|
در آنجا بر فراز قله کوه |
||
|
+
نوشته شده در بیست و هشتم دی 1387ساعت 4:12 قبل از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
به کجا میروی صبر کن صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو ای کبوتر به کجا قدر دگر صبر کن آسمان پای پرت پیر شود بعد برو ای عشق من تو گر گریه کنی بغض من نیز میشکند خنده ی عشق کن . عشق نمک گیر شود بعد برو یک نفر حسرت لبخند تو را میبارد صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو خواب دیدی شبی از راه سوارت امد باش ای نازنین باش ای مهربان خواب تو تعبیر شود بعد برو حال که عزم رفتن داری پس برو خدا نگهدارت |
||
|
+
نوشته شده در بیست و دوم مهر 1386ساعت 8:43 قبل از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
اینکه دیگر در اتاق عروسکهایم آره ... حسرت ديدن چشم هاي تو داغونم كرد منتظری بمیرم تا برگردی ؟ اینکه دلم برایت تنگ شده کافی نیست ؟
آرزو دارم بفهمي درد را تلخي برخوردهاي سرد را
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و دوم مرداد 1386ساعت 6:2 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
--اولين روز که چشمامو وا کردم ديدم يکي کنارم نشسته داشت به چشمام نگاه ميکرد بهش گفتم تو کي هستي؟ گفت: من پيشت ميمونم ولي بهت نميگم کي هستم گفتم : تا هميشه پيشم ميموني گفت : آره گفتم : باهام بازي ميکني؟ گفت : نه گفتم : واسه چي؟ گفت : من فقط پيشت ميمونم ولي کاري واست نميکنم من هم گريه کردم اومد اشکامو پاک کرد گفت : هنوز گريه نکن گفتم : واسه چي؟ گفت : هنوز وقتش نرسيده من هم بيشتر گريه کردم مامانم اومد منو بغل کرد اون گفت : ميدوي اين کيه ؟ گفتم : نه گفت : اين مادرته گفتم : مادر چيه؟ گفت : مادر دلسوز ترين فرد دنياست خيلي هم دوست داشتنيه گفتم : باهام بازي ميکنه؟ گفت : آره گفتم : من مادر رو بيشتر دوست دارم تا تو گفت : ولي... گفتم : ولي چي؟ گفت : اون تو رو تنها ميزاره گفتم : نه اون منو دوس داره تنهام نميزاره گفت : تنهات ميزاره منم دوباره گريه کردم ديدم يکي اومد دست رو سرم کشيد اون گفت : اين رو ميشناسي؟ گفتم : نه گفت : اين پدرته گفتم : پدر گفت : آره گفتم : اين کيه ؟ گفت : اين مهربان ترين فرد دنياست خيلي هم دوستت داره گفتم : باهام بازي ميکنه؟ گفت : اره ولي آخر تنهات ميزاره گفتم : تو دروغ ميگي اون منو دوست داره ديدم يکي اومد بالاي سرم دستامو گرفت و يه بوس به دستام داد گفت : ميدوني اين کيه؟ گفتم : نه گفت : اين خواهرته گفتم : خواهر گفت : آره خواهر هم راز هم درد هم بازي گفتم : اين پيشم ميمونه گفت : نه اين هم تنهات ميزاره گفتم : آخه چرا ؟اون که منو دوست داره گفت : همه دوستت دارن اما فقط من پيشت ميمونم و تنهات نمي زارم گفتم : نه وبعد ديدم يکي اومد بغلم کرد و باهام بازي کرد گفت : ميدوني اين کيه ؟ گفتم : اين همونيه که منو تنها نمي زاره گفت :نه اون هم و رو تنها ميزاره گفتم : نه نه نه گفت : اون برادرته دوست داره هر چي ميخواي واس مياره ولي بهش دل نبند گفتم : چرا؟ گفت : تنهات ميزار بعد روزها گذشت سال ها گذشت تا من بزرگ شدم و با آدم هاي ديگري آشنا شدم ولي اون همش مي گفت اونها تو رو تنها ميزارن تا روزي که.... داشتم قدم ميزدم ديدم يکي داره نگام ميکنه اول بهش توجه نکردم و رفتم روز بعد وقتي از اونجا گذشتم ديدم دوباره اونجا ايستاده و به من خيره شده من هم اهميتي بهش ندادم و سريع از اونجا گذشتم روزها گذشت و اون همين جور به من خيره ميشد وقتي اون رو ميديدم داشت بهم لبخند ميزد هميشه يک شاخه گل سرخ توي دستاش بود يک روز که داشتم از اونجا گذر ميکردم ديدم يکي اومد جلوم ايستاد و شاخه گلي به طرف من گرفت وقت نگاش کردم ديدم خودشه هموني که هميشه منتظرم بود به چشماش نگاه کردم خودشو اورد جلو تر بهم گفت دوستت دارم .... ديدم يکي بهم گفت : تنهات ميزاره آره خودش بود اوني که هميشه باهام بود و می گفت تنهام نميزاره گفتم : اون که دوستم داره گفت : اين دليل موندن نيست من هم اون گل رو از اون گرفتم هر روز منتظرم به درختي تکيه ميکرد و با يک گل سرخ کم کم معني عشق رو فهميدم آره اون عاشق من شده بود اما من از جدايي ميترسيدم خيلي.... روزي رسيد که ديدم کنار درخت کسي نيست ديدم يک نامه با يک گل سرخ کنار درخت بود وقتي نامه را باز کردم نوشته بود تو تنهاتريني به خيابون نگاهي کردم ديدم خودش بود اما دستاش توي دستاي يکي ديگه.... توي همون لحظه ديدم يک دست روي شونه هام گذاشت گفت : ديدي گفتم باتو نميمونه من هم بغض گلوم رو گرفته بود به آرامي گريه کردم گفتم : تو که تنهام نگذاشتي گفت : آره من تنها کسي هستم که کسي رو تنها نميزارم گفتم : تو کي هستي؟ گفت : غم گفتم : غم گفت : آره اوني که با همه ميمونه هيچ کسی رو توي تنهايي تنها نميزاره اشکامو پاک کردم و رفتم جايي که ديگه کسي منو پيدا نکنه اما تنها کسي که منو تنها نگذاشت غم بود .....
