|
هر چشم تو يه پنجره، رو به تماشای سحر! پنجره يعنی يه نفر،ديوارُ حاشا ميکنه! اونور قاب پنجره، اگه قشنگه ، اگه زشت! پنجره يعنی يه نفر،ديوارُ حاشا ميکنه! |
||
|
+
نوشته شده در بیست و سوم فروردین 1385ساعت 12:47 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
ببین از راه رسیدم ، ببین از همه بریدم از همه دل کندم باز تا به عشق تو رسیدم تو بگو از غم چشمات تا دلم راهی بشه پیش چشم تو بیاد و تو رو دلداری بده بیاد اونجا پیش چشمات بشینه از غم دنیا بگه بگه دنیا بزرگه ولی انگار کوچیکه دل تو رو از من، من رو از تو یه روزی بریدن تا که از یاد ببریم همدیگه رو دلهامون چه غمی کشیدن اما مگه یاد تو از دلم رها شدنی بود اصلا تو بگو مگه دیوونگی و عشق از هم جدا شدنی بود از غم چشمات که میگن دل تنگم می گیره خبر میاد از اون چشمات که به راه می شینه ببین ای همه خوبی بی تو از همه بریدم دیگه مال هرکس و هیچ کسی نیستم تو دل سیاه این آدمکها پرندۀ عشق اسیره که اگه به دادش نرسن توی این غربت بی عشق می میره تو بیا تا دلم باز مالک عشقت بشه توی چشمات بمونه آواز و شعرت بشه حالا من از راه رسیدم تا که عاشقم بشی باز از همه دل بریدم تا توی دریای قلبت بمونم و تو قایقم بشی باز! |
||
|
+
نوشته شده در چهاردهم فروردین 1385ساعت 4:17 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|