|
به تو که چنین سخت مرا آزردی... تو که باران نگاهت همه را می بارد... تو که امواج نگاهت همگان را سر ساحل وفا می خواند... و من از دور تماشاگر بی نام و نشانی هستم... به تو می اندیشم! به همان لحظه که گفتم : بی تو در خانه غم میمیرم... امشبی را به من آرامش ده... و تو خندیدی که نه جانم... بین ما فاصله هاست... و من عادت کردم در شب سرد دلم به تو اندیشه کنم...! و هنوز به تومی اندیشم! |
||
|
+
نوشته شده در بیست و چهارم آذر 1385ساعت 7:52 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|