|
||
|
+
نوشته شده در چهارم مرداد 1386ساعت 11:50 قبل از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
تا حالا شده به یه فرشته ی نجات بر بخوری ؟ تا حالا شده به کسی برسی که انگار سال ها به دنبالش بودی تا در کنارش به آرامش برسی ؟ آرامشی وصف ناپذیر . آرامشی که از نبودنش بترسی . اون موقعس که آنچنان دلتنگش می شوی که عین دیوونه ها از یه لحظه نبودنش می ترسی . اون موقع که دلت می خواد ثانیه به ثانیه ی زندگیت رو در کنارش باشی . اون موقع که لحظه به لحظه در نبودنش دلت براش تنگ می شه . اون موقع که فکر می کنی چرا نمی شه آدمارو گذشت تو چمدون تا بتونه هر جا میره اونارم ببره .. اون موقع که پای تلفن دلت می خواد به صداش گوش بدی . حتی اگه حرفی برای گفتن نداشته باشی گوشی رو نگه می داری که به صدای نفس کشیدنش گوش بدی و از صدای دم و بازدمش آرامش بگیری . اون موقع که اسم دیوونه رو روت می زارن و با نگاه های مملو از تمسخر نگات می کنن و سعی می کنن خوردت کنن . اون موقع که وقتی تو تنهایی بهش فکر می کنی آنچنان تپش قلبی می گیری که احساس می کنی الانه که قلبت بیفته جلوی پات . به همین سادگی ... حالا فهمیدی چرا دلم برات تنگ می شه؟!! کاش می دونستی که ... |
||
|
+
نوشته شده در بیست و ششم خرداد 1386ساعت 3:35 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
باور نمی کنم رفتنت را در انتهای جاده های تلخ تنهایی و جدا کردن خاطرها از قلب تنهای من تو دلیل بیداری من در تمام شب هایی بودی که تاریکی با دلم همبستر شده بود کاش از سکوت چشمانم می فهمیدی که چقدر دلتنگ چشمهایت می شوم کاش انقدر شجاع بودی که خودت را به خود ثابت می کردی نه به آنچه که در سرت می پرستی!؟؟ وقتی حرفهایت را شنیدم تازه به این رسیدم که توهم مثل من به هیچ رسیدی!! خواستم با تو بودن رو از نو بسازم ولی این بار تو بودی که در اندوه حرفهایم تنهایم گذاشتی! خسته ام از تکرار واژهای تکراری... نمی دانم تا کی و کجا باید رفت وندونی قصد کجاست؟ و در پی چه هستی...!؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوازدهم خرداد 1386ساعت 8:21 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
قلب شکسته و دلتنگ و باز در یک سکوت تلخ و یک عالمه دلتنگی اسیرم.... |
||
|
+
نوشته شده در سی و یکم فروردین 1386ساعت 10:34 قبل از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
هر کسي سهم خودش را طلبيد |
||
|
+
نوشته شده در پانزدهم اسفند 1385ساعت 9:25 قبل از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
تو رفتی تنها
|
||
|
+
نوشته شده در هفتم اسفند 1385ساعت 3:34 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
هیچکس نفهمید تو دلم چه دردیه..زیاد یا کم
غصه های این دل چه جوریه.. درده یا غم هیچ کس نفهمید واسه چی پرپر میزنم چه جوری از غریبی من تو خودم زار میزنم هیچکس نپرسید چرا دلم پریشونه حتی یکبارم نشد اشک چشامو ببینه هیچ کس نفهمید که چرا ساکت و غریبه شده چی بسر دلم اومد تبعید یک گوشه شده از همه کس فراریه! طاقت موندن نداره خودشم باورش شده! آخر موندگاریه نمیدونم چرا؟ یهو اینطوری شد.... فکر میکنم به جوونیش شاید دیگه دل نمونده..... همه رفته پای پشیمونیش..... یه روزی دل مال من بود پراز غرور یه دنیا آرزو .. شادی ... پراز سرور اما چی اومد به سرش چی شد یهو تنها شدی؟ اسیر دست غول شدی با خود غول تنها شدی؟ |
||
|
+
نوشته شده در هجدهم بهمن 1385ساعت 11:29 قبل از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
دارم از تو می نویسم تو که چند روزه نگات سنگین شده غصه های دل من برات تکراری شده یادمه یه روز شدی محرم رازم اومدی بر سر راهم گفتی من سنگ صبورت بگو هر چی درد مونده توی جونت راستی راستی تو همون سنگ صبوری؟! اونکه جون میداد به روحم؟! امید تازه میداد به فکر و جونم؟! راستی راستی تو همون سنگ صبوری؟! تو که چند روزه نگات سنگین شده؟! یادمه روز اوّل که نگاهت به نگاه من گره خورد یه دفعه شعله خاموش دلم باز دوباره روشن شد آروم آروم اومدی تو قلب من خونه کردی میون دل من شدی اون مرغ سحر تو شب تاریک خیالم صد طناب آرزو آرزوی داشتن یه همدمی همدم پاک و ساده ای به در خونه ی دل بستم و بافتم یادمه به من میگفتی که فقط تو "جونمی" "دوستم داری" "می خوای بیای به دیدنم" "ندیده عاشقم شدی" ولی افسوس نمی دونم چرا یهو عوض شدی؟! تو که تنها محرم رازم بودی یهو بی وفا شدی غریب ناشناس شدی اومدی یه روز و گفتی: "که دیگه دوسِت ندارم دیگه نیستی امید و آرزویم تو یه دندون لقی باید کشیدِت تا نباشی دیگه آزار وجودم باید بدونی اونیکه من میخوام، یه عمره دنبالش میگردم، تو نیستی" می دونی؟ خیلی آسون همه حرفاتو زدی ندونستی که شکست این دل من له شدش غرور من ابر اندوه به دلم سایه کشید اشک غصه به چشَم سرمه کشید من و تنهایی و شبهای دراز من و اندوه دل و راز و نیاز راستی راستی تو همون سنگ صبوری؟! تو که چند روزه نگات سنگین شده؟! من نفهمیدم که راستی راستی تو کی هستی؟ کجا هستی؟ ولی دوست دارم اگه روزی اومدی به دیدنم بهت بگم: من نمی دونم رنگ دلم چه رنگیه؟ سیاهیه، سفیدیه؟ ولی میدونم رنگ تپشهاش واسه خاطرات تو بوده من نمی دونم که عشق چیه؟ عاشق کیه؟ حیا چیه؟ بی حیا کیه؟ ولی میدونم شوری اشک چشمام واسه دوری از تو بوده من نمی دونم کی میمیرم؟ کجا و چه جوری باید تو خاک بمونم؟ ولی میدونم خوبه یه روزی با دست تو به زیر خاک عشق بپوسم دارم از تو می نویسم تو که چند روزه نگات سنگین شده غصه های دل من برات تکراری شده اگه دوست داشتی بگو بازم بگم |
||
|
+
نوشته شده در هشتم دی 1385ساعت 9:58 قبل از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
به تو که چنین سخت مرا آزردی... تو که باران نگاهت همه را می بارد... تو که امواج نگاهت همگان را سر ساحل وفا می خواند... و من از دور تماشاگر بی نام و نشانی هستم... به تو می اندیشم! به همان لحظه که گفتم : بی تو در خانه غم میمیرم... امشبی را به من آرامش ده... و تو خندیدی که نه جانم... بین ما فاصله هاست... و من عادت کردم در شب سرد دلم به تو اندیشه کنم...! و هنوز به تومی اندیشم! |
||
|
+
نوشته شده در بیست و چهارم آذر 1385ساعت 7:52 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
وقتی اشکهایم بر روی زمین ریخت تو هرگز ندیدی که چگونه می گریم . تو دلم را با بی کسی تنها گذاشتی و چشمانم را به انتظار نگاهت گریان گذاشتی . باشد که روزی بیایی و ببینی من تو را رها کرده ام |
||
|
+
نوشته شده در بیست و ششم آبان 1385ساعت 5:10 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
