تبليغاتX
به دهکده تنهایی من خوش آمدید
به دهکده تنهایی من خوش آمدید
چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد

 تا حالا شده به یه فرشته ی نجات بر بخوری ؟
تا حالا شده به کسی برسی که انگار سال ها به دنبالش بودی تا در کنارش به آرامش برسی ؟ آرامشی وصف ناپذیر . آرامشی که از نبودنش بترسی
.
اون موقعس که آنچنان دلتنگش می شوی که عین دیوونه ها از یه لحظه نبودنش می ترسی . اون موقع که دلت می خواد ثانیه به ثانیه ی زندگیت رو در کنارش باشی
.
اون موقع که لحظه به لحظه در نبودنش دلت براش تنگ می شه
.
اون موقع که فکر می کنی چرا نمی شه آدمارو گذشت تو چمدون تا بتونه هر جا میره اونارم ببره
..
اون موقع که پای تلفن دلت می خواد به صداش گوش بدی . حتی اگه حرفی برای گفتن نداشته باشی گوشی رو نگه می داری که به صدای نفس کشیدنش گوش بدی و از صدای دم و بازدمش آرامش بگیری
.
اون موقع که اسم دیوونه رو روت می زارن و با نگاه های مملو از تمسخر نگات می کنن و سعی می کنن خوردت کنن
.
اون موقع که وقتی تو تنهایی بهش فکر می کنی آنچنان تپش قلبی می گیری که احساس می کنی الانه که قلبت بیفته جلوی پات
.
به همین سادگی
...
حالا فهمیدی چرا دلم برات تنگ می شه؟!!

کاش می دونستی که ...

+ نوشته شده در  بیست و ششم خرداد 1386ساعت 3:35 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  | 


باور نمی کنم رفتنت را در انتهای جاده های تلخ تنهایی

و جدا کردن خاطرها از قلب تنهای من

تو دلیل بیداری من در تمام شب هایی بودی

که تاریکی با دلم همبستر شده بود

کاش از سکوت چشمانم می فهمیدی که چقدر دلتنگ چشمهایت می شوم

کاش انقدر شجاع بودی که خودت را به خود ثابت می کردی

نه به آنچه که در سرت می پرستی!؟؟

وقتی حرفهایت را شنیدم تازه به این رسیدم که توهم مثل من به هیچ رسیدی!!

خواستم با تو بودن رو از نو بسازم

ولی این بار تو بودی که در اندوه حرفهایم تنهایم گذاشتی!

خسته ام از تکرار واژهای تکراری...

نمی دانم تا کی و کجا باید رفت وندونی قصد کجاست؟

و در پی چه هستی...!؟؟

+ نوشته شده در  دوازدهم خرداد 1386ساعت 8:21 بعد از ظهر  توسط tanhay_donya  |