هر کسي سهم خودش را طلبيد سهم هر کس که رسيد داغ تر از دل ما بود ولي نوبت من که رسيد سهم من يخ زده بود! سهم من چيست مگر؟ يک پاسخ پاسخ يک حسرت! سهم من کوچک بود قد انگشتانم عمق آن وسعت داشت وسعتي تا ته دلتنگيها شايد از وسعت آن بود که بي پاسخ ماند
+
نوشته شده در پانزدهم اسفند 1385ساعت 9:25 قبل از ظهر توسط tanhay_donya
|
من
من با قلبم می نويسم تا دلم آرام شود و تو اين نوشته ها را مي خواني تا در دلت غوغا بر پا شود. !!! بنازم با اين قلم !!! هر دو براي ابراز عشق به جستجوي راه پرداختيم...... من به نتيجه نرسيدم.... بريدم و در تو گم شدم..... و تو هم ديگري را يافتي !! لبخند تو از گريه هاي من بي ارزش تره واسم! مي دوني چرا؟ چون من عاشق خنده هات بودم و تو فقط به اشك هاي من مي خنديدي...