اميدوارم روزي بتوانم بهترين شعر زندگيم را براي تو بسرايم و تقديم تو كنم گرچه كه يقيين دارم كه مي داني نه تنها اشعارم كه تمام هستي ام وجودم تقديم به توست تو الهام بخش بهترين ابيات شعرهاي مني وقتي اولين سلام نخستين ديدار ملتهب ترين نگاه را به ياد مي آورم آن زمان كه با نگاهي معصومانه با لبخندي كودكانه و با صداقتي شاعرانه دستهايم را فشردي و آن زمان را كه شوق هر روز ديدنم و هر روز ديدنت آرامم مي كرد ... آه ! افسوس كه چه زود گذشت ! باور مي كني ؟ باور كن كه لحظه لحظه انديشيدن به تو حتي با اينهمه فاصله و درد خون زندگي ، عشق به زندگي ، عشق به بودن را در رگهايم به جوش مي آورد! باور كن كه هنوز هم دوست دارم كودكانه بي پروا صادقانه عاشقانه ديوانه وار بگويم دوستت دارم بگويم از ازل تا به ابد عاشقانه و ديوانه وار دوستت دارم گرچه گفتن و شنيدنش را از من دريغ مي كني مي هراسي مي گريزي اما من هنوز هم دوست دارم كه بگويم دوستت دارم ! |
||
|
+
نوشته شده در بیست و هشتم مهر 1385ساعت 12:30 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگی های عالم شیشه قلبم انقدر نازک شده که با کوچکترین تلنگری می شکند می خواهم فریاد بزنم ولی واژه ای نمی یابم که عمق دردم را در فریاد منعکس کنم فریادی در اوج سکوت که همیشه برای خودم سر داده ام دلم به درد می اید وقتی سر نوشت را به نظاره می نشینم کاش می شد سرنوشت را با ان روزها شیرینم عجین کرد بغض کهنه ای گلویم را آزارد نفرین به بودن وقتی با درد همراست ای کاش باز هم کسی اشکهایم را نبیند
تنها با خاطراتم خوشم |
||
|
+
نوشته شده در بیست و سوم مهر 1385ساعت 12:13 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
منتظرم به قاصدك از تو خبر بياره
|
||
|
+
نوشته شده در چهاردهم شهریور 1385ساعت 0:1 قبل از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
میشه هیچی رو ندید فقط نگاه کرد روزای مقدس و خوبو فدا کرد اما عشق فریاد یک درد عمیقه لبای عشقو نمیشه بی صدا کرد غربت صدای گریه ام درد بی تو بودنه بی صدا شکستنم صدای شعرای منه مثل خوشبختی تو دوری از من اما همیشه غم گریه های تو تلخی حرفای منه من مصیبتو با رفتنت شناختم به جای ترانه ها مرثیه ساختم قصه هام غمنامه ای برای تو شد هر کلام من فقط صدای تو شد از منم به من تو نزدیک تری اما همیشه سردی دوری تو از تن من دور نمیشه درد این فاصله ها منو به فریاد می کشه توی خرمن سکوتم شعله های آتیشه |
||
|
+
نوشته شده در چهارم مرداد 1385ساعت 2:10 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوازدهم تیر 1385ساعت 2:35 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
هر چشم تو يه پنجره، رو به تماشای سحر! پنجره يعنی يه نفر،ديوارُ حاشا ميکنه! اونور قاب پنجره، اگه قشنگه ، اگه زشت! پنجره يعنی يه نفر،ديوارُ حاشا ميکنه! |
||
|
+
نوشته شده در بیست و سوم فروردین 1385ساعت 12:47 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
ببین از راه رسیدم ، ببین از همه بریدم از همه دل کندم باز تا به عشق تو رسیدم تو بگو از غم چشمات تا دلم راهی بشه پیش چشم تو بیاد و تو رو دلداری بده بیاد اونجا پیش چشمات بشینه از غم دنیا بگه بگه دنیا بزرگه ولی انگار کوچیکه دل تو رو از من، من رو از تو یه روزی بریدن تا که از یاد ببریم همدیگه رو دلهامون چه غمی کشیدن اما مگه یاد تو از دلم رها شدنی بود اصلا تو بگو مگه دیوونگی و عشق از هم جدا شدنی بود از غم چشمات که میگن دل تنگم می گیره خبر میاد از اون چشمات که به راه می شینه ببین ای همه خوبی بی تو از همه بریدم دیگه مال هرکس و هیچ کسی نیستم تو دل سیاه این آدمکها پرندۀ عشق اسیره که اگه به دادش نرسن توی این غربت بی عشق می میره تو بیا تا دلم باز مالک عشقت بشه توی چشمات بمونه آواز و شعرت بشه حالا من از راه رسیدم تا که عاشقم بشی باز از همه دل بریدم تا توی دریای قلبت بمونم و تو قایقم بشی باز! |
||
|
+
نوشته شده در چهاردهم فروردین 1385ساعت 4:17 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
تیک ... تاک ... تیک ... تاک ... زمانی که نفسها در سینه حبس می شوند . زمانی که آرزوها در دلها جاری می شود . زمانی که یکسال با تمامی خوشی ها و سختیها به فراموشی سپرده می شود . زمانی که یاد تمامی عزیزان در دل تازه می شود . زمانی که فکر عیدی وسط قرآن بچه ها را به وجد می آورد . زمانی که بوی گل سنبل فضا را معطر کرده ! زمانی که آریایی معنا پیدا می کند . زمانی که .. زمانی که ... مجری تلویزیون می گوید ؛ آغاز سال نو مبارک ! زمانی که بوی عید و سال نو تمامی خانه ها را غرق در شادی می کند . و سال نو مبارک !! |
||
|
+
نوشته شده در بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 9:22 قبل از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
بیا با هم عوض کنیم جای دلامونو یه بار
تا من بشم یه تیکه سنگ،تا تو بشی عاشق زار یه شب با چشم دل من،عشقو تماشا بکنی خودت رو هر جوری شده،تو دل جا بکنی تا تو دچار من بشی،لحظه شمار من بشی خوابو حرومت بکنم ،صید شکار من بشی برام یه بازیچه بشی،بشم تموم زندگیت تا پشت سر بخندم،به سادگی و بچگیت این درو اون در بزنی،واسه به من رسیدن برات یه رویا بشه منو یه لحظه دیدن ناز دلم رو بکشی،از عشق جوابت بکنم پر از نیاز من بشی،غرق عذابت بکنم تا جون داری گریه کنی،تا جا داره من بد بشم همیشه خواهشم کنی،همیشه دست رد بشم |
||
|
+
نوشته شده در بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 2:40 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
هی نشین غصه نخور رفته که رفته |
||
|
+
نوشته شده در نوزدهم اسفند 1384ساعت 2:27 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
غربتِ من هر چی که هست |
||
|
+
نوشته شده در هفدهم اسفند 1384ساعت 4:28 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
وقتی رفتی از اين جا توی چشمام شکستی شبنم قلبم بودی رو گونه هام نشستی آغوش بازی بودم برای خستگی هات وقتی رفتی از اينجا آغوشمو تو بستی می گفتی عاشقم باش بودم اما نديدی می گفتی همرهم باش اول راه بريدی همخونه ی غم شدم وقتی رفتی از پيشم می گفتی روز می يادش نقش شب وکشيدی خوندی برام ترانه عشق و به من سپردی کردی هوای رفتن عشق و من و نبردی از اين جا خسته بودی من و تنها گذاشتی واسه اينجا نموندن بهونه ها آوردی (لحظه ها رو شمُردی) شدی خيال خامم به آرزوت رسيدی قفس برای من بود پر زدی پر کشيدی نخواستی با تو باشم پنجره ها رو بستی فريادم و شنيدی به دادم نرسيدی وقتی رفتی از اين جا توی چشمام شکستی شبنم قلبم بودی رو گونه هام نشستی...
