........

+ نوشته شده در  هفتم دی 1384ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


+ نوشته شده در  هفتم دی 1384ساعت 3:18 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  |