|
تیک ... تاک ... تیک ... تاک ... زمانی که نفسها در سینه حبس می شوند . زمانی که آرزوها در دلها جاری می شود . زمانی که یکسال با تمامی خوشی ها و سختیها به فراموشی سپرده می شود . زمانی که یاد تمامی عزیزان در دل تازه می شود . زمانی که فکر عیدی وسط قرآن بچه ها را به وجد می آورد . زمانی که بوی گل سنبل فضا را معطر کرده ! زمانی که آریایی معنا پیدا می کند . زمانی که .. زمانی که ... مجری تلویزیون می گوید ؛ آغاز سال نو مبارک ! زمانی که بوی عید و سال نو تمامی خانه ها را غرق در شادی می کند . و سال نو مبارک !! |
||
|
+
نوشته شده در بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 9:22 قبل از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
بیا با هم عوض کنیم جای دلامونو یه بار
تا من بشم یه تیکه سنگ،تا تو بشی عاشق زار یه شب با چشم دل من،عشقو تماشا بکنی خودت رو هر جوری شده،تو دل جا بکنی تا تو دچار من بشی،لحظه شمار من بشی خوابو حرومت بکنم ،صید شکار من بشی برام یه بازیچه بشی،بشم تموم زندگیت تا پشت سر بخندم،به سادگی و بچگیت این درو اون در بزنی،واسه به من رسیدن برات یه رویا بشه منو یه لحظه دیدن ناز دلم رو بکشی،از عشق جوابت بکنم پر از نیاز من بشی،غرق عذابت بکنم تا جون داری گریه کنی،تا جا داره من بد بشم همیشه خواهشم کنی،همیشه دست رد بشم |
||
|
+
نوشته شده در بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 2:40 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
هی نشین غصه نخور رفته که رفته |
||
|
+
نوشته شده در نوزدهم اسفند 1384ساعت 2:27 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
غربتِ من هر چی که هست |
||
|
+
نوشته شده در هفدهم اسفند 1384ساعت 4:28 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
وقتی رفتی از اين جا توی چشمام شکستی شبنم قلبم بودی رو گونه هام نشستی آغوش بازی بودم برای خستگی هات وقتی رفتی از اينجا آغوشمو تو بستی می گفتی عاشقم باش بودم اما نديدی می گفتی همرهم باش اول راه بريدی همخونه ی غم شدم وقتی رفتی از پيشم می گفتی روز می يادش نقش شب وکشيدی خوندی برام ترانه عشق و به من سپردی کردی هوای رفتن عشق و من و نبردی از اين جا خسته بودی من و تنها گذاشتی واسه اينجا نموندن بهونه ها آوردی (لحظه ها رو شمُردی) شدی خيال خامم به آرزوت رسيدی قفس برای من بود پر زدی پر کشيدی نخواستی با تو باشم پنجره ها رو بستی فريادم و شنيدی به دادم نرسيدی وقتی رفتی از اين جا توی چشمام شکستی شبنم قلبم بودی رو گونه هام نشستی...
|
||
|
+
نوشته شده در چهاردهم اسفند 1384ساعت 5:37 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
دل به غریبه بستم |
||
|
+
نوشته شده در دهم اسفند 1384ساعت 2:0 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
خيال کردم يه عمر با من می مونه |
||
|
+
نوشته شده در سوم اسفند 1384ساعت 2:59 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
منم یک تقویم پر از زمستون چله نشینه دلی درب و داغون سال کبیسه ام و شگون ندارم از هیچ کسی خاطرایی ندارم جز یه نفر که درب و داغون ام کرد بره بودم گرگ بیابون ام کرد اما دلم تو غربت بیابون از راهی که رفته نشد پشیمون دل ای دل دیوونه کی قدرتو میدونه برو فکر خودت باش پر از گرگ زمونه باز منتظر نشستی آب میشی دستی دستی تو هم باید مثل اون دلش رو می شکستی |
||
|
+
نوشته شده در یکم اسفند 1384ساعت 3:44 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|