|
||
|
+
نوشته شده در چهاردهم اسفند 1384ساعت 5:37 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
دل به غریبه بستم |
||
|
+
نوشته شده در دهم اسفند 1384ساعت 2:0 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
خيال کردم يه عمر با من می مونه |
||
|
+
نوشته شده در سوم اسفند 1384ساعت 2:59 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
منم یک تقویم پر از زمستون چله نشینه دلی درب و داغون سال کبیسه ام و شگون ندارم از هیچ کسی خاطرایی ندارم جز یه نفر که درب و داغون ام کرد بره بودم گرگ بیابون ام کرد اما دلم تو غربت بیابون از راهی که رفته نشد پشیمون دل ای دل دیوونه کی قدرتو میدونه برو فکر خودت باش پر از گرگ زمونه باز منتظر نشستی آب میشی دستی دستی تو هم باید مثل اون دلش رو می شکستی |
||
|
+
نوشته شده در یکم اسفند 1384ساعت 3:44 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
سلام به تمامی دوستای گلم . مرسی که تنهام نذاشتید و باعث شدید که یکبار دیگه این دهکده پابرجا بمونه و چراغ امیدش خاموش نشه . ممنونم که در تمام شرایط همراهم بودید . دوباره می نویسم . اینبار به پشتوانه شما عزیزان و برای دل تنهای خودم . چون نوشتن آرومم میکنه . |
||
|
+
نوشته شده در سی ام بهمن 1384ساعت 3:43 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
سلام . این آخرین پست این وبلاگ .
مرسی از همه شما دوستان خوب که تو این مدت همدم تنهایی من بودید و همیشه با نظرات زیباتون باعث دلگرمی من می شدید . دیگه آخرین سوسوهای چراغ این دهکده خاموش شد و این دهکده خاموش حالا شده مدفن قلب کوچک من . نازنینم خواست ننویسم من میگم چشم تا بدون اولین قدمو برداشتم . می خواهم ثابت کنم که اون آدم سابق نیستم منم میتونم عوض بشم . منم می تونم آدم خوبی بشم . برام دعا کنید . من هنوزم به دعاهای شما محتاجم .
در این خلوتگه عشق قلبی تنهانشسته بود میگفت از گذشته دور که چون آباد بود اما حالا سرگشته رسوا در این دنیای بی همتا وپهناور همچو ذره ای قطره در آب گمشده بود میگفت که چه بود و حال چه شده غریب و تنها شکسته وسرگردان در این دنیای غریب جان افزا میگفت همچو مجنون دربند عشق لیلی گمشده ورسوا شده بودم به کدامین راه عشق پناه میبردم با کدامین دریای عشق همزبان میشدم سیر درکدامین راه میکردم حال تنها و تنها شده ام از این رسوایی وسرگشتگی دیگر نه جاییی برای ماندن است نه راهی برای رفتن به سوی آینده پس می مانم ومی مانم میسازم و میسوزم با این سیاهی وسرگشتگی به امید نور مهربانی وآینده میسازم و میسوزم با آیین سوز عشق گرچه شکسته تنها خواهم بود. |
||
|
+
نوشته شده در هجدهم بهمن 1384ساعت 10:14 قبل از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
دوباره دل هوای با تو بودن کرده نگو این دل دوری عشقت رو باور کرده دل من خسته از این دست به دعاها بردن همه آرزوهام با رفتن تو مردن حالا من یه آرزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تو رو ببینه واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا میدم آخه تو رنگ چشات هیبت دنیا رو دیدم توی هفتا آسمون ؛ تو تک ستاره منی به خدا ناز دو چشماتو به دنیا نمیدم دوباره دل هوای با تو بودن کرده نگو این دل دوری عشقت رو باور کرده |
||
|
+
نوشته شده در دوازدهم بهمن 1384ساعت 3:56 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
چجور دلت اومد بری گریه که سهم من نبود قصه که از سر نمی شد با یکی بود یکی نبود چجوری باورم بشه رفتنه تو تنگه غروب چجوری آخه سر رسید فرصت اون روزای خوب به خدا باورم نشد وقتی که نشناختی منو تو چنگ دیو گریه ها واسه چی انداختی منو از شبه پر پر زدنم چطور تونستی بگزری من که غریبه نبودم چجور دلت اومد بری ؟ گفتی به من تو هم برو یه قصه ی تازه بگو گفتی به من راهی بشو تو جاده های رو برو آخه بگو منو به کی سپردی وقت بی کسی چرا نخواستی بمونی به داد اشکام برسی با یکی بود یکی نبود قصه که از سر نمیشه هیچ کس آخه به غیر تو دردامو از بر نمیشه |
||
|
+
نوشته شده در دوازدهم بهمن 1384ساعت 4:51 قبل از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
یاد رفتنت چقدر اشک ریختم به یاد آنهمه خاطره قبل از سکوت سرد آهای آبی عشق به هر سو می نگرم نگاهی مهربان نمیبینم شبی به کلبه دلتنگیهایم سری بزن تنها دلخوشیم خاطرات با تو بودن است... پس وعده دیدار ما در کوچه پس کوچه های خیال با سبدی از گلهای انتظار |
||
|
+
نوشته شده در دهم بهمن 1384ساعت 11:12 قبل از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
چشمامو رو هم می ذارمو تو رو به یادم می یارمو دوباره دست تکون می دمو تو رو به هم نشون می دمو کم می آرم آخه تو رو تو رو به یادم می یارمو دنیا دیگه مثل تو نداره نداره نمی تونه بیاره دلا همه بی قرار عشقن اما عشقی که واسه تو بی قراره هیچ کی مثل تو نمی تونه نمی تونه قلبمو بخونه بگو بگو کدوم خیابونه که منو به تو می تونه برسونه چشمامو رو هم می ذارمو تو رو به یادم می یارمو کم می آرم آخه تو رو تو رو به یادم می یارمو دنیا دیگه مثل تو نداره نداره نمی تونه بیاره دلا همه بی قرار عشقن اما عشقی که واسه تو بی قراره هیچ کی مثل تو نمی تونه نمی تونه قلبمو بخونه بگو بگو کدوم خیابونه که منو به تو می تونه برسونه نه، نداره دنیا مثل تو (مثل تو) نداره دنیا مثل تو (مثل تو) |
||
|
+
نوشته شده در هفتم بهمن 1384ساعت 6:59 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
