|
سلام به تمامی دوستای گلم . مرسی که تنهام نذاشتید و باعث شدید که یکبار دیگه این دهکده پابرجا بمونه و چراغ امیدش خاموش نشه . ممنونم که در تمام شرایط همراهم بودید . دوباره می نویسم . اینبار به پشتوانه شما عزیزان و برای دل تنهای خودم . چون نوشتن آرومم میکنه . |
||
|
+
نوشته شده در سی ام بهمن 1384ساعت 3:43 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
سلام . این آخرین پست این وبلاگ .
مرسی از همه شما دوستان خوب که تو این مدت همدم تنهایی من بودید و همیشه با نظرات زیباتون باعث دلگرمی من می شدید . دیگه آخرین سوسوهای چراغ این دهکده خاموش شد و این دهکده خاموش حالا شده مدفن قلب کوچک من . نازنینم خواست ننویسم من میگم چشم تا بدون اولین قدمو برداشتم . می خواهم ثابت کنم که اون آدم سابق نیستم منم میتونم عوض بشم . منم می تونم آدم خوبی بشم . برام دعا کنید . من هنوزم به دعاهای شما محتاجم .
در این خلوتگه عشق قلبی تنهانشسته بود میگفت از گذشته دور که چون آباد بود اما حالا سرگشته رسوا در این دنیای بی همتا وپهناور همچو ذره ای قطره در آب گمشده بود میگفت که چه بود و حال چه شده غریب و تنها شکسته وسرگردان در این دنیای غریب جان افزا میگفت همچو مجنون دربند عشق لیلی گمشده ورسوا شده بودم به کدامین راه عشق پناه میبردم با کدامین دریای عشق همزبان میشدم سیر درکدامین راه میکردم حال تنها و تنها شده ام از این رسوایی وسرگشتگی دیگر نه جاییی برای ماندن است نه راهی برای رفتن به سوی آینده پس می مانم ومی مانم میسازم و میسوزم با این سیاهی وسرگشتگی به امید نور مهربانی وآینده میسازم و میسوزم با آیین سوز عشق گرچه شکسته تنها خواهم بود. |
||
|
+
نوشته شده در هجدهم بهمن 1384ساعت 10:14 قبل از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
دوباره دل هوای با تو بودن کرده نگو این دل دوری عشقت رو باور کرده دل من خسته از این دست به دعاها بردن همه آرزوهام با رفتن تو مردن حالا من یه آرزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تو رو ببینه واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا میدم آخه تو رنگ چشات هیبت دنیا رو دیدم توی هفتا آسمون ؛ تو تک ستاره منی به خدا ناز دو چشماتو به دنیا نمیدم دوباره دل هوای با تو بودن کرده نگو این دل دوری عشقت رو باور کرده |
||
|
+
نوشته شده در دوازدهم بهمن 1384ساعت 3:56 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
چجور دلت اومد بری گریه که سهم من نبود قصه که از سر نمی شد با یکی بود یکی نبود چجوری باورم بشه رفتنه تو تنگه غروب چجوری آخه سر رسید فرصت اون روزای خوب به خدا باورم نشد وقتی که نشناختی منو تو چنگ دیو گریه ها واسه چی انداختی منو از شبه پر پر زدنم چطور تونستی بگزری من که غریبه نبودم چجور دلت اومد بری ؟ گفتی به من تو هم برو یه قصه ی تازه بگو گفتی به من راهی بشو تو جاده های رو برو آخه بگو منو به کی سپردی وقت بی کسی چرا نخواستی بمونی به داد اشکام برسی با یکی بود یکی نبود قصه که از سر نمیشه هیچ کس آخه به غیر تو دردامو از بر نمیشه |
||
|
+
نوشته شده در دوازدهم بهمن 1384ساعت 4:51 قبل از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
یاد رفتنت چقدر اشک ریختم به یاد آنهمه خاطره قبل از سکوت سرد آهای آبی عشق به هر سو می نگرم نگاهی مهربان نمیبینم شبی به کلبه دلتنگیهایم سری بزن تنها دلخوشیم خاطرات با تو بودن است... پس وعده دیدار ما در کوچه پس کوچه های خیال با سبدی از گلهای انتظار |
||
|
+
نوشته شده در دهم بهمن 1384ساعت 11:12 قبل از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
چشمامو رو هم می ذارمو تو رو به یادم می یارمو دوباره دست تکون می دمو تو رو به هم نشون می دمو کم می آرم آخه تو رو تو رو به یادم می یارمو دنیا دیگه مثل تو نداره نداره نمی تونه بیاره دلا همه بی قرار عشقن اما عشقی که واسه تو بی قراره هیچ کی مثل تو نمی تونه نمی تونه قلبمو بخونه بگو بگو کدوم خیابونه که منو به تو می تونه برسونه چشمامو رو هم می ذارمو تو رو به یادم می یارمو کم می آرم آخه تو رو تو رو به یادم می یارمو دنیا دیگه مثل تو نداره نداره نمی تونه بیاره دلا همه بی قرار عشقن اما عشقی که واسه تو بی قراره هیچ کی مثل تو نمی تونه نمی تونه قلبمو بخونه بگو بگو کدوم خیابونه که منو به تو می تونه برسونه نه، نداره دنیا مثل تو (مثل تو) نداره دنیا مثل تو (مثل تو) |
||
|
+
نوشته شده در هفتم بهمن 1384ساعت 6:59 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
در شبستان خیال عطر یاد تو چه آرام آمد و من تو را می جستم زیر لب می گفتم : « عشق را باید جست زیر این چرخ کبود » زیر بال و پر هر شاپرکی عشقی هست پشت هر پنجره ای نوری هست زیر لب می گفتم : « عشق را باید برد به بلندای خیال » ناگهان عطر یاد تو چه آرام آمد و چه آرام مرا پیدا کرد و چه آرام مرا عاشق کرد و چه آرام مرا رسوا کرد !!! |
||
|
+
نوشته شده در سوم بهمن 1384ساعت 3:41 قبل از ظهر توسط tanhay_donya
|
|