|
هر کاری میکنم که بتونم از خودم بنویسم نمی شه .
دلم یه جوری با اونه ، سکوتش داره دیونم میکنه ، باز اون موقعا تو وبلاگش می نوشت یه جورایی با زبون بی زبونی درد دل می کرد اما الان چی ؟ این همه غمو کجا می ریزه . چه کار می کنه . خیلی وقت که جواب منم نمی ده . می دونم میای اینا رو می خونی ، پس اینجا باهات حرف میزنم . تو رو خدا مواظب خودت باش ، اینقدر به قلبت فشار نیار کار دست خودت میدی ، خیلی وقت چکابم نکردی ، نمی دونم داری چکار می کنی ولی به فکر خودت باش ، چشم تو رو اونای که هستن و دوستت دارن باز کن ، نمی گم دوستشون داشته باش ولی ببینشون ، بدون که براشون مهمی ، نگرانتن ، از غم تو ناراحت می شن . تو رو خدا بیشتر به خودت برس ، یه کم بیشتر هوای خودت رو داشته باش . فدای تو که خیلی مهربونی عزیزم . اگر از کوچه بپرسی |
||
|
+
نوشته شده در بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط
|
|
|
من دل نگران چشمایی هستم که همه امیدش به نگاه یه بی مهره .
تو نگاهش یه دنیا حرف نشسته و تو گلوش هزاران فریاد بی صدا و بغض شکسته مهمانه . سکوتش عذابش میده ولی بازم ساکت و بی صدا نظاره گر خورد شدن تکه های شکسته قلبش ، نه گلایه می کنه و نه شکوه و نه نفرین ، و دریغ از یک آه . می گه تنهایشو دوست داره ولی داره از نگاه هزاران نفر فرار می کنه ، بغضشو می خوره که مبادا چشم کسی رو با خودش ابری کنه ، سکوت می کنه تا کسی لرزش صدای غمگینش رو نشنوه ، با تمام غمش می خنده که مبادا بزم کسی خراب بشه . آخه خدا جون چرا اون ، اون که دلش یه دریاست ، اون که نگاهش یه دنیاست . تنها چیزی که می گه اینه که عشق تنها شوخی جدی زندگی که نباید سربسرش بزاری یا باهاش راه بیای ، این شوخی بزرگترین مجرم و بدترین آدمت می کنه ، هر وقت باهات هم مسیر شد و گفت تا آخر باهاته مسیرتو عوض کن تنهایی دو روز رو به تنهایی یه عمر نبخش ، حسرت زندگی رو به دلت نذار . دلش خیلی تنها ، صداش گرفته است . زندگیشو تو غمار عشق باخته ، گول چشم روشنی رو خورده که وفا نداشته . گوش به صدایی سپرده که حیا نداشته . ولی می گه من این راه دوست دارم با تمام نابودیهاش ، نابودت میکنه ولی با دست خودت ، بازیت میده با میل خودت ، باخت رو می پذیری واسه دلت . آخرش می گه پا تو این بازی نذار خیلی بده . بهش حسودیم میشه . به طاقتش ، تحملش ، صبرش ، ... اون خیلی خوبه ، ولی نمی دونم چرا عزیز ترین کسش به قصد جونش اومده ، شایدم به خاطر اینه که میگه این بازی بده . قربون دلت و اون تحملت برم با اون عشق مقدست ، اما کاشکی باهات انجوری بازی نمی شد نازنین که بشی تنهای دنیا بهترین .
|
||
|
+
نوشته شده در هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 4:57 بعد از ظهر توسط
|
|
|
کنج این شهر غریب ٬چشمهای عاشقی خیسه پشت یه پنجره ی باز٬ داره از تو می نویسه بدجوری دلش شکسته٬ آخه تو نامهربونی قاصدک خبر آورده٬ نامه هاشو نمی خونی گوشه ی دفتر شعرش٬ اسم تو نوشته بود زیراون حک شده بود٬ نازنین فرشته بود روبروش یه کوه کاغذ٬ پاره و خیس و مچاله روی هر کدوم نوشته٬ دیگه برگشتن محاله همه دلخوشیش به این بود٬ که می مونی تا همیشه دلش رو بدجور شکستی٬ مثل یک بغض٬ پشت شیشه واسه ی خودش از عشقت٬ یه رویای قشنگ ساخت همه ی ترانه هاشو ٬به دو تا چشم سیاه باخت اون داره میره غریبه٬ چون از عشقش پشیمونی اینو خیلی خوب می دونه٬ که تو تنها نمی مونی باد سرد شب آخر٬ کاغذارو بر می داره خش خش برگها می خونن ٬آی ستاره آی ستاره آی ستاره آی ستاره٬ اون دیگه دوستش نداره راست میگن که قلب عاشق٬ هیچ خریداری نداره با یه گیتار شکسته٬ سر رسید لحظه ی پرواز نازنین قصه تمومه٬ بوف کور سر داده آواز روی کاغذی پر از اشک٬ آخرین شعر رو سرود بعد از اون شب پر از غم٬ عاشق تو رفته بود با تمام بی وفایی٬ آخرین شعر تا سپیده باز فقط به خاطر تو٬ اسمشو گذاشت قصیده!
اینم تقدیم به تنهای خوب خودم
|
||
|
+
نوشته شده در یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 2:57 بعد از ظهر توسط
|
|
|
سلام . از این به بعد قرار من تو این وبلاگ بنویسم . من دوست تنهای دنیا هستم که به دلایل شخصی دیگه قرار ننویسه و این وبلاگ رو به من داده چون آرامش عجیبی به من می ده . خوشحال می شم منم مثل اون بپذیرد و همراهیم کنید . نمی تونم مثل اون خوب بنویسم و مثل اون خوش سلیقه باشم . ازش کمک میرم ولی اون نمیشم یعنی نمی تونم اون باشم . انقدر بزرگه که هیچ کس به پاش نمی رسه . امیدوارم به تنها آرزوش برسه . من آی دی و میل خودم رو بجای آی دی و میل اون گذاشتم . خوشحال می شم قابل بدونید .
|
||
|
+
نوشته شده در یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 1:40 بعد از ظهر توسط
|
|