در شبستان خیال عطر یاد تو چه آرام آمد و من تو را می جستم زیر لب می گفتم : « عشق را باید جست زیر این چرخ کبود » زیر بال و پر هر شاپرکی عشقی هست پشت هر پنجره ای نوری هست زیر لب می گفتم : « عشق را باید برد به بلندای خیال » ناگهان عطر یاد تو چه آرام آمد و چه آرام مرا پیدا کرد و چه آرام مرا عاشق کرد و چه آرام مرا رسوا کرد !!! |
||
|
+
نوشته شده در سوم بهمن 1384ساعت 3:41 قبل از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
آمدی یک روزی..........مثل یک بارش باران ناخوانده بودی و مرا خیس نمود قطره باران نگاهت آنروز یاد تو هست دلم را بردی وقتی از گرمی احساس قشنگت گفتی و من آنروز نمیدانستم گل احساس تو خواهد مرد آمدی یک روز تا شوی ناجی هر لحظه تنهایی من با خودم میگفتم : چه حریمی دارد گرمی دستانش چه بهاری دارد آبی چشمانش میشود عاشق بود....گل احساسش عجب خوشرنگ است بی وفایی دروغ در نظرش بی رنگ است و من آنروز نمیدانستم گل احساس تو روزی خواهد مرد وای تنهایی من!! وای تنهایی من !! بگذر از خاطرها.. تو رهاشو اکنون از غم فاصله ها وای !! تنهایی من میدانی!! عشق دنیای قشنگی دارد زیر باران با عشق چتر معنای حقیری دارد توی شبها با عشق ماه در دامن توست .. آسمان لایق توست وای تنهایی من!! لحظه هایم خوش بود... جای تو خالی بود آخر او دستانش مثل یک آتش بود وای تنهایی من چه دروغی چه دروغی میگفت که دلش مال من است که به فکر همه احوال من است وای تنهایی من ... چه دروغی میگفت! او نمیدانست عشق مال عصر منطق ... حکمت و فلسفه نیست عشق لبخند خداست عشق از خاک جداست وای تنهای من.. من گمان میکردم می توان عاشق کرد می توان عاشق بود... بی خبر اینکه عشق را به گدایی نتوان صاحب بود |
||
|
+
نوشته شده در سی ام دی 1384ساعت 7:32 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
دوباره میخوام از کسی بنویسم که گذران لحظه ها منو خیلی دلتنگ اون میکنه...امشب توی خونه ی دل من آشوبه...امشب حرفی از خاطره های دور ندارم میخوام از دوری بنویسم از غربت...از خاک...از همون روزی که دشت قلبم سراسر خزان شد...همون روزی که برگای اون درخت سیب ریخت...همون روزی که کلبه ی چوبی سوخت و شاخه های بید مجنون خشکید ...
امشب میخوام از لحظه ای بنویسم که چشمای تو برای اخرین باربه من خیره شد و تو در آن خیابون بلند فقط به اشکای من نگاه میکردی...و همون جا بود که زندگی جایی میون منو تو تموم شد و تو به همین سادگی رفتی... رفتن تو ساده ترین نقطه ی زمان بود...همه چیز انگار همونجا تموم شد...توی همون خیابون بلند...یادم نرفته چه غربتی داشتم اون شب آخر...نمیدونم توی اون غروب آخر چرا اشک اینقدر بی مهابا گونه هامو خیس میکرد...نمیدونم چرا تو اون بعد از ظهر اصلا" نخندیدی...نمیدونم چی شد نمیدونم چرا بعد از اینهمه روز یه دفعه رفتی...و نمیدونم رفتن بی هنگام تو چه معنا داره؟... دلم میخواست اون شب خونه نمیرفتم...هر چی فریاد زدم غم پایانی نداشت...تو که رفتی من تازه فهمیدم رفتن تو طعم سباهی لباس آدمی رو داره که از غمناکی ابرای بعد ازظهر تا بوی بارون شب گوشه ی اتاق تاریک زانوهاشو بغل کرده و به یاد مرگ عشق تب میکنه...آخه غم اینهمه تاریکی آدمو میکشه...آخه من بدون مسافرم میمیرم... من دیوونه تر از پیش امتداد دنیا رو به نبودن تو پیوند میزنم...کاش من اون شب مرده بودم... کاش تو انتظار منو بی پاسخ نمیذاشتی...و کاش یه بار دیگه میشد نگاهت کنم... همون شبی که تو رفتی سرو میون باغچه سقوط کرد...قامت دنیا خم شد ، گندمزار تبره شدو دل من برای اون نگاه روشن تنگ شد... نمیدونم آیا تمام عاشقا عشق رو به همین سادگی از دست میدن؟...تو جواب این سوال رو میدونی چون تو عشق رو خیلی ساده از دست دادی....در کوتاهی زمان کشیدن یک آه...تو اون شب در همون فاصله ی کوتاه طویلترین اندوه دنیا رو روی دوش من گذاشتی و رفتی... نمیدونم این غم از کجای این دل بلند شده که نمیخواد ساکت بشه؟...نمیدونم چرا این آشوب پا توی دل من گذاشته؟...دلهره دارم مثل همون دلهره ای که قبل از رفتن تو داشتم...همون اضطراب ،همون دلشوره ی کهنه ی احساس که هنوز مدتها پس از روزها با خاطره ی رفتنت چشمای منو نمناک میکنه و سکوت شب رو میشکنه... امشب دلم خیلی برای لحظه ها تنگ شده...برای روزایی که بغلم میکردی و اودکلن تو بوی تلخی داشت...امشب دلم میسوزه احساس ترحم میکنم به خودم...که تو رفتی و پلها خراب شد و لحظه ی موعود من مرد وقتی آبستن شادی ها بود... درست زمانی که میدونستم بی تو خواهم مرد ... دلم برای تو که نمیدونی تا سرحد مرگ دوستت دارم تنگ شده... گاهی وقتا اونقدر دلم برات تنگ میشه که دلم میخواد تو رو از خاطراتم بیرون بکشم و محکم بغلت کنم./.. حال بدی دارم چشمام مدت هاست روزه دار اون نگاه یخ بسته ی سربی هستند...دیگر هیچ نگاهی برای خیرگی نیست... مسافرم...مسافر عزیزم منو ببخش ...ببخش که هیچ چیز از عبور انسان عاشق نمیدونی... مسافرم... تو دیگه بر نمیگردی...شبی که رفتی همونجا دنیا تموم شد...گریه ها سیلاب شدند و خنده ها دفن...اما من میمیرم.. . من همینجا میپوسم...آره...میمیرم اما میدونم دستای توآروم آروم جنازه ی منو ترک میکنن و به آسمون یه نفر و براش زمزمه ی مرگ میخونن... دلم تنگه... دلم هوای شیطنت های اون روزای عاشقی رو کرده...میخوام اعتراف کنم از اون روزی که رفتی برای تموم لحظه های عاشقی آرزوی مرگ کردم...میخوام اعتراف کنم که هرگز نمیتونم دوست داشتن تو رو انکار کنم...میخوام اعتراف کنم روزی که به همه گفتم ازت متنفرم از همه ی روزای دیگه دروغگوتر بودم...اعتراف میکنم که اگه حتی تا آخر عمرم نبینمت هنوز دوستت دارم یا نه...بهتر بگم عاشقتم... من دیگه نمیدونم چی کار کنم اما یه روزی پایان بلندی بر خطاهای خودم مینویسم ... یک پاییز دیگریا شا ید همین پاییز چشمان تو رو حیران نبودنم میکنم ... به پیمان من فرصت بده غریبه ی دوست داشتنی |
||
|
+
نوشته شده در بیست و ششم دی 1384ساعت 4:43 قبل از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
نمی دونم چی شدش پای خودنویس چشمات روی کاغذ نگاهت یهو لرزید و چو لغزید و نوشتم دوست دارم عزیزم ، دوست دارم بخدا دست خودم نيست دوست دارم چي مي شه يه بار تو شهر قلب تو پا بذارم آخه ظالم چكار كنم دوست دارم نمي دونم چي شدش كه جسارت كردم اين بار دل به دريا زدم اين بار توي آخرين ترانه ام قلبم از عشق نترسيد و نوشت دوست دارم چي مي شه يه بار تو شهر قلب تو پا بذارم آخه ظالم چكار كنم دوست دارم توي آخرين ترانه ام خط به خط از تو مي گم بخدا دست خودم نيست همش كار دل مي دونم خيلي جسارت كردم اين بار اما تو بدون كه گناهش پاي من نيست همش اصرار دل |
||
|
+
نوشته شده در نوزدهم دی 1384ساعت 3:29 قبل از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
بهش بگو دلم تنهاي تنهاست از عشقش توي قلب من يه غوغاست
ميوفتم ياد اون چشماي زيبا ولي افسوس مي بينم باز يه رؤياست بهش بگو دلم شده ديوونه پرستو پر زده از بام خونه غم دوري گرفته تار و پودم بهش بگو دلم مي خواد بمونه نمي تونم تو اين خونه بشينم كنارم جاي خاليشو ببينم نمي تونم كه از فكرش رها شم براي اون مثل غريبه باشم باورم كن باورم كن عاشقم عاشق ترم كن اگه خندید وپرسید درچه حالم بهش بگوچقدر شکسته بالم بهش بگومی دونم یادمن نیست ولی یک لحظه نیست دوراز خیالم می دونم سادگی بود که سهم من فقط دلدادگی بود چه آسون رفتم زیادش ولی بهش بگوکه عشقش زندگیم بود باورم کن باورم کن.....................
|
||
|
+
نوشته شده در سیزدهم دی 1384ساعت 3:7 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
نگاهش که ميکنم؛می بينم زل زده است به من.همانجوری که نگاهش می کنم؛خيره می شود در چشمانم..می پرسم:چه می خواهی از جانم؟...می گويد:جانت را............می گويم:چرا؟.......ميگويد برای آنکه رها شوی....می گويم:از چه؟.......می گويد از آنچه عذاب می بری.....شگفت زده می پرسم که تو هم ميدانی؟....ميگويد :آری.....می گويم از کجا؟......می گويد از نگاهت می خوانم......می پرسم که آيا راز من آشکار شده است......؟ميگويد کجای کاری..همه ميدانند.......حيرت زده می پرسم چگونه؟.......ميگويد فرياد زده ای.. ميگويم فرياد؟ ميگويد فرياد طپش قلب خود را نمی شنوی؟.......ميگويم قلب؟..کدام قلب؟من که سالهاست قلبی در سينه ندارم......می پرسد مگر می شود؟........ميگويم آری.........می گويد پس اين چه صدايی است که از عمق وجودت بر می ايد...........ميگويم اين تلاطم امواج روحم است که بر ديوار سينه ام می کوبد......می گويداخر چرا؟ .....می گويم نمی دانم... سخت اشفته ام.......می پرسد چرا؟........ميگويم دلم را در قمار باخته ام. می گويد قمار؟ چه قماری؟.........ميگويم دل را در چه قماری می بازند جز قمار عشق؟...ميگويدتو؟......خجالت نميکشی.......اين را با لحنی سرشار از ملامت ميگويد....ميگويد با اين سن وسال....خجالت اور است می پرسم چرا؟مگر عاشق شدن گناه است...........ميگويد برای تو اری..........می پرسم چرا؟ميگويد اخر .........ميدانم چه می خواهد بگويد....ميگويم من در همشکسته ام والا حتی به ميانه راه زندگی نيز نرسيده ام.....می پرسد پس چرا اينقدر شکسته شده ای؟ ........می گويم تنهايی اين دل وامانده اين چنينم کرده است......می گويد چراتنهايی؟........ميگوم چون بدم...مزخرفم.... آنقدر مزخرف که کسی حاضر نيست تنهايی اش را با من قسمت کند.... ميگويد شايد لياقتش را نداری...شايد درکش را....ميگويم شايد تو درست می گويی...............................اما تمامی تلاشم را کرده ام باورکن...می پرسد چگونه؟......می گويم با تمام وجود...با تمام تنم...با تمام روحم...بسيار گشته ام تا توانستم او را بيابم...اما او هم از من دريغ کرد لحظات با هم بودن را........می پرسد او کيست؟.......می گويم او؟؟؟؟؟ نمی شناسی اش.....قابل توصيف نيست.......اصرار می کند که بگو او کيست؟......می گويم او مسافری است که از افق آمد...از ملتقای آسمان و زمين...او بود که از بهشت آسمان امد........هبوطی بر زمين...او صدايش سبز بود و طنين موسيقای بهشت داشت.......او دستانش پر بود از سبزی وطراوت...او با آفتاب و ستاره ها الفتی بی پايان داشت.......او مظهر آب بود وروشنايی...... عطر وجودش عطر ياس بود واقاقيا.....هم آب است و هم آتش.....نگاهش پر از شهد مهربانی........خاطره اش روح را زنده نگاه ميدارد.....او مظهر همه خوبيهاست........او مظهر عشق است..............اما افسوس که هيچگاه مرا نپذيرفت.........و حالا من در ارزوی اويم..........او همه چيز است .....همه چيز من........بگويم يا بس است................راستی چرا اينجور شدی؟سرخ و بر افروخته.........بهت زده می پرسم...........ميگويد همه آنچه که گفتی نشانه های معشوق من است ....آنکه از عمق جان می پرستمش......به چه حقی معشوق مرا دوست می داری.......وحالا اين منم که سرخ می شوم و برافروخته....پر از خشم........سرشار از ياس و اندوه........از ديدن رقيبی که تا به حال می انديشيدم دوست است و با او درددل می کردم.........پر ميشوم از تنفر.........از اينکه محبوب من و او يکی است........ديگر مجال گفتگو نيست......بايد نابودش کنم........از بين ببرمش.......مبادا که او را از من بگيرد. مبادا که عشق مرا از آن خود کند....مباداکه.........پر از خشم ميشوم و نفرت. دستانم را مشت می کنم و محکم بر ميان صورتش فرود می آورم.... خون فواره ميزند....و شتکهای خون چهره ام را گلگون می سازد.......از دستانم خون فرو می ريزد....و براده های جيوه ای آغشته به خون همه جا پراکنده می شود....تکه های آينه به جای رنگ سيماب رنگ خوناب گرفنه اند...خوناب دل من که از عروق دستانم فرو می چکد........در براده های باقيمانده وجود در هم شکسته خويش را می بينم.....خودم هم ميشکنم..........و........... |
||
|
+
نوشته شده در هفتم دی 1384ساعت 3:37 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در هفتم دی 1384ساعت 3:18 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
امروز بر عقیق چشم تو رگه های بی مهری نشسته و به فیروزه ی چشم من داغهای حسرت... از گذشته ی تلخم برای تو حرف نمیزنم امروز در این سینه در این سراب آتش مقدسی فروزان است که با دست تو شعله ور شد و با خاکستر عداوتت فرو ننشست با آمدن تو در مخمل لطیف رویا غنودم و با رفتنت در پیله ی اندوه فرو رفتم و حالا من بی خود و با توام و تو با خود و بی منی من پاریای رانده ام و تو پارسای مانده ... تنهای تنها بودم و تو مثل نیلوفری در من شکفتی . نیلوفری که هنوز هم از گلابدان چشم من آب میخورد . به لحظاتی که با هم بودیم بیندیش . لحظاتی که در مه سپید بوسه ها غرق می شدیم و فریاد گزمه های زهد را نمی شنیدیم . لحظاتیکه عشق من آهن دلت را شیشه میکرد و جیوه های بوسه ام بر این شیشه رنگ آئینه میزد . لحظاتی که چشمه سار وسوسه و دلهامان میجوشید و بر لبهامان میریخت و بدنبال این رویائی نوشین ناگهان تو تندباد شدی و زغن های جدائی را برشاخسار وجودم کوچاندی . دلم میخواست که بعد از این خزان بهار نیاز تو دمیدن گیرد و شبان مهرت پاسدار رمه های دلم باشد . ولی غافل از این بودم که تو خزان بی زمستانی و خزان بی بهاری . راستی گلهای مریمی که برایت فرستادم یادت هست ؟ این گل ها مثل مریم مقدس مسیح دلم را در آغوش خود داشتند و تو این مسیح را بیرحمانه بر صلیب عناد خود کشیدی و مصلوبش کردی . آمدی و گفتی که دوستم داری برای تو این کلام فقط از چند حرف مرده و بی جان تجاوز نمیکرد . ولی من با هر حرفش هر نقطه و ترکیبش عشق می ورزیدم ... خیال میکنی بعد از تو چه خواهم کرد ؟ (( نه خواهم مرد؟... نه خواهم ماند )) (( نه خواهم سوخت ... نه خواهم ساخت )) (( تو با من ساز و بی من سوز )) (( تو با من مان و بی من میر )) ((... و زین پس من :)) (( حروف نامه را از اشک خواهم ساخت )) (( مگر اینسان توانم نامه ای اندوهگین پرداخت )) (( تو چون من باش و با پرهیز دشمن باش )) آسوده باش عزیزم ... اگر تو نخواهی آغوش بی ماتمت هرگز از حباب پیکر من پر نخواهد شد . تو بمان و عزیزانت تو بمان و ..... ولی اگر تو بخواهی اگر تو بیائی اگر تو بمانی برایت بستری از اشک خواهم ساخت و تو در این بستر گلایه های کدورت را خواهی سترد و آنوقت من مثل نسیم صبحگاه در تو خواهم چکید . اقاقیای بوسه هایم را روی پیشانیت خواهم ریخت . منجوق های دلم را به تار موئی خواهم بست و این رشته ی بلورین را برگردنت خواهم آویخت . تا هر بار نطفه ی نیازی در دلت تسبیح بار میگیرد ورد گوی من باشی ... اوه چکار دارم که این هذیان گنگ مرا خواننده میفهمد یا نه ..؟ همینقدر که تو بخوانی همینقدر که تو بدانی همینقدر که تو بمانی برایم کافیست . تو با من باش تو چون من باش و با پرهیز دشمن باش ...
سالگرد بیان عشق و دوستی من وتو سالگرد شکفته شدن غنچه عشق در قلب تو سالگرد باز کردن قفل سکوت از لبها و قلبهای دو سرگشته دو سر گشته عاشق که میلاد عشقشون در پایان پاییز رقم خورد و سکوت عشقشون در ۲۹ آذر ۸۲ شکسته شد و پاییز برای آنها پیام آور بهاری دلنشین بود ، بهاري كه در پاييز جون گرفت ودر زمستان به اوج رسيد و در بهار عاشقان يكي از قلبها نور عشقش كمرنگ شد و در تابستان با يه فوت ساده به قلب خود شعله نيمه عشق را خاموش كرد و رفت و پشت كرد به عشق و عهد و پيمان ، رفت تا رها بشه بدون اينكه به فكر كسي كه در بند كشيده باشه . رفت تا قانون جدايي پس از وصال را به اثبات رساند . با يه عهد شيرين رفت كه دلخوشي سالهاي دوري اون باشه . اما افسوس كه پشت به عهد كرد و آخرين نقطه اميد را در قلب اون شكست و اميد چشمانش رو به نقطه دور ، زمان بي نهايت و روز ابدي خيره گذاشت . امسالم نيومد تا دومين سالگرد بهار عشق ابدي را در نبودش و به اميد روزنه اميدي از او سپري كنه و دستان اونو به سوي آسمان نگه داره تا وجودش ، قلبش ، هستي ، زندگي و خودش را از خدا بخواهد . با چشمان گریان سر به سوي آسمان مي گيرد تا صداي قلبش را با حقانيت نگاهش به خداي عاشقان به اثبات رساند و بگويد تا ابد به انتظار نازنيني كه وجود و هستي و خود اون بود مي ماند حتي با كور شدن تمام نقطه هاي اميد . سالروز عشق و دوستی من مبارک |
||
|
+
نوشته شده در بیست و نهم آذر 1384ساعت 4:24 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
همۀ نامه هات رو بازم دارم می خونم تمام حرفای دلت رو از نامه هات می خونم نامۀ اول تو، بوی عشق و امید میده هروقت میخونمش به دلم صفا میده نامۀ دوم تو ، بوی اوج دوستی داره با خوندنش بازم دلم تاب میاره اما نامۀ آخر تو، بوی خداحافظی اینجاست که اشکای من میشه جاری نمیدونم چرا تقدیر من این بود مگر گناه من به جز عشق چی بود نمیدونم چیکار کردم باتو که تو چنین کردی با من منتظر روز دیدار میشینم تا قیامت اما دلم شاید نیاره طاقت اون وقته که من نیستم یارت پس بدون هست زیر خاک یارت نسترن جان ، تولدت مبارك روز تولد تو رو با خاطراتت مي گيرم تو بزم اين تنهايي ها از غم دوريت ميميرم امروز يه آرزو دارم اونم صداتو بشنوم |
||
|
+
نوشته شده در بیست و چهارم آذر 1384ساعت 4:20 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
خوب يادم هست كه همه چيز از يك نگاه شروع شد و بعد ... آشنايي ، و آشناييمان به انس انجاميد . سرانجام انس را هم خودت بهتر از هر كسي مي داني . من به تو انس گرفتم و تو بي نياز از من . تو بزرگتر از آني بودي كه خود را به يك نگاه اسير كني . چه قدر افسانه اي معبود من شدي و چه افسانه اي داشت ، معبدي كه با هم ساختيم . و هرگز ندانستم كه من تنها يكي از هزاران شيفته ي توام . تو آنقدر بزرگ بودي كه همه مان را سيراب كني . تو هيبتي داري توصيف ناشدني . تو دريايي و تنها خدا مي داند كه از كدام كوهسار سرچشمه مي گيري . تو آنقدر پاك بودي كه حتي سر به ابتذالِخواستن و داشتم خم نكني . چه زيبا با يك لبخند از همه چيز مي گذري و چه قدر آسماني تقسيم مي شوي . تو معجزه آفرينشي ، تو بزرگي ... |
||
|
+
نوشته شده در بیست و چهارم آذر 1384ساعت 2:11 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
در زندگي تو را تنها قامتي يافتم كه وسعت فرياد را آسوده شكستي و خم نشدني . وقتي به گاهِ آشناييمان مي انديشم ، در ميابم كه حضور تو چه قدر اتفاقي بود و چه قدر اتفاق بزرگي بود براي من . حضور ناگهاني ات را كه لمس كردم ، آرام گرفتم . هنوز هم هر وقت تو را مي بينم ؛ برايم همان تازگي را داري . |
||
|
+
نوشته شده در بیست و چهارم آذر 1384ساعت 2:5 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
بهترينم : آنقدر با تو حرف دارم كه احساس مي كنم ، سال هاست سخن نگفته ام . نه تنها با تو ، بلكه در دنياي خودم ،تا جايي كه چشمانم ياري مي دهد ، سكوت را مي بينم كه در آرامش خفته است . آن قدر كلامم حجيم شده كه در بيانش ناتوان مانده ام . دوست دارم تا نرفته اي ، تا هنوز مال مني ، با تو بگويم ، تنها براي تو بگويم ، براي تو كه بهترينِ من بوده اي و بهترينِ من خواهي ماند . من هرگز ندانستم كه در پسِ اين عشق ، در پسِ اين احساس پاك و دوست داشتني ؛ كوهي از حسادت در حال شكل گرفتن است . من تو را فقط براي خودم مي خواهم ، براي خودم . من عشق را از چشمان تو آموختم . در زندگي من قلب و احساس جايي نداشت . من دوست داشتن را نمي دانستم ، اما تو به من آموختي كه چگونه دوست بدارم ، چگونه لب به خنده وا كنم ، چگونه فرياد بزنم و حتي چگونه شادي كنم . نمي دانم چه طور بايد اين احساس را كه در سرتاسر وجودم ريشه دوانده بيان كنم . نمي دانم چگونه بايد بگويم كه چه قدر دوستت دارم . چشمانِ تو برترين آموزگاري بود كه انسان بودن را به من آموخت . اين آموزگار بزرگ را از من نگير ، چرا كه هنوز عطش آموختن دارم . آموختن درسي كه هيچكس ، هيچ گاه و در هيچ كجا به من نياموخت . مشقي كه چشمانِ تو به من مي داد ، تمرين دوست داشتن بود . تو كه مي داني . بارها گفته ام تو معبود مني ، ستايش من بعد از خدا از آنِ تو بوده و هست . پس نرو . پس نرو و مرا در تنهايي ام ، تنها نگذار . مرا تنها نگذار در دنيايي كه عشق نمي شناسد ، دنيايي كه دوست داشتن كفر است و كفاره ي آن تنهايي در بهت . زندگانيم : چه خوب بود كه امروز ، اين گونه مرا در ماتم رفتنت تنها نمي گذاشتي چرا كه دو سال پيش در همين ساعات عاشقانه در ديدگانت مي نگريستم و در جشن تولدت ، شادمان عشق مي ورزيدم . تو همچنان براي من مي ماني ، نه ؟ تنها براي من . چه زيبا مي شود . آن گاه تو باز هم نه تنها بانوي جاودان رؤياهايم مي شوي ، بلكه در زندگي هم با شكوه ترين و زيباترينم مي گردي . هيچگاه دوست ندارم ، با اين كلمات تو را از هر تصميمي كه گرفته اي منصرف كنم ، هيچگاه نمي خواهم راهِ زندگي ات را به خاطر من تغيير دهي ، اما مي نويسم كه بداني چه قدر دوستت دارم ، تا بداني كه چه قدر دوستت دارم ،تا بداني كه چه قدر دوستت دارم . |
||
|
+
نوشته شده در بیست و چهارم آذر 1384ساعت 2:2 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
امشب براي تو مي نويسم مهربانم... |
||
|
+
نوشته شده در هجدهم آذر 1384ساعت 7:48 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
اون روزا كه تنها بودي طعمه ي دشمنات شدم |
||
|
+
نوشته شده در چهاردهم آذر 1384ساعت 3:25 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
هيچ گوشی نمیتواند عشق را آنچنانكه دل من میشنود، بشنود… و هيچ زبانی نمیتواند عشق را آنچنانكه نگاهِ من میگويد، بازگويد… و هيچكس نمیتواند تو را آنچنانكه من تجسّم میكنم، به تصوير كشد… و هيچ قلبی نمیتواند تو را آنچنانكه قلب من دوست دارد، دوست بدارد… و هيچ دستی نمیتواند تو را به ظرافت دستان من، نوازش كند… و هيچ آغوشی نمیتواند تو را گرمتر و محكمتر از آغوش من بفشارد… و هيچ نالهای نمیتواند سوزناكتر از نالهء من باشد… و هيچ ابری نمیتواند بارانیتر از چشمهای من باشد… و هيچ بارانی نمیتواند حزنانگيزتر از اشكهای من ببارد… و هيچ «تو»يی نمیتواند ژرفای اندوه چون «من»ی را درک کند... |
||
|
+
نوشته شده در یازدهم آذر 1384ساعت 4:59 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|
|
وقتي كه دستاي باد قفس مرغ گرفتارو شكست شوق پروازو نداشت وقتيكه چلچله ها خبر فصل بهارو مي دادن عشق آوازو نداشت ديگه آسمون براش فرقي با قفس نداشت واسه پرواز بلند تو پرش هوس نداشت شوق پرواز توي ابرا سوي جنگلاي دور ديگه رفته از خيال اون پرنده صبور اما لحظه اي رسيد لحظه پريدن و رها شدن ميون بيم و اميد لحظه اي كه پر گرفت بغض ديوارو شكست مرغ خسته پر كشيد و افق روشنو ديد توهواي تازه دشت به ستاره ها رسيد لحظه اي پاك و بزرگ دل به دريا زدورفت با يه پرواز بلند تن به صحرا زدو رفت |
||
|
+
نوشته شده در نهم آذر 1384ساعت 2:5 بعد از ظهر توسط tanhay_donya